آرشیو برای بخش : دستنوشته ها

یادم باشد

نوشته شده در قسمت : دستنوشته ها توسط : مصطفی

حواسم باشد باطری موبایلم تمام نشود. ساعت را درست تنظیم کنم که سر وقت از خواب بیدار شوم. پیرهنم را اتو کنم و کفشها را واکس بزنم. سری به ایملیم بزنم تا مبادا پیغام ضروری داشته باشم که بی جواب بماند. کار آقای فلانی را باید تا دوشنبه تمام کنم. سه شنبه روز حساسی است، خدا کند آن جلسه به خیر بگذرد. طعم چهارشنبه‌ها گاهی اوقات به خاطر نزدیکی به آخر هفته کمی شیرین می‌شود. پنجشنبه‌ها اوج شیرینی است. جمعه غروب که می‌شود دلهره‌ها دوباره دست به کار می‌شوند. شنبه را با قدرت باید شروع کنم. یکشنبه دوباره هفته عادی می‌شود. گل سه ساله باغچه به خاطر بی‌احتیاطی من خشک شد، باید بیشتر به فکرشان باشم. امروز فلان جشن است و این هفته فلان مراسم و این ماه فلان خبر … راستی خودم … نه، حالا وقتش را ندارم … باشد برای بعد.

آتشکوه

نوشته شده در قسمت : خاطرات, دستنوشته ها توسط : مصطفی

باز فرصتی پیش آمد که با دوستان درست در نیمه تابستان به کوه بزنیم. این‌بار روستای افجه بود و دشت هویج و قله آتشکوه. رقص وصف ناشدنی علفزارهای دشت هویج بود و بلندای سه هزار و هشتصد و پنجاه متری آتشکوه. طبیعت بود و به رخ کشیدن عظمت و زیبایی و هنرش … مگر می‌شد دل کند از همۀ آن بهشت خاکی و آن مناظر ناب و صخره‌ها کوچک و بزرگ و نارون‌های تک و توکِ این سو و آن سو با سایه‌های دلنشین و آن اسب نجیب و زیبا و آن سگ گله همیشه گرسنه …
خوب که بنگری اما خواهی دید که آتشکوه قله‌ای تنها و مغرور بیش نیست اگر همنوردانی با صفا و یک دل و همنفس نداشته باشی. آتشکوه چه حرفی برای گفتن دارد اگر طعم خنده‌های همنوردت در دل و جانت ننشیند؟ کجای این سنگ‌های برهم انباشته شده لذت‌بخش است اگر لحظه‌ای تو را به یاد خالقش نیاندازد؟ دلت را به چه چیز این برهوت خوش کرده‌ای وقتی ندانی عظمت آنچه می‌بینی آنگاه دلنشین است که همزمان با زیر پا بردن قله‌ها، غرورت را نیز زیر پا بگذاری و کوچکی و ناچیزی خودت را بیشتر و بیشتر به چشمِ جان ببینی؟
و اما آتشکوه … به راستی آن کوهِ آتشین چه چاره دارد جز باریدن عرق سردِ شرم در ظهر نیمه تابستان، وقتی یکدلی و عظمت روح فاتحانش و زبانه‌های شوقشان را می‌بیند؟

نه هامون و دریا و کوه و فلک

پری و آدمی‌زاد و دیو و ملک

همه هرچه هستند ازان کمترند

که با هستیش نام هستی برند

سنگدلی

نوشته شده در قسمت : دستنوشته ها توسط : مصطفی

فقط یک سنگدل است که می‌تواند هم‌راه و هم‌نفس و حریف لایقی برای یک سنگدل باشد. غیر از این باشد یک سرِ بازی همیشه باخت است و باخت و باخت. کنار نیامدن با سنگدلی طرفِ دیگر بازی، برایت نتیجه‌ای ندارد جز شکست. اگر بخواهی حریفت، هم‌راهت، هم‌نفست همیشه برایت حریف و هم‌راه و هم‌نفس باقی بماند باید درست به قدر خودش سنگدل باشی، وگرنه یا تو می‌بازی یا او؛ و در هر دو صورت بازی به پایان می‌رسد!

آدمهای کلیشه ای

نوشته شده در قسمت : دستنوشته ها توسط : مصطفی

آنهایی را دیده‌اید که سرشارند از کلمات و اصطلاحات و تکیه‌کلام‌های کلیشه‌ای؟ به محض آنکه بخواهی احوالشان را بپرسی با همین عبارتهایی که در آستین نهفته‌اند بمبارانتان می‌کنند. حتی فرصت نمی‌دهند قامت جملاتتان را برایشان بتراشید.
چطور باید به اینان ثابت کرد که قد و قامت ناراست و کج و کوله حرفایی که برای مخاطب سروده می‌شوند هزاران مرتبه شیواتر و دلنشین‌تر از حرف های کلیشه‌ای است که به ظاهر صاف و بی‌عیب می‌نمایند؟ چطور می‌شود فهماندشان که این کلمات کلیشه‌ای، آنها را شبیه به مهماندار هواپیمایی می‌کند که بی سبب می‌خندد و جملات تکراری را روزی ده بار تکرار می‌کند؟ آیا واقعاً اینان نمی‌دانند چه زیباست بریده بریده سخن گفتن، به شرط آنکه مخاطب بداند این جملات تنها و تنها برای او نواخته می‌شوند؟

پیش نویس

نوشته شده در قسمت : دستنوشته ها توسط : مصطفی

گاهی سرم را از پس روزمرگی بلند می‌کنم و می‌بینم که همه حواسم جایی دیگر است و فکر و ذهنم در دنیایی دیگر برای خودش سیر می‌کند. نه اینکه ندانم کجایم و چه می‌خواهم.  هر کس نداند خودم که خوب می‌دانم چه مرگم است.

آقا مهدی منو دعوت کرده به بازی پیش‌نویس. خوب این هم یکی از پیش‌نویس‌هایی که حدود دو ماه پیش نوشتم و منتشرش نکردم.  علت عدم انتشارش هم این بود که حس کردم شاید خیلی مناسب فضای عندلیبان نباشد! حالا من هم همه دوستانی که اینجا را می‌خوانند به این بازی وبلاگی دعوت می‌کنم. باشد که رستگار شوید.

گستره دوستی ها

نوشته شده در قسمت : دستنوشته ها توسط : مصطفی

چتر دوستی‌هایتان را بر سر دوستانتان آنچنان نگسترانید که توان نفس کشیدن هم نداشته باشند. سعی نکنید آنها را مدیریت کنید. بگذارید آزاد باشند و گاهی از آنِ دوستان دیگر. لزومی ندارد در دریای دوستی هایتان غرق شوید، همین که در آن شنا کنید کافیست. تعادل دوستیهایتان را که یافتید، حفظش کنید. اینطور بیشتر دوستتان دارند.

مهاجرت

نوشته شده در قسمت : دستنوشته ها توسط : مصطفی

دست آخر شنیدن و خواندن در مورد مهاجرت و زیستن در کشوری دیگر وسوسه ام کرد در موردش بنویسم. قبل از هر چیز هم از طولانی شدن این نوشتار عذر می خواهم. البته می دانم که نوشته ها وقتی زیاد بلند می شوند خواننده هایشان را از دست می دهند. مگر آنکه مخاطب خاص داشته باشند که او بیاید و بنشیند و بخواند.
بیایید از اینجا شروع کنیم که وقتی می خواهید کار بزرگی مثل مهاجرت انجام دهید حتماً باید این کار در پاسخ به یکی از نیازهایتان باشد. شاید بشود بی دلیل یک لیوان چای نوشید یا مثلاً با دکمه های تلویزیون بازی کرد ولی کارهای بزرگ نیازمند دلایل بزرگ هم هستند. حال بیایید تا دسته بندی نیازها را هم از آبراهام مازلو قرض بگیریم (مازلو نیازها را به پنج دسته تقسیم می کند).
اولین سطح از نیازهای مازلو همان نیازهای فیزیولوژیک است. مثل خوراک، خواب و چیزهایی از این دست که حتماً برای زنده ماندن به آنها نیاز دارید. خوب اگر در کشوری که هستید این سطح از نیازهایتان تامین نمی شود، عاقلانه ترین کار این است که به جای دیگری بروید که بتوانید آنها را تامین کنید. بدون خوراک که نمی شود زنده ماند. شاید بتوان با حقوق کم کنار آمد، ولی با گرسنگی محال است.
دومین سطح از سلسله نیازهای مازلو نیاز به امنیت است. امنیت از ابعاد مختلف قابل بررسی است. مثلاً اگر امروز غذا برای خوردن دارید، امنیت یعنی اینکه به فکر فردا هم باشید و برای فردا هم چیزی دست و پا کنید. یا اگر امروز مشغول به کار هستید، خیالتان راحت باشد که در دوران ناتوانی یا پیری هم کسی به دادتان می رسد. این سطح از نیاز، کمی از سطح قبلی پیچیده تر است و نمی شود مطمئن بود که با رفتن به یک جای دیگر قطعاً می شود از امنیت بیشتری برخوردار بود. عدم اطمینان در مورد آینده مهمترین عامل پیچیده کننده این سطح است.
سطح بعدیِ سلسله مراتب مازلو، نیازهای اجتماعی است. در این سطح نیازهایی همچون پذیرش اجتماعی، ازدواج و تعلق قرار دارد. با توجه به نیازهای این سطح، شما به جای دیگری می روید برای اینکه نیازمند پذیرش اجتماعی بیشتری هستید. فرضتان بر این است که در آن جایِ دیگر ارزشهای شما را بیشتر درک می کنند و بیشتر در گروه های اجتماعی می پذیرننتان. این سطح شاید بیشتر برای قشر تحصیل کرده محرکی قوی محسوب شود.
چهارمین سطحِ نیازهای مازلو تحت عنوان نیازهای احترام مطرح می شود. مواردی از جمله نیاز به احترام متقابل، موفقیت و عزت نفس در این سطح مطرح می شود. خوب عده ای هم برای موفقیت حس می کنند باید به کشور دیگری بروند اما موفقیت تعاریف متفاوتی دارد و هر کس از دید خود به آن نگاه می کند. برای یک نفر موفقیت یعنی بی نیازی مالی و برای دیگری مثلاً عاقبت به خیری یا چیزی شبیه به آن.
بالاترین سطح نیازها در دسته بندی مازلو، نیازهای خودشکوفایی ست. عده ای همه چهار سطح قبلی نیازهایشان را در همان مملکت خودشان تامین می کنند ولی معتقدند باید برای شکوفایی هر چه بیشتر استعدادهاشان به جایی دیگر بروند.
حال به نظر من اگر فردی قصد دارد کاری به بزرگی مهاجرت انجام بدهد، بهتر آن است که نخست وضعیت خود را روشن کند. اگر کسی که از موقعیت اجتماعیش رنج می برد، اشتباهاً به جایی برود که در عوض برآورده شدن سطح سوم نیازهایش بیشتر سطح اول نیازهایش برآورده می شود، احتمالاً هزینه های زیادی باید برای این اشتباهش بپردازد. اگر دو حالتِ زندگی کاملاً ایده آل و زندگی کاملاً زجرآور را در دو سر یک طیف متصور شویم، آنگاه قرار گرفتن در هر یک از این دو انتها حالتی کاملاً نادر خواهد بود و در سایر موارد هم طبیعی ترین نکته این است که بازای هر چیزی که به دست میاوریم چیزهای دیگری را از دست خواهیم داد.

کابوس تنهایی

نوشته شده در قسمت : دستنوشته ها توسط : مصطفی

آن وقتهایی که آدمها مست غرور می شوند. همان زمانهایی که خدا را هم بندگی نمی کنند. آن روزهایی که خود را برتر از آن می دانند که با هر انسان ساده و پاک دلی هم صحبت و همسفره شوند …

تنهایشان بگذارید

تنهایی هر غروری را به زیر می آورد. تنهایی می تواند پیری پخته و جهان دیده را به کودکی خام و نادان محتاج کند. تنهایی لیلیِ یکه تاز شهر را در پی مجنون آواره کوه و بیابان خواهد کرد. تنهایی ریشۀ قدرت های کاذب را با هنرنمایی تمام می خشکاند …

تنهایشان بگذارید

همانهایی را که بی بهانه رهایتان می کنند و افکار فلج خود را توجیه گر هر رهایی می دانند …

تنهایشان بگذارید

هیچ چیز ترسناک تر و دلهره آورتر از تنهایی و لایق تنهایی شدن نیست.

اهل وابستگی

نوشته شده در قسمت : دستنوشته ها توسط : مصطفی

همه چیز از خاطرات مشترک شروع می شود. یک روز یا شب مثلاً در قطاری مجبور می شوی چند ساعتی کنار یکی دیگر مثل خودت بنشینی و از همان جا اولین خاطره مشترکتان ساخته می شود. روز دیگری ممکن است همان فرد را هماهنگ شده یا تصادفی در پارکی، کوهی یا کافه ای ملاقات کنی و بنشینی یک دل سیر از دلت برایش سفره بسازی و حرف هایش را بشنوی. همین ها رفته رفته می شود خاطرات مشترکتان، می شود دارایی های درونیتان، می شود وابستگیتان و حرف دلتان.
قبلترها اگر کسی از چیزی به نام وابستگی برایم حرف می زد، تهِ دلم حسابی می خندیدم. این روزها اما آنقدر بزرگ شده ام که حداقل اگر کسی از وابستگیش به دیگری برایم درد دل کرد، توی دلم نخندم، جدی بگیرمش و برای احساساتش احترام قائل باشم. این روزها کم و بیش می فهمم معنای وابسته شدن را. باور کنید می فهمم که چقدر مسئولیت دارد که کسی را وابسته خودت کنی. وابسته بودن را فهمیده ام، وابسته ام شدن را هم؛ و برای همین است که می ترسم از وابسته بودن، وابسته ام شدن، حتی از فکر وابستگی!
گویی اما چاره ای نیست جز وابسته بودن و وابسته شدن. انگار اگر وابسته نباشی همچون ذرۀ حقیری خواهی بود که باد به هر سویی می بردت و وابستگی می تواند برایت آرامگاهی باشد و مأمنی بسازد؛ به عمق وابستگیت.

راه نرفته

نوشته شده در قسمت : دستنوشته ها, شعر و موسیقی توسط : مصطفی

چند روزِ پیش دوستی ترجمه شعری از رابرت فراست (Robert Frost) را برایم فرستاده بود. در نگاه اول متوجه منظور شعر نشدم، راستش اساساً در ابتدا “شعر” بودنش را هم نفهمیدم! گذاشتم چند روزی بُگذرد و در فرصتی مناسب، نگاه عمیقتری به این نوشته داشته باشم. اصل شعر این است:

The road not taken

Two roads diverged in a yellow wood
And sorry I could not travel both
And be one traveller, long I stood
And looked down one as far as I could
To where it bent in the undergrowth

Then took the other, as just as fair,

And giving perhaps the better claim,
Because it was grassy and wanted wear,
Though as for that the passing there
Had worn them really about the same,

And both that morning equally lay
In leaves no step had trodden black
Oh, I kept the first for another day!
Yet knowing how way leads on to way,
I doubted if I should ever come back.

I shall be telling this with a sigh
Somewhere ages and ages hence:
Two roads diverged in a wood, and I -
I took the one less travelled by,
And that has made all the difference.

بهترین ترجمه ای هم که از این شعر یافتم، دستنوشته پیرایه یغمایی بود:

در جنگلی زردْفام دو راه از هم جدا می‌شدند
و افسوس که نمی‌توانستم هر دو را بپویم؛
چرا که فقط یک رهگذر بودم
ایستادم؛
و تا آن‌جا که می توانستم به یکی خیره شدم،
تا جایی که در میان بوته ها گم شد…

پس بی‌طرفانه آن دیگری را برگزیدم.
شاید به خاطر این‌که پوشیده از علف بود
و می‌خواست پنهان بماند
اگر چه هر دو یکسان لگد کوب شده بودند.

و هر دودر آن صبحگاه همسان به نظر می رسیدند؛
پوشیده از برگ ،
بی ردِّپایی بر آن‌ها
آه … من راه نخستین را برای روز دیگر گذاشتم
با آن‌که می‌دانستم که هر راهی به راهی دیگر می‌رسد
شک داشتم که دیگر باز نتوانم به آن بازگردم

سال‌های سال بعد روزی
با حسرت به خود خواهم گفت:
در جنگلی دو راه از هم جدا می‌شد و من
آری – من راهی- را در پیش گرفتم که رهگذر کمتری داشت
و تمامی تفاوت در همین بود.

دو ترجمه دیگر را هم در ادامه مطلب میاورم … بحثهای مختلف در خصوص این شعر را هم می توانید در اینجا، اینجا و اینجا بخوانید …

کلیک کنید – ادامه مطلب ..

Clicky Web Analytics