آرشیو برای بخش : روزانه ها

گوشه و کنار

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی

نمی دانم کلیسای سرکیس مقدس در ابتدای پل کریمخان تا به حال توجه تان را جلب کرده یا نه؟ امروز وقتی داشتم از کنارش رد می شدم، جمعیت زیادی گرد آمده بودند و به زبان ارمنی چیزهایی می گفتند که خوب البته انتظار ندارید که من چیزی فهمیده باشم. برادران نیروی انتظامی هم در صحنه حضور داشتند و حواسشان شش دانگ جمع بود که کسی دست از پا خطا نکند. تاکسی با سرعت از کنار جمعیت رد شد و نتوانستم بفهمم که اینها برای چه اینجا جمع شده اند و فقط کلید واژه ها را به ذهن سپردم تا بعداً از چند و چون ماجرا آگاه شوم. ۹۵، تاریخ، حقیقت، انکار، کلیسا، پل کریمخان، ارامنه. اینها کلیدواژه ها بود.
بعد که رسیدم خانه از دوست عزیز و همیشه در صحنه ام (موتور جستجوی گوگل را عرض می کنم) در مورد این ماجرا پرس و جو کردم. نتیجه اش این دو صفحه شد (+ ، +). امروز ۲۴ آوریل روز نژادکشی ارامنهِ ارمنستان غربی در سال ۱۹۱۵ توسط دولت عثمانی است. کلی به خودم فشار آوردم تا معنای عدد ۹۵ را فهمیدم. ۹۵ به مفهوم نود و پنجمین سالگرد این واقعه است. بعد لحظه ای با خودم گفتم، سالهاست در تهران زندگی می کنم و از این تجمع هرساله آگاه نبوده ام و آنوقت به این نتیجه رسیدم که نباید تعجب کنم اگر بسیاری از مردم دنیا حتی اسم ایران هم به گوششان نخورده باشد و از جنگ هشت ساله و انقلاب و حوادث یک سال اخیر کشور من هیچ ندانند.
امروز ضمناً هفتادمین سالروز آغاز فعالیت رادیو در ایران و روز دامپزشکی هم بود. من از مابقی اتفاقات امروز خبری ندارم! البته تقویم امسالم، حتی همین موارد را هم ننوشته است.
پی نوشت: سعید یکی از دوستانم است که به تازگی شروع کرده به نوشتن. مسئولیت نوشته هایش با خودش است و  هیچ ارتباطی به من ندارد ولی خواندنش را توصیه می کنم (مخصوصاً این پست اخیرش را).

تموم شد

نوشته شده در قسمت : به بهانه ..., روزانه ها توسط : مصطفی

بالاخره آخرین هفتهِ پراسترس کاری هم تموم شد و امروز یه دل سیر خوابیدم. امسال برای اولین بار بود که با حال و هوای آخرِ سال ادارات و سازمان های دولتی آشنا می شدم. برام جالب بود که این جماعتِ کارمند چقدر از عیدی گرفتن خوشحال میشن. هرچند چیزِ زیادی دست ما رو نگرفت ولی لبخندِ روی لب همکاران، ما را بس بود. اونجوری که از این و اون شنیدم، سبد کالای اداره ما جزو کاملترین سبدهای کالا بوده. اما توزیعِ سبد کالا و بن و عیدی و اینا حسابی برای من دردسر ساز شده بود و آرامشممو تو اداره بر هم زده بود.
امروز هم به خاطر یه قبض کذایی دو ساعتی رو تو بانک تلف کردم که در جای خودش داستان جالبی بود. فردا هم طبق روال هرساله مثل خیلی های دیگه میریم بهشت زهرا تا مراسم جمعه آخر سال رو بجا بیاوریم. از حالا کمتر از ۴۸ ساعت تا پایان سال ۸۸ باقی مونده. حواستون باشه کارهای امسال رو به سال آینده موکول نکنید!

همسایه ها

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی

طبقه اول، هفت هشت تا پله بیشتر نداره. خانوم همسایه کلِ راه پله رو پر کرده از گل و درخت! وقتی داری رد میشی باید حواست باشه که کله ت نخوره به درختا. یادمه وقتی می خواستن بیان اینجا و همسایه ما بشن کلی برای گلهاشون نگران بودند. خانوم همسایه همش می گفت من گلهامو کجا بذارم و از این حرفا. وقتی رسیدم به طبقه اول صدای قاشق و چنگال میومد و بوی قرمه سبزی. معلوم بود که همه بچه هاشون اعم از اون آقا پسرش که متاهله و اون یکی که داره تو شهرستان دکتری می خونه و بقیه که هنوز ساکن بهشتِ خانه پدری هستن، دور سفره جمعن. به نظر می رسید همه چیز روبراه باشه. یه جمع گرم خانوادگی!

به طبقه دوم که رسیدم، راه پله تقریباً بن بست بود. وسایلی که باید منتقل می شد به انباری و کلی خورده ریز دیگه که به خاطر خونه تکونی ریخته شده بود بیرون، راهرو رو بسته بود. صدای آواز خانوم هایده شنیده میشد و معلوم بود که آقا و خانوم همسایه حسابی مشغول تمیز کردن خونه (همراه با استماع موسیقی) هستند. چندروزی هست که این صدا از طبقه دوم به گوش میرسه. بچه های همسایه طبقه دومی هنوز کوچیکن و برادر بزرگه تازه پاش به مدرسه باز شده. همسایه نسبتاً با کلاس (البته به غیر از دبه های ترشی خانوم همسایه)، خوش صحبت، دوست داشتنی و جوانی هستن.

طبقه سوم مثل خیلی وقتای دیگه خلوته. خانوم همسایه معمولاً بچه ها رو بر میداره و میره خونه مادرش. آقای همسایه هم غالباً مشغول عوض کردن ماشینای جورواجور و انداختن مبلهای کج و کوله به خلق اللهِ. تا اونجایی که من خبر دارم بعد از فروختن کمریِ محترم، یه رونیزِ خشن خریده و فعلاً که انگار خیلی ازش خوشش اومده! بابا همیشه دعا می کنه اعضای محترم این طبقه در مسافرت به سر ببرند. بچه های خیلی شلوغی دارن.

طبقه چهارم دیگه سرای ماست.

سرایی که به طور کاملاً استثنایی پر از مهمون محترم بود و نمی دونم کدوم خدا بیامرزی یادش رفته بود در آسانسور رو ببنده و منو مجبور کرده بود که چهار طبقه پیاده بیام بالا و از سد درختهای طبقه اول و خرت و پرت های طبقه دوم و سکوت ترسناک طبقه سوم عبور کنم و بعدشم بیام اینجا و اینا رو بنویسم!

اسفندانه

نوشته شده در قسمت : به بهانه ..., روزانه ها توسط : مصطفی

نمی شود یک ایرانی بود و اسفندماه را مشابه ماه های دیگر دانست. لذت جنب و جوش اسفندماه به مراتب بیش از عید و روزهای اول فروردین است. من البته در این جنب و جوش و شلوغی چند روزی تهران نبودم. به اختیار که نه، به اجبار به جایی همین نزدیکی ها فرستاده شده بودم. فرصت مغتنمی بود که به سالی که گذشت و اتفاقات ریز و درشتش با حوصله بیشتری بنگرم و جوجه های آخر پائیز را، آخر زمستان بشمارم. سکوت به انسان امکان تفکر عمیقتر و ریزبینانه تری می دهد و اساساً نمی شود در سکوت بود و عمق تفکر را تجربه نکرد. نگاه که می کردم دیدم در مجموع سال پر خطایی را پشت سر گذاشته ام و این از آن رو رخ می دهد که سال به سال فرصتهای تصمیم گیری بیشتر و بیشتر می شوند برای ما.
امسال سرانجام دُم به تله خدمت نسبتاً مقدس دادم و به بحری درافتادم که کرانه اش حداقل سه فصل دیگر نمایان می شود. روزهای سخت امسالم اگر بیشتر از سال قبلش نباشد، کمتر نبوده است. دوستی می گفت هر سال مشکلاتمان و به موازات آن توان ما برای مقابله با آنها بیشتر می شود. آنچه سالها پیش در نظر من مشکل و دغدغه محسوب میشد امروز لطیفه ای بیش نیست. نمی دانم این تفکرات نتیجه مثبتی از خود در آینده برجای بگذارد یا نه ولی همینقدر برایم روشن است که فکر کردن به تصمیماتی که در گذشته گرفته ایم حداقل شاید کمکمان کند تا در آینده تصمیمات غلط را دوباره تکرار نکنیم.

سوهان روح

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی

پرده اول

نشسته ام صندلی جلوی تاکسی، هوا تقریباً تاریک شده. ساعت حدود شش و نیمه. رادیو داره خیلی آروم یکی از کارهای شهرام ناظری رو پخش می کنه. یه خانوم سوار میشه و پشت سر راننده میشینه. موقع ورود داره با تلفن صحبت می کنه و بعد از چند دقیقه تلفنش تموم میشه. چند لحظه ای می گذره و یه شماره دیگه رو می گیره و شروع می کنه به صحبت (با صدایی بلندتر از صدای شهرام):
“سلام آقا مصطفی، من خانومِ عباسم … می خواستم ببینم عباس کلاسهاشو میاد؟ … آخه دو روزه که رفتارهاش کاملاً عوض شده … باور کنید تو این چند وقته هر کاری خواسته کردم … باهاش خیلی خوش رفتار بودم … آقا مصطفی دو روزه که کلاً عوض شده … دیروز و امروز ازم پول گرفت و وقتی بهش گفتم می خوای چیکار؟، عصبانی شد و جوابی نداد … امروزم بهم دروغ گفت … میشه ازش آزمایش بگیرید؟ … پولش مساله ای نیست، من باهاتون حساب می کنم … فقط اگه دوباره زده بود، نذارید بیاد خونه همونجا بستریش کنید … آقا مصطفی من صبح تا شب یه قرون، یه قرون پول در میارم … آقا مصطفی اگه این بخواد اینجوری کنه من با این بچه چکار کنم؟ … ازتون خواهش می کنم …”
اینجاها بود که من دیگه پیاده شدم. شک ندارم اگه تو تاکسی نبود، حتماً میزد زیر گریه.

پرده دوم

با مامان نشستیم تو مترو، یه دختر ده-دوازده ساله با یه چادر پاره پوره یهو وسط جمعیت پیداش میشه و با صدای بلند میگه ” برادرا این ویفرها خیلی شیرین و خوشمزه و ارزون اند، بخرین ببرید خونه برای بچه ها” بعد یهو دستشو با سه تا ویفر دراز میکنه جلوی من. من اونقدر تو افکار خودم گیر کردم که قبل از انجام هر عکس العملی از جلوم دور میشه. یاد دختر بچه های گل فروشی میافتم که کنار اتوبان منتهی به بهشت زهرا صبح های پنجشنبه و جمعه گل میفروشن. گوشه گوشه این شهر پر شده از سوهان روح!

روزهای گذرا

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی

تو مسیر از چهارراه های زیادی میگذرم. بعضی هاشون بزرگن و بعضی کوچیک و جمع و جور؛ ولی همشون چراغ دارن. از بعضی از چهار راه ها با تاکسی میگذرم، از بعضی با اتوبوس و بعضی رو هم پیاده. چهارراه یکی مونده به آخر تقریباً زیباترین چهارراهه. دیروز وقتی رسیدم اول چهارراه، ثانیه شمار حدود ۱۵ ثانیه ای وقت داشت. بوق پایه چراغ راهنما آروم در حال نواختن بود. تقریباً هر یک ثانیه، یک بوق. این نوع نواختن به آدم آرامش میده. راه میوفتم و خطوط سفید رو یکی یکی رد می کنم. حواسم به ثانیه شمار هست. داره از عدد ۱۵ کم میشه. چهارده، سیزده، دوازده … به عدد هفت که میرسه، من وسط چهارراهم و تقریباً شرایط رو تحت کنترل دارم. یه آقایی با لهجه اصفهانی خالص میگه: “ببخشید، امروز چند شنبه س؟”. یه بار کلید واژه ها رو با خودم مرور می کنم تا ببینم کله صبحی اشتباهی رخ نداده باشه. من، وسط چهار راه، ثانیه های در حال گذر، ماشین های آماده حرکت، یه جوون بیست و خورده ای ساله اصفهانی، امروز، چند شنبه؟ می بینم که انگار همه چیز درسته، فقط یک کم عجیبه! توی ذهنم می گیردم دنبال تقویم و حواسم هست که ثانیه ها به چهار رسیدن. تا اونجایی که ذهنم قد میده، دیروز دو شنبه بود و طبق تابع تعریف شده برای تقویم، اگه دیروز دوشنبه بوده باشه، پس لزوماً امروز باید سه شنبه باشه. ثانیه ها به دو رسیدن. ولی اگر اینقدر جواب این سوال بدیهیه چرا وسط چهار راه این سوال رو از من پرسید؟
با شک و تردید میگم: “فکر می کنم سه شنبه باشه”. دیگه چیزی نمی گه. انگار اونم رفته باشه تو فکر. ذهنم که خلاص میشه، بر می گردم و میبینم که دیگه نیست. نمی دونم کی چهار راه آخر رو رد کردم، این یکی انگار چراغ نداشت! چند قدمی بیشتر به اداره نمونده …

حرفه ای

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی

این ترم تو کلاس زبان یه آدم فوق العاده حرفه ای گیرمون افتاده. تمام استادهای قبلی در برابرش کم میارن. چند سالی انگلیس بوده و هیچ جوره نمیشه با تمام زبان خونده هایی که من تا حالا دیدم مقایسه اش کرد. فقط یه مشکلی وجود داره و اونم اینکه این بابا برای پول های معمولی (حدود دو برابر سایر اساتید) حاضر نیست دهنشو باز کنه. تا وقتی که حس نکنه از نظر مالی به اندازه کافی (این مقدار رو خودشون تعیین می کنند!) تامین نشده، به جز چرت و پرت سر کلاس چیزی نمی گه. از این جور آدما قبلاً هم زیاد دیدم. اینا اصولاً حرفه ای های تنبل و بعضاً پول پرست هستند!
این گروه آدما تقریباً از نظر من یک دسته از خطرناک ترین موجوداتی هستند که ممکنه سر راه هر انسان یا سازمانی قرار بگیرند.

سوسک

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی

داداش کوچیکه زنگ زده به موبایلم و داره آدرس یه سایت رو ازم می پرسه. همینطور که من دارم صحبت می کنم، آقای همکار داره با خانوم همکار با صدای نه چندان یواش صحبت می کنه. من حواسم کاملاً پیش داداش کوچیکه ست که یهو خانوم همکار جیغ بلندی می کشه و با سرعت از در میره بیرون. داداش کوچیکه که صدا رو شنیده میگه: ” مصطفی میشه بگی تو کجایی؟”. گوشی رو محکم تو دستم فشار می دم و یه جوری مکالمه رو تموم می کنم. بعد با آقای همکار میریم ببینیم که خانوم همکار کجا تشریف بردند که با چهره لرزان و برآشفته خانوم همکار مواجه میشیم و با تعجب می پرسیم: “ببخشید میشه بگید موضوع چیه؟” و ایشون با صدایی لرزان جواب می دهند “توی اتاقتون سوسک هست”. می پرسم “میشه بگید این خاله سوسکه کجاست؟” و اون میگه “من که دیگه توی اون اتاق نمی یام، ولی یه سوسک مرده افتاده کنار سطل آشغال” و من تازه یادم میافته که من این سوسک مرده رو  که روی کمرش افتاده صبح هم دیده بودم و حال برداشتنشو نداشتم و البته بازم حالشو نداشتم و گذاشتم خاله سوسکه همونجا بمونن تا شاید بقیه هم بترسن و کمتر مزاحم خواب ما بشن!

مهم

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی

شاید باورتون نشه، ولی عندلیبان اونقدر مهم شده که حتی یک بار هم هک شد. بله درست شنیدید، عندلیبان حدود ساعت ۸ تا ۹ و نیم امشب هک شده بود!

در حال حاضر امنیت برقراره.

استعلاجی

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی

حالم خیلی بده. سوزش گلو و تب و لرز و بدن درد امونمو بردیه. یک ساعت پیش رفتم دکتر. با خودم گفتم حالا که تا اینجا اومدم بذار از مرخصی استعلاجی هم استفاده کنم. بعد از معاینه دکتر، بهش گفتم “دکتر، من با این حال احتیاج به استراحت دارم، ندارم؟”. دکتر یه نگاهی به دفترچه انداخت و فهمید که سربازم. گفت: “خوب فردا جمعه س، استراحت می کنی دیگه”. گفتم: “دکتر، استراحت شنبه برای سرباز جماعت یه چیز دیگه س”. یه نگاهی به ریخت و قیافه ام انداخت و با خنده گفت: “عجب خدمت سختی هم می کنید شما!”. گفتم: “دو ماه اولش خیلی سخت گذشت، حالاشم خیلی سخته”. گفت: “من پنج ماه تو زمان جنگ، کرمان دوره دیدم” و زیر لب گفت: “از رنجی که می بریم” (که من نفهمیدم منظورش چی بود). بعدش گفت: “البته حالت خیلی بده ولی اگه من بنویسم، مگه قبول می کنن؟”. گفتم: “آره دکتر، قبول می کنن”. شنبه رو برام استراحت نوشت.
وقتی داشتم از در میومدم بیرون گفت: “اگه تو شنبه نری که کار مملکت لنگ می مونه”. گفتم: “دکتر با من کاری ندارن، اضافیم!”. درو بستم و اومدم بیرون.

بعدشم با اجازه تون دوتا آمپول اساسی زدیم و اومدیم خدمت شما.

پی نوشت: بعد از ۴ تا آمپول آنتی بیوتیک هنوز هیچ تغییری در حال و احوالات ما ایجاد نشده. تب و گلو درد همچنان به پرو پای ما پیچیده و قصد رها کردن هم ندارد. امیدوارم در روزهای آتی بهبودی حاصل شود. کلاً از کار و زندگی افتادم.

Clicky Web Analytics