تو بخوان نغمه ناخوانده من
تایپ می کند “من صلاحیت انجام این ماموریت را ندارم” و بعد پاک می کند. می رود که مثل همیشه با یک گلوله شرش را کم کند، نمی شود. می خواهد پدرش را بکشد و ماموریت را همینجا تمام کند که باز هم نمی شود و یا بهتر بگویم، نمی تواند. قصۀ ساده ایست این “به رنگ ارغوان”، اما دیدنی. قصه ارغوان های تنها مانده ایست که بزرگترین آرزو و وصیت مادرشان در آغوش کشیدنشان است. شاید دیگر قصه امروز نباشد ولی می تواند تصویری ماندگار شود. ابعاد دیگری هم داشت این اثر “حاتمی کیا” که من نمی خواهم در موردش بنویسم. “ارغوان”، قبل از هرچیز برای من یادآور دکلمه هوشنگ ابتهاج همراه با تارِ محمدرضا لطفی می باشد. (از اینجا دانلود کنید)
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من.
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی ست هوا؟
یا گرفته است هنوز؟
…
اندر این گوشه خاموش فراموش شده
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده
یاد رنگینی در خاطرمن
گریه می انگیزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می گرید
چون دل من که چنین خون آلود
هر دم از دیده فرو می ریزد
…

