باز فرصتی پیش آمد که با دوستان درست در نیمه تابستان به کوه بزنیم. اینبار روستای افجه بود و دشت هویج و قله آتشکوه. رقص وصف ناشدنی علفزارهای دشت هویج بود و بلندای سه هزار و هشتصد و پنجاه متری آتشکوه. طبیعت بود و به رخ کشیدن عظمت و زیبایی و هنرش … مگر میشد دل کند از همۀ آن بهشت خاکی و آن مناظر ناب و صخرهها کوچک و بزرگ و نارونهای تک و توکِ این سو و آن سو با سایههای دلنشین و آن اسب نجیب و زیبا و آن سگ گله همیشه گرسنه …
خوب که بنگری اما خواهی دید که آتشکوه قلهای تنها و مغرور بیش نیست اگر همنوردانی با صفا و یک دل و همنفس نداشته باشی. آتشکوه چه حرفی برای گفتن دارد اگر طعم خندههای همنوردت در دل و جانت ننشیند؟ کجای این سنگهای برهم انباشته شده لذتبخش است اگر لحظهای تو را به یاد خالقش نیاندازد؟ دلت را به چه چیز این برهوت خوش کردهای وقتی ندانی عظمت آنچه میبینی آنگاه دلنشین است که همزمان با زیر پا بردن قلهها، غرورت را نیز زیر پا بگذاری و کوچکی و ناچیزی خودت را بیشتر و بیشتر به چشمِ جان ببینی؟
و اما آتشکوه … به راستی آن کوهِ آتشین چه چاره دارد جز باریدن عرق سردِ شرم در ظهر نیمه تابستان، وقتی یکدلی و عظمت روح فاتحانش و زبانههای شوقشان را میبیند؟
نه هامون و دریا و کوه و فلک
پری و آدمیزاد و دیو و ملک
همه هرچه هستند ازان کمترند
که با هستیش نام هستی برند
نوشته شده در قسمت :
خاطرات توسط :
مصطفی
چند ساعتی طول کشید تا به جایی رسیدیم که قله و آن آتشکدۀ دوره ساسانیش در ارتفاع سه هزار و دویست متری دیدنی بود و دست یافتنی. حدوداً در ارتفاع سه هزار متری بودیم. یک ساعتی از ظهر گذشته بود و آفتاب بدون هیچ حجاب و حائلی ناجوانمردانه میتابید. بطری آب من که دیگر خالی خالی شده بود. دیگران هم آبی در بساط نداشتند. چندنفری جلوترها از ما جدا شده بودند و در سایه درختی آرمیده بودند. قدری نشستیم تا با جان تازهای ادامه دهیم.
من اما بساطم خالی از آه بود و در خودم توان ادامه نمیدیدم. ترسیده بودم از کم آوردن در میانه راه و دردسر شدن برای گروه. کم آوردنِ میانه راه را قبلاً تجربه کرده بودم و نمیخواستم به هیچ قیمتی دوباره برایم پیش بیاید. مهزیار و مهدی میگفتند، حالا که تا اینجا آمدهام بهتر است ادامه دهم. مهزیار معتقد بود کوه همین چیزها را به ما یاد میدهد. میگفت در زندگی هم چنین لحظههایی برایت پیش میاید. همیشه جاهایی هست در زندگی که دمِ صعود پایت میلرزد و دلت میریزد و گمان میکنی که دیگر نمیتوانی ادامه دهی و همین وقتهاست که باید عزمت را جزم کنی و بیپروا به دل سختیها بزنی. او زیبا و شیرین و میگفت، ولی من میدانستم که بدنم آماده نیست. به شوخی گفتم من در زندگی هم همینطور هستم. همیشه دمِ صعود متوقف میشوم. او اما معتقد بود نباید اینگونه زیست. زیر آن آفتاب که نمیشد بحث فلسفی راه انداخت. من تصمیمم را گرفته بودم. نمیتوانستم ادامه دهم. گذاشتم برای وقتی دیگر صعود به این قله قلعه دختر را؛ نشستم زیر همان آفتابی که بودم و صعود مقتدرانه دیگران را نظاره کردم …
نوشته شده در قسمت :
خاطرات توسط :
مصطفی
این روزا خیلی یاد گذشته میافتم. یاد روزای قشنگی که با دوستام داشتم، یاد شبای بارونی بابلسر، قدم زدنهای لب رودخونه و بحثهایی که تمومی نداشتند. یاد علی میافتم یا بهتر بگم علی ها! دکتر میر، جناب روستا و البته گاهی هم جناب جهانشیر خان. از بین همه دوستای اون روزگار فقط همین دکتر میر برای ما مونده که گهگاه فرصتی پیش میاد و هم دیگر رو می بینیم.
یادم میاد دکتر رو اولین بار تو اتاق حامد دیدم. حامد با همکلاسیهاش که همه فیزک خوان و فیزیک دان و فیزیک بان بودند اتاق گرفته بود و این دکتر میر هم اتاق کناری اونها بود. اونشب نوای ” یاد ایام ” استاد تو اتاق پیچیده بود. دکتر میر از همون اول توانایی سخنوری خودش رو در تعریف و تمجید از استاد نشون داد. البته تصاویر بدیعِ دکتر از جناب راسل کرو در فیلم گلادیاتور هم بی نظیر می نمود.
بعد از چند وقت کم کم متوجه شدم که این میر عزیز خیلی زلال تر از اونیه که من فکرشو می کردم. با شروع ترم جدید دکتر بنا به آشنایی هایی که با “آقا” داشت درخواست حضور در اتاق ما را نمود (“آقا” هم خود پستی مجزا می طلبد که شاید روزی محقق شود). من به شخصه خیلی خوشحال شدم. حس می کردم بتونیم دوستای خوبی باشیم، ولی راستش هیچ وقت تصور نمی کردم اینقدر خوب!
بالاخره دکتر اومد تو اتاق ما و تقریباً یک سالی را زیر یک سقف گذراندیم. روزهای خوبی بود. بحث در مورد دانشگاه، موسیقی، دین و گاهی هم سیاست همیشه برپا بود. در این دوره دوربین دیجیتال علی و هنر کار کردن با نرم افزارهای گرافیکی منجربه خلق آثار بی نظیری شد که یکی از آنها تصویری از روی ملکوتی ما بود که در زیر آن و به خط خوش چنین نوشته بودند.
دیشب جمال رویت تشبیه به ماه کردم تو به ز ماه بودی، من اشتباه کردم
نکات شبهه برانگیزی در این شعر بود که هنوز هم فکر منو مشغول خودش کرده. مثلاً همین کلمه دیشب و جمال رویت و اینا در زیر تصویر ما خیلی جای سوال داره! صبح ها با دکتر از خواب بیدار می شدیم و بی صبرانه به طرف سلف هجوم می بردیم و صبحانه ای به تن می زدیم و سلانه سلانه با اتوبوس “پوریا” راهی پردیس می شدیم. شخصیت علی خیلی برام جالب بود. باهوش تر از اونی بود که بشه راحت چیزی رو ازش پنهان کرد؛ مهربون تر از اونی بود که بخواد کسی رو اذیت کنه؛ زلال و لطیف تر از خیلی از دوستای دیگه بود و دوست داشتنی تر از اینکه بشه ندیده گرفتش.
با علی قرار گذاشته بودیم که فوق لیسانس رو با هم تو تهران بخونیم که به لطف خدا محقق شد. تو دوره فوق، من و علی و جناب روستا زیاد همدیگه رو می دیدیم. گاهی من می رفتم خوابگاه اونا و گاهی اونا میومدن خونه ما. محفل دوستانه همچنان گرم بود و دوستانِ بهتر از گلمان پایدار در دوستی شان. جناب روستا هم چند صباحی بعد از جمع ما رفت و در شیراز به آغوش! خانواده پیوست. ما ماندیم و میر عزیز و البته دوستانی که در دوره فوق لیسانس بهمان اضافه شده بودند. حسین و میثم و علی ها!