تاریخ دارد کار خودش را می کند، در آرامشی اسرارآمیز و پرابهام، طرح طوفانی در اندیشه می پرورد که فردا برانگیزد و بت های سخت و سنگی، نگهبانان اشرافیت و قومیت و انحصار طلبی و تضاد و تبعیت را فروشکند و آتش های فریب روحانیت درباری را در آتشگاه پارس بمیراند و کنگره عظیم کاخ هول را در مدائن فرو ریزد و امپراطوری شهوت و خون و اسارت را در رم به دریا ریزد و بزرگتر از این همه، در اندیشه و دل ها زنگار پوسیده و تعصب ها و عاطفه ها و عقیده های متعفن ضد انسانی را همه بتراشد و بگسلد و بشوید و “ارزش ها” و “افتخارها” را واژگون سازد و در فضای آلوده به افسانه های تبار و نژاد و مفاخر و اشرافیت و قدرت و حماسه های قساوت و غارت و پرستش خاک و خون و خان و بت و همه چیز و چیزک ها، موجی از آزادی و برابری و عدالت و جهاد و خودآگاهی برانگیزد و توده گمنام و بی فخر و تبار را بر خداوندان همیشه زمین بشوراند و بجای تاریخ استخوان های پوسیده و سنگ قبرهای ریخته و سلسله های تیغ و طلا، تاریخی از خون و حیات و حرکت مردم بنگارد و سلسله ای آغاز کند از وارثان این آخرین “چوپان مبعوث” که هر یک جبه های از “شهادت” بر تن دارند و تاجی از “فقر” و عمر را همه یا در میدان نبرد بسرآورده اند و یا در تعلیم خلق و یا در زندان ستم؛ و در این رسالت خطیر تاریخ، فاطمه نخستین آغاز است و در این کار، تاریخ به یک علی نیازمند است.
بخشی از کتاب “فاطمه، فاطمه است” نوشته دکتر شریعتی
پی نوشت: دو سال پیش هم در چنین ایامی بخشی از این کتاب را نقل کرده بودم. (+)
نوشته شده در قسمت :
کتاب ها توسط :
مصطفی
گفته بودم کتابی به نام “آدلف” -شاهکارِ “بنژامین کُنستان”- را در دست گرفته ام. بالاخره در ایام عید تمامش کردم و در یک کلام می توانم بگویم واقعاً ارزش وقت گذاشتنش را داشت. در ادامه بخشهایی از کتاب را میاورم، تا خودِ کتاب حدیث مفصل بگوید! قبلش هم بگویم که این کتاب را مینو مشیری ترجمه کرده و انتشارات ثالث منتشر.
آدلف یک ضد قهرمان از خودبیگانه است که عاشق زنی ده سال از خودش بزرگتر می شود. آدلف هم خودشیفته است و هم طبیعتی ضعیف دارد، هم بزرگ منش است و هم قدرت ندارد رشته های عاطفی میان خود و زنی را که دیگر دوست ندارد، پاره کند. عشق آرمانی و زیاده خواهی النور نیز زیر ذره بین کنستان قرار می گیرد.
آدلف شاهکار روانشناسی عشق است که تراژدی عدم امکان برقراری ارتباط راستین میان انسان های عاشق را به نمایش می گذارد.
بنژامین کنستان در مقدمه چاپ دوم کتابش اینگونه می گوید:
مرادم فقط این نبود که خطرات این گونه پیوندهای غیراخلاقی را که معمولاً فرد را بیشتر به اسارت می کشاند تا به آزادگی، اثبات کنم. چنین هدفی البته سودمندی خاص خود را داشت؛ اما نظر اصلی من این نبود.
سوا از پیوندهایی که اجتماع آنها را محکوم می کند، خطر سوءاستفاده رایج از زبان عاشقانه برای برانگیختن احساسات زودگذر در خود یا در دیگری، به اندازه کافی نشان داده نشده است. گام برداشتن در راهی که انتهایش قابل پیش بینی نیست خطرناک است، پیشاپیش نمی دانیم در این راه چه احساسی را در دیگری برمی انگیزیم یا خود خواهیم داشت، و این خطرآفرین است. با ورود به این بازی، حساب شدت ضربات وارده و واکنش های شخصیمان را از دست می دهیم؛ زخمی به نظر سطحی، می تواند مهلک گردد.
و در بخش دیگری از همین مقدمه اینطور شرح می دهد:
من، در کتابم از شوربختی واضح و حاصل از ارتباط های عاطفی ای که ایجاد و سپس گسسته می شوند سخن نمی گویم؛ از دگرگونی شرایط، از داوری خشن مردم و بدخواهی سیری ناپذیر جامعه، که ظاهراً از قراردادن زنان بر پرتگاه و سقوط آنها لذت می برد، نمی گویم. این ها همه نگون بختی هایی عامیانه اند. من از درد و رنج قلب می گویم، از ناباوری زجرآوری که بی وفایی در روح زن ایجاد می کند، از سرگشتگی ناشی از تبدیل اعتماد به خطا، تعبیرِ وفاداری به گناه در چشم همان مردی که همه چیزشان را نثار او کردند. من از وحشت زنی می گویم که وقتی می بیند مردی که سوگند خورده حامی او باشد، ترکش می کند؛ از ناباوری ای که در پی زودباوری می آید و نخست متوجه آن مرد می شود و سپس تمام عالم را فرا می گیرد. من حرمت فروخورده ای می نویسم که تلف شده است.
این هم بخشی های از این کتاب تاثیرگذار و بی نظیر:
“چقدر هنگامی که بی طرف هستیم، عادل می شویم! هر که هستید هرگز منافع قلبی خود را به دیگری نسپارید؛ فقط قلب انسان است که می تواند مدافع خوبی برای خود باشد؛ فقط دل انسان است که می تواند وکیل مدافع خوبی برای خود باشد؛ فقط دل می تواند در ژرفای زخم خود نفوذ کند؛ ورنه هر واسطه ای داور می گردد؛ تجزیه و تحلیل می کند، مصالحه می کند، بی تفاوتی را درک می کند، آن را ممکن می شناسد، آن را گریزناپذیر می نامد، و در نهایت حیرت می بینیم این بی تفاوتی برایش موجه و قابل بخشش می گردد … وقتی زوایای پنهان روابطی صمیمانه را بر شخص سومی افشا می کنیم، گام بلندی برمی داریم، گامی غیرقابل برگشت، زمانی که روشنایی روز وارد این حریم می شود، آنچه را ظلمت شب در سایه هایش در پرده داشت، ویران می کند، همان گونه که اجساد تا وقتی در درون قبر قرار دارند اکثراً قواره ظاهریشان را حفظ می کنند، همین که هوای خارج به آن ها می خورد، غبار می شوند.”
“این دورویی با اخلاق طبیعی ام سازگار نبود، اما انسان هرگاه رازی در قلب نهفته داشته باشد که مجبور به کتمان دائم آن است، به فساد کشانده می شود.”
“حسرت عشق را نمی خورم، احساس یأس آور و اندوه بارتری داشتم. عشق آن چنان با فردی که دوست داریم یکی می شود که حتی در ناکامی، لطف خاص خود را دارد. عشق با واقعیت و با سرنوشت وارد ستیز می شود؛ اشتیاق وافر، عاشق را در مورد قدرتش فریب می دهد و در میان درد و رنج به شوروشوق می آورد.”
قسمت دیگری از نظر کنستان در خصوص چاپ این کتاب:
این داستان را به این خاطر چاپ می کنم که داستانی حقیقی از فلاکت قلب انسان است. اگر درس آموزنده ای می دهد، مخاطب مردان هستند، زیرا ثابت می کند عقلی که مایۀ مباهات می دانیم نه می تواند ما را به سعادت برساند و نه دیگری را؛ و ثابت می کند که شخصیت، قاطعیت، ایثار، و محبت موهبت هایی هستند که باید از پروردگار خواست؛ مقصودم از محبت ترحم گذرایی نیست که قادر به مهارِ بی حوصلگی باشد و نگذارد زخم هایی که لحظه ای ندامت التیام بخشیده بود از نو سرباز کنند. مسئله مهم در زندگی رنجی است که به دیگران تحمیل می کنیم و هیچ متافیزیکی قادر به توجیه مردی نیست که قلب دوستدارش را تکه تکه کرده است. من از ذهنیت متکبری که می پندارد با توضیح دادن می تواند چیزی را موجه سازد متنفرم؛ من از این خودپسندی که با روایت صدمه ای که وارد آورده در واقع به خودش می پردازد و مدعی است با این توصیف، ترحم برانگیز می شود، متنفرم، و از فرد تغییرناپذیری که از بالا به خرابه های زیر پایش می نگرد و به جای اظهار ندامت به تجزیه و تحلیل خود می پردازد، متنفرم. من از سُست اخلاقی که ناتوانی اش را همواره به پای دیگران می گذارد و نمی بیند که شر نه در پیرامونش، که در وجود خودش است متنفرم …
نوشته شده در قسمت :
کتاب ها توسط :
مصطفی
او روی آب نقاشی می کرد. این اختراع او بود.
روی آب نقاشی می کرد، یعنی مثل نقاش های گذشته نمی گذاشت آب رنگین روی کاغذ بریزد. او برای آویزان کردن نقاشی نمی کشید. اصلاً تابلویی نقاشی نمی کرد. آن چیزی را که تا زمان اختراعش به عنوان تصویر شناخته شده بود، نقاشی نمی کرد.
او روی آب نقاشی می کرد. روی همه نوع آب. روی حوضچه های بارانی، روی دریا، روی دیگ لبالب از آب، روی سطح آبی که از گلدان بیرون ریخته و دوروبرش جمع شده بود، روی آب دریاچه، روی آب حمام. روی آب صاف نقاشی می کرد. روی آب روشن، روی آب گل آلودِ پُر از رسوبات و خزه. سایه ها و بازتاب نور خورشید. حتی، اگر دم دست بود، روی آب رنگی. هرگز (آنچه که بیگانگان می توانستند حدس بزنند) روی نوع دیگری از مایعات نقاشی نمی کرد. حتماً می بایست آب بوده باشد.
گاهی آنچه دم دست او بود، ارضایش نمی کرد و به سفرهای طولانی می رفت، تا آب درست و حسابی پیدا کند. گاهی هم به آنچه قابل دستیابی بود، رضا می داد. ممکن بود یک صفحه لکه دارِ میز تحریر که آب دورش را گرفته بود، سحرش کند. ممکن بود به آن دریاچه کوهستانی وسطِ سراشیبی تاریک از جنگل نیاز پیدا کند. گاهی برای نقاشی کردن به زانوزدن در شن ساحل یا دراز کشیدن روی یک پل کوچک قانع بود. گاهی ساعت ها قایق می راند تا نور و محل مناسب بیابد. مدت ها از یک کلک، که در وسطش یک چهارگوش بریده شده بود، استفاده می کرد. در نقاشی شیوه های متفاوتی به کار می برد. اغلب چند نوع عصا داشت. در کنارش به تخته، تکه های صمغ، برس، شانه، مگس کش و نیز قلم احتیاج داشت. برخی اوقات هم نیازمند پرگار و خط کش بود. او را می دیدند که ساعت ها روی امواجی که به طرف ساحل می آمد یا روی سطح دریا که به خاطر طوفان خشماگین بود، خط های تمیز راست و قوس های پرپیچ و خم می کشد. با انگشت و دست های گشوده نقاشی می کرد. با پاها یا حتی با تمام تنش.
به ندرت با رنگ نقاشی می کرد. رنگ را در آبِ جاری می چکاند یا آن را با قلم یا با عصا روی آب می کشید. دیگ دیگ رنگ در آب می ریخت. یک بار از قلم خودنویس استفاده کرد.
تابلوهایش همانطور که گفته شد، تابلو نبودند. بازی هایی بودند از پیچ و خم، امواج، بازتاب، سایه هایی از ردپاها و ردپاهایی از ردپاها. یک بار که کوشید نقاشی روی آب را با سایه پلاستیک تکمیل کند، شاهد بازگشت به موضع پیشین شد. پس از این که از سایه های ساده به سمت سایه های ممزوج و رنگی رفت، مچِ خودش را در حال شروع کردن به عکاسی سایه پلاستیک در یکی از وضعیت های تغییر یافته اش، گرفت. این همان بازگشت به وضع پیشین بود. محفوظ نگه داشتن، محکم گرفتن، برای دیگران به یادگار گذاشتن، نمایش دادن. این همان بازگشت به وضع پیشین بود. این همان بیهودگی بود.
پس از آن برای مدتی کاری نکرد. احتمالاً می خواست با پرهیز خودش را مجازات کند. شاید هم چیزی از درون این بازگشت به وضعِ پیشین، در درون او تلاش می کرد به قدرتِ تخیلِ ناب تری دست پیدا کند. اما در این صورت این پیشرفت به چشم نمی آمد. بلکه پس از این وقفه سرشار از بی تفاوتی ظاهری یا حقیقی، دوباره شروع کرد به نقاشی روی آب. شاید تنها یک بیننده بسیار دقیق (که وجود نداشت) این تغییر جزئی را در او می دید. یک تعللِ ساده در میانه حرکت؛ توقفی در چیزی تقریباً آغاز نشده.
نوشته هلموت هایسن بوتل
ترجمه ناصر غیاثی (از مجموعه “داستانک ها”)
عندلیبان: گاهی نقاشی می کنیم، بی آنکه بدانیم نقش بر آب میزنیم …
نوشته شده در قسمت :
کتاب ها توسط :
مصطفی
“من خودم شخصاً برای رزو اتاق به گراند هتل تلگراف زدم – یکی برای بیولتا، یکی برای خودم – طوری که جمله کوتاه و یکنواخت و تکراری نگهبان هتل که می گفت: “طبق درخواست تان، تنها یک اتاق رزرو کرده ایم.” منو عصبی کرد. جلو دوستم باید چی می گفتم؟ آیا می توانستم قانعش کنم که زرنگی نکرده ام و از اعتمادش سوءاستفاده نکرده ام و برایش دام نچیده ام؟ وضعیت وخیم بود. گراند هتل پر بود؛ و بر خلاف اصول اخلاقی ام بود خانمی را در هتلی فکستنی به دنبال خودم بکشم؛ تنها رفتن من، نه فقط در عمل چشم پوشی از امیدی، که می توانست واهی باشد، بلکه نفی بیش ترین لذایذ من در دوران اقامتم در کوه بود. شروع کرده بودم به فریاد زدن: “تلگرافو به من نشون بدین!”، که بیولتا با شیرینی گفت:
“برای من مهم نیست با تو هم اتاق بشم، تو چه طور؟” …”
خاطرات کوه، آدُلفو بی یوی کاسارِس
نوشته شده در قسمت :
کتاب ها توسط :
مصطفی
جمعیتی با سرعت در اتوبانی در حال حرکتند. توقفی صورت می گیرد و به درازا می کشد و همه ناگزیر از ماندن و ساختن می شوند. بعد از آنکه توقفِ بیش از یک روز قطعی می شود، گروههایی شکل می گیرند. دوربین بالای سر یکی از این گروه ها می رود و داستانی را تصویر می کند که “اتوبان جنوب” نام می گیرد و فیلمبردارش “خولیو کورتاثار” است.
بعد از توقف عده ای که احساس می کنند باید برای تهیه آب و غذا با هم همکاری کنند، رو به تشکیل گروه میآورند و زندگی درحال حرکت خود را با زندگی نیمه متوقف عوض می کنند. عده ای در تاریکی شب، ماشین را رها کرده و دل به بیابان می سپارند تا به شهری یا روستایی برسند؛ اما بقیه دست یکدیگر را می گیرند و تا روز آخر باهم می مانند. عده ای می میرند و عده ای قرار زندگی مشترک می گذارند. انگار قرار است توقف به درازا بکشد و امید با هم بودن به سختی های پیش آمده می چربد. آب به سختی پیدا می شود و گران. یکی دو روزی ست که غذایی پیدا نشده و عقلای گروه مشغول مدیریت همان اندک غذای باقیمانده هستند. هوا دیگر روزها هم سرد شده و چندباری هم برف باریده است. هر چند روز یکبار چند متری به جلو میروند و باز متوقف می شوند. گاهی دعوایی صورت می گیرد و به ندرت هم دزدی.
ناگاه اما جابجایی ها بیش از چند متر می شود و حتی سرعت ها از ده بیست کیلومتر در ساعت فزونی می یابد. دنده ها از یک به دو و از دو به سه می روند. دیگر خطوط عمودی مثل قبل نیست و گروه ها از هم پاشیده شده اند. اینجاست که عده ای بی خیال گذشته به زندگی امروز و رو به جلو فکر می کنند و پیش می روند و عده ای در حسرت گروهی می مانند که برایش زحمت کشیده بودند؛ ولی دستشان به جایی نمی رسد.
حکایت این داستان شباهت زیادی به زندگی ما در این دنیا دارد. متوقف می شویم، باورمان می شود که ماندنی هستیم، به هم نزدیگ می شویم و ناگهان ناگزیر از رفتنمان می کنند.
… آخرین دختر خانوادهای که در انتظار پسر بود.
و محمد میداند که دست تقدیر با او چه میکند.
و فاطمه نیز میداند که کیست!
آری در این مکتب، این چنین انقلاب میکنند.
در این مذهب این چنین زن را آزاد میکنند.
با فاطمه، “دختر”، به عنوان وارث مفاخر خاندان خویش، و صاحب ارزشهای نیاکان و ادامه شجره تبار و اعتبار پدر، جانشین “پسر” میشود. در جامعهای که ننگ دختر بودن را تنها زندهبهگور کردنش پاک میکرد و بهترین دامادی که هر پدری آرزو میکرد نامش “قبر” بود. و محمد میدانست که دست تقدیر با او چه کرده است. و فاطمه نیز میدانست که کیست …
بخشی از کتاب “فاطمه، فاطمه است” نوشته دکتر شریعتی