تاریخ دارد کار خودش را می کند، در آرامشی اسرارآمیز و پرابهام، طرح طوفانی در اندیشه می پرورد که فردا برانگیزد و بت های سخت و سنگی، نگهبانان اشرافیت و قومیت و انحصار طلبی و تضاد و تبعیت را فروشکند و آتش های فریب روحانیت درباری را در آتشگاه پارس بمیراند و کنگره عظیم کاخ هول را در مدائن فرو ریزد و امپراطوری شهوت و خون و اسارت را در رم به دریا ریزد و بزرگتر از این همه، در اندیشه و دل ها زنگار پوسیده و تعصب ها و عاطفه ها و عقیده های متعفن ضد انسانی را همه بتراشد و بگسلد و بشوید و “ارزش ها” و “افتخارها” را واژگون سازد و در فضای آلوده به افسانه های تبار و نژاد و مفاخر و اشرافیت و قدرت و حماسه های قساوت و غارت و پرستش خاک و خون و خان و بت و همه چیز و چیزک ها، موجی از آزادی و برابری و عدالت و جهاد و خودآگاهی برانگیزد و توده گمنام و بی فخر و تبار را بر خداوندان همیشه زمین بشوراند و بجای تاریخ استخوان های پوسیده و سنگ قبرهای ریخته و سلسله های تیغ و طلا، تاریخی از خون و حیات و حرکت مردم بنگارد و سلسله ای آغاز کند از وارثان این آخرین “چوپان مبعوث” که هر یک جبه های از “شهادت” بر تن دارند و تاجی از “فقر” و عمر را همه یا در میدان نبرد بسرآورده اند و یا در تعلیم خلق و یا در زندان ستم؛ و در این رسالت خطیر تاریخ، فاطمه نخستین آغاز است و در این کار، تاریخ به یک علی نیازمند است.
بخشی از کتاب “فاطمه، فاطمه است” نوشته دکتر شریعتی
پی نوشت: دو سال پیش هم در چنین ایامی بخشی از این کتاب را نقل کرده بودم. (+)
بهار باید همینطور باشد که هست؛ صبح از فرط سرما با کوله باری لباس بروی و سر ظهر نشده، از گرما کلافه شوی. بهار باید باران های گاه و بی گاه داشته باشد و شکوفه. به شکوفه باید ایمان داشت چرا که شکوفه نمادِ شروع دوباره و آغاز زندگی است. شکوفه بیش از یک چشمهِ زیبای طبیعت بر سرِ شاخه است. شکوفه حتی از یک نماد هم والاتر است، شکوفه خودِ خود زندگی دوباره است. ایمان به شکوفه یعنی ایمان به زندگی دوباره و امید به بهار پس از مرگ زمستانی. همه فصل های دیگرِ سال مقدمه ای هستند برای بهار؛ پاییز فرش قرمزش را پهن می کند، زمستان زمینش را آب میزند و تابستان از پسش برای بدرقه می آید. بهار را زندگی باید کرد، آن هم تمام و کمال.
این یک دو روز آخر سال را به چند کار جزئی گذراندم. کتابی بود و هست به نام “آدلف” که چند ماه پیش از کتابفروشی انتشارات ثالث، جنب پل کریمخان خریده بودم و بسیار مشتاق بودم که پارسال (۸۸) تمامش کنم. تمامش که نکردم ولی حدود سه چهارمش را خوانده ام (در یک نوشته مجزا در موردش خواهم نوشت). قدری هم کار و پژوهش علمی داشتم که کم و بیش انجامش دادم و دیروز بعد از ظهر دست از کار کشیدم و به آخرین نظافت های فردی و محیطی! پرداختم.
فکر می کنم ساعت ۹ شب، زمانی فوق العاده ای برای تحویل سال بود. من که واقعاً لذت بردم از این تحویل. امروز هم هنوز شروع نشده، به دیدار یکی دو تا از افراد مسن فامیل رفتیم و شرط ادب به جا آوردیم. سال خوب و خوش و سرشار از موفقیت و آوازی داشته باشید.
هم اکنون هم مستغرق در آلبوم جدید همایون شجریان هستم. آب، نان، آواز …
کمترین تحریری از یک آرزو این است
آدمی را آب و نانی باید و آنگاه آوازی
در قناری ها نگه کن در قفس تا نیک دریابی
کزچه در آن تنگناشان باز شادی های شیرین است
کمترین تحریری از یک زندگانی؛
آب، نان، آواز
ور فزونتر خواهی از آن؛ گاهگه پرواز
ور فزونتر خواهی از آن؛ شادی آغاز
ور فزونتر باز هم خواهی؛ بگویم باز …
آنچنان بر ما به نان و آب تنگسالی گشت
که کسی به فکر آوازی نباشد
اگر آوازی نباشد
شوق پروازی نخواهد بود
محمدرضا شفیعی کدکنی
کتاب الکترونیک این آلبوم را می توانید از اینجا دانلود کنید.
بالاخره آخرین هفتهِ پراسترس کاری هم تموم شد و امروز یه دل سیر خوابیدم. امسال برای اولین بار بود که با حال و هوای آخرِ سال ادارات و سازمان های دولتی آشنا می شدم. برام جالب بود که این جماعتِ کارمند چقدر از عیدی گرفتن خوشحال میشن. هرچند چیزِ زیادی دست ما رو نگرفت ولی لبخندِ روی لب همکاران، ما را بس بود. اونجوری که از این و اون شنیدم، سبد کالای اداره ما جزو کاملترین سبدهای کالا بوده. اما توزیعِ سبد کالا و بن و عیدی و اینا حسابی برای من دردسر ساز شده بود و آرامشممو تو اداره بر هم زده بود.
امروز هم به خاطر یه قبض کذایی دو ساعتی رو تو بانک تلف کردم که در جای خودش داستان جالبی بود. فردا هم طبق روال هرساله مثل خیلی های دیگه میریم بهشت زهرا تا مراسم جمعه آخر سال رو بجا بیاوریم. از حالا کمتر از ۴۸ ساعت تا پایان سال ۸۸ باقی مونده. حواستون باشه کارهای امسال رو به سال آینده موکول نکنید!
نمی شود یک ایرانی بود و اسفندماه را مشابه ماه های دیگر دانست. لذت جنب و جوش اسفندماه به مراتب بیش از عید و روزهای اول فروردین است. من البته در این جنب و جوش و شلوغی چند روزی تهران نبودم. به اختیار که نه، به اجبار به جایی همین نزدیکی ها فرستاده شده بودم. فرصت مغتنمی بود که به سالی که گذشت و اتفاقات ریز و درشتش با حوصله بیشتری بنگرم و جوجه های آخر پائیز را، آخر زمستان بشمارم. سکوت به انسان امکان تفکر عمیقتر و ریزبینانه تری می دهد و اساساً نمی شود در سکوت بود و عمق تفکر را تجربه نکرد. نگاه که می کردم دیدم در مجموع سال پر خطایی را پشت سر گذاشته ام و این از آن رو رخ می دهد که سال به سال فرصتهای تصمیم گیری بیشتر و بیشتر می شوند برای ما.
امسال سرانجام دُم به تله خدمت نسبتاً مقدس دادم و به بحری درافتادم که کرانه اش حداقل سه فصل دیگر نمایان می شود. روزهای سخت امسالم اگر بیشتر از سال قبلش نباشد، کمتر نبوده است. دوستی می گفت هر سال مشکلاتمان و به موازات آن توان ما برای مقابله با آنها بیشتر می شود. آنچه سالها پیش در نظر من مشکل و دغدغه محسوب میشد امروز لطیفه ای بیش نیست. نمی دانم این تفکرات نتیجه مثبتی از خود در آینده برجای بگذارد یا نه ولی همینقدر برایم روشن است که فکر کردن به تصمیماتی که در گذشته گرفته ایم حداقل شاید کمکمان کند تا در آینده تصمیمات غلط را دوباره تکرار نکنیم.
جایی خواندم، دکتر چمران در تفسیر یکی از نقاشی هایش که تصویر شمع کوچکی بر روی صفحه سیاه ِبزرگی بوده است، چیزی با این مضمون بیان کرده:
یک شمع هرچقدر هم که کم نور و ضعیف باشد، در دل ظلمت، تفاوت بین نور و سیاهی را عیان خواهد کرد.
حس می کنم واقعه عاشورا هم در صفحه تاریک روزگار خودش (و بعد از آن)، همچو شمعی باشد برای همه آنانیکه در پی نورند. سیاهی خیلی زود در پی نور فراگیر می شود، اما لازمه سفر از ظلمت به نور تشخیص صحیح نور ازسیاهی، صداقت از دروغگویی، پاکی از پلیدی، سره از ناسره و حق از باطل است؛ و بدون شک سخت ترین بخش یک سفر کامل، تعیین مقصد است. در زمانه حسین (ع) و در روز عاشورا، حق به آسانی برای همه عیان نبوده و گویی بر روی آفتاب حقیقت نقابی کشیده بودند (همچنان که در زمانه ما نیز اینگونه است).
-عاشورای یک هزار و چهارصد و سی و یک هجری قمری
… آخرین دختر خانوادهای که در انتظار پسر بود.
و محمد میداند که دست تقدیر با او چه میکند.
و فاطمه نیز میداند که کیست!
آری در این مکتب، این چنین انقلاب میکنند.
در این مذهب این چنین زن را آزاد میکنند.
با فاطمه، “دختر”، به عنوان وارث مفاخر خاندان خویش، و صاحب ارزشهای نیاکان و ادامه شجره تبار و اعتبار پدر، جانشین “پسر” میشود. در جامعهای که ننگ دختر بودن را تنها زندهبهگور کردنش پاک میکرد و بهترین دامادی که هر پدری آرزو میکرد نامش “قبر” بود. و محمد میدانست که دست تقدیر با او چه کرده است. و فاطمه نیز میدانست که کیست …
بخشی از کتاب “فاطمه، فاطمه است” نوشته دکتر شریعتی