<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>عندلیبان</title>
	<atom:link href="http://www.andaliban.ir/blog/?feed=rss2" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.andaliban.ir/blog</link>
	<description>صدهزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست</description>
	<lastBuildDate>Fri, 27 Aug 2010 10:10:04 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.0.1</generator>
		<item>
		<title>یادم باشد</title>
		<link>http://www.andaliban.ir/blog/?p=372</link>
		<comments>http://www.andaliban.ir/blog/?p=372#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 27 Aug 2010 10:10:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مصطفی</dc:creator>
				<category><![CDATA[دستنوشته ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.andaliban.ir/blog/?p=372</guid>
		<description><![CDATA[حواسم باشد باطری موبایلم تمام نشود. ساعت را درست تنظیم کنم که سر وقت از خواب بیدار شوم. پیرهنم را اتو کنم و کفشها را واکس بزنم. سری به ایملیم بزنم تا مبادا پیغام ضروری داشته باشم که بی جواب بماند. کار آقای فلانی را باید تا دوشنبه تمام کنم. سه شنبه روز حساسی است، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>حواسم باشد باطری موبایلم تمام نشود. ساعت را درست تنظیم کنم که سر وقت از خواب بیدار شوم. پیرهنم را اتو کنم و کفشها را واکس بزنم. سری به ایملیم بزنم تا مبادا پیغام ضروری داشته باشم که بی جواب بماند. کار آقای فلانی را باید تا دوشنبه تمام کنم. سه شنبه روز حساسی است، خدا کند آن جلسه به خیر بگذرد. طعم چهارشنبه‌ها گاهی اوقات به خاطر نزدیکی به آخر هفته کمی شیرین می‌شود. پنجشنبه‌ها اوج شیرینی است. جمعه غروب که می‌شود دلهره‌ها دوباره دست به کار می‌شوند. شنبه را با قدرت باید شروع کنم. یکشنبه دوباره هفته عادی می‌شود. گل سه ساله باغچه به خاطر بی‌احتیاطی من خشک شد، باید بیشتر به فکرشان باشم. امروز فلان جشن است و این هفته فلان مراسم و این ماه فلان خبر &#8230; راستی خودم &#8230; نه، حالا وقتش را ندارم &#8230; باشد برای بعد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.andaliban.ir/blog/?feed=rss2&amp;p=372</wfw:commentRss>
		<slash:comments>16</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آتشکوه</title>
		<link>http://www.andaliban.ir/blog/?p=366</link>
		<comments>http://www.andaliban.ir/blog/?p=366#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 09 Aug 2010 07:05:45 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مصطفی</dc:creator>
				<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[دستنوشته ها]]></category>
		<category><![CDATA[صعود]]></category>
		<category><![CDATA[قله]]></category>
		<category><![CDATA[کوه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.andaliban.ir/blog/?p=366</guid>
		<description><![CDATA[باز فرصتی پیش آمد که با دوستان درست در نیمه تابستان به کوه بزنیم. این‌بار روستای افجه بود و دشت هویج و قله آتشکوه. رقص وصف ناشدنی علفزارهای دشت هویج بود و بلندای سه هزار و هشتصد و پنجاه متری آتشکوه. طبیعت بود و به رخ کشیدن عظمت و زیبایی و هنرش &#8230; مگر می‌شد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">باز فرصتی پیش آمد که با دوستان درست در نیمه تابستان به کوه بزنیم. این‌بار روستای افجه بود و دشت هویج و قله <a title="آتشکوه" href="http://mahziar.ir/?p=2127" target="_blank">آتشکوه</a>. رقص وصف ناشدنی علفزارهای دشت هویج بود و بلندای سه هزار و هشتصد و پنجاه متری آتشکوه. طبیعت بود و به رخ کشیدن عظمت و زیبایی و هنرش &#8230; مگر می‌شد دل کند از همۀ آن بهشت خاکی و آن مناظر ناب و صخره‌ها کوچک و بزرگ و نارون‌های تک و توکِ این سو و آن سو با سایه‌های دلنشین و آن اسب نجیب و زیبا و آن سگ گله همیشه گرسنه &#8230;<br />
خوب که بنگری اما خواهی دید که آتشکوه قله‌ای تنها و مغرور بیش نیست اگر همنوردانی با صفا و یک دل و همنفس نداشته باشی. آتشکوه چه حرفی برای گفتن دارد اگر طعم خنده‌های همنوردت در دل و جانت ننشیند؟ کجای این سنگ‌های برهم انباشته شده لذت‌بخش است اگر لحظه‌ای تو را به یاد خالقش نیاندازد؟ دلت را به چه چیز این برهوت خوش کرده‌ای وقتی ندانی عظمت آنچه می‌بینی آنگاه دلنشین است که همزمان با زیر پا بردن قله‌ها، غرورت را نیز زیر پا بگذاری و کوچکی و ناچیزی خودت را بیشتر و بیشتر به چشمِ جان ببینی؟<br />
و اما آتشکوه &#8230; به راستی آن کوهِ آتشین چه چاره دارد جز باریدن عرق سردِ شرم در ظهر نیمه تابستان، وقتی یکدلی و عظمت روح فاتحانش و زبانه‌های شوقشان را می‌بیند؟</p>
<p style="text-align: center;">
<p>نه هامون و دریا و کوه و فلک</p>
<p>پری و آدمی‌زاد و دیو و ملک</p>
<p>همه هرچه هستند ازان کمترند</p>
<p>که با هستیش نام هستی برند</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.andaliban.ir/blog/?feed=rss2&amp;p=366</wfw:commentRss>
		<slash:comments>26</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سنگدلی</title>
		<link>http://www.andaliban.ir/blog/?p=361</link>
		<comments>http://www.andaliban.ir/blog/?p=361#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 27 Jul 2010 15:11:48 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مصطفی</dc:creator>
				<category><![CDATA[دستنوشته ها]]></category>
		<category><![CDATA[هم نفس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.andaliban.ir/blog/?p=361</guid>
		<description><![CDATA[فقط یک سنگدل است که می‌تواند هم‌راه و هم‌نفس و حریف لایقی برای یک سنگدل باشد. غیر از این باشد یک سرِ بازی همیشه باخت است و باخت و باخت. کنار نیامدن با سنگدلی طرفِ دیگر بازی، برایت نتیجه‌ای ندارد جز شکست. اگر بخواهی حریفت، هم‌راهت، هم‌نفست همیشه برایت حریف و هم‌راه و هم‌نفس باقی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">فقط یک سنگدل است که می‌تواند هم‌راه و هم‌نفس و حریف لایقی برای یک سنگدل باشد. غیر از این باشد یک سرِ بازی همیشه باخت است و باخت و باخت. کنار نیامدن با سنگدلی طرفِ دیگر بازی، برایت نتیجه‌ای ندارد جز شکست. اگر بخواهی حریفت، هم‌راهت، هم‌نفست همیشه برایت حریف و هم‌راه و هم‌نفس باقی بماند باید درست به قدر خودش سنگدل باشی، وگرنه یا تو می‌بازی یا او؛ و در هر دو صورت بازی به پایان می‌رسد!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.andaliban.ir/blog/?feed=rss2&amp;p=361</wfw:commentRss>
		<slash:comments>33</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آدمهای کلیشه ای</title>
		<link>http://www.andaliban.ir/blog/?p=357</link>
		<comments>http://www.andaliban.ir/blog/?p=357#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 19 Jul 2010 18:15:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مصطفی</dc:creator>
				<category><![CDATA[دستنوشته ها]]></category>
		<category><![CDATA[حرف]]></category>
		<category><![CDATA[دوست]]></category>
		<category><![CDATA[کلیشه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.andaliban.ir/blog/?p=357</guid>
		<description><![CDATA[آنهایی را دیده‌اید که سرشارند از کلمات و اصطلاحات و تکیه‌کلام‌های کلیشه‌ای؟ به محض آنکه بخواهی احوالشان را بپرسی با همین عبارتهایی که در آستین نهفته‌اند بمبارانتان می‌کنند. حتی فرصت نمی‌دهند قامت جملاتتان را برایشان بتراشید. چطور باید به اینان ثابت کرد که قد و قامت ناراست و کج و کوله حرفایی که برای مخاطب [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">آنهایی را دیده‌اید که سرشارند از کلمات و اصطلاحات و تکیه‌کلام‌های کلیشه‌ای؟ به محض آنکه بخواهی احوالشان را بپرسی با همین عبارتهایی که در آستین نهفته‌اند بمبارانتان می‌کنند. حتی فرصت نمی‌دهند قامت جملاتتان را برایشان بتراشید.<br />
چطور باید به اینان ثابت کرد که قد و قامت ناراست و کج و کوله حرفایی که برای مخاطب سروده می‌شوند هزاران مرتبه شیواتر و دلنشین‌تر از حرف های کلیشه‌ای است که به ظاهر صاف و بی‌عیب می‌نمایند؟ چطور می‌شود فهماندشان که این کلمات کلیشه‌ای، آنها را شبیه به مهماندار هواپیمایی می‌کند که بی سبب می‌خندد و جملات تکراری را روزی ده بار تکرار می‌کند؟ آیا واقعاً اینان نمی‌دانند چه زیباست بریده بریده سخن گفتن، به شرط آنکه مخاطب بداند این جملات تنها و تنها برای او نواخته می‌شوند؟</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.andaliban.ir/blog/?feed=rss2&amp;p=357</wfw:commentRss>
		<slash:comments>14</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پیش نویس</title>
		<link>http://www.andaliban.ir/blog/?p=353</link>
		<comments>http://www.andaliban.ir/blog/?p=353#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 11 Jul 2010 06:46:54 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مصطفی</dc:creator>
				<category><![CDATA[دستنوشته ها]]></category>
		<category><![CDATA[بازی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.andaliban.ir/blog/?p=353</guid>
		<description><![CDATA[گاهی سرم را از پس روزمرگی بلند می‌کنم و می‌بینم که همه حواسم جایی دیگر است و فکر و ذهنم در دنیایی دیگر برای خودش سیر می‌کند. نه اینکه ندانم کجایم و چه می‌خواهم.  هر کس نداند خودم که خوب می‌دانم چه مرگم است. آقا مهدی منو دعوت کرده به بازی پیش‌نویس. خوب این هم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<blockquote>
<p style="text-align: justify;">گاهی سرم را از پس روزمرگی بلند می‌کنم و می‌بینم که همه حواسم جایی دیگر است و فکر و ذهنم در دنیایی دیگر برای خودش سیر می‌کند. نه اینکه ندانم کجایم و چه می‌خواهم.  هر کس نداند خودم که خوب می‌دانم چه مرگم است.</p>
</blockquote>
<p style="text-align: justify;">آقا مهدی منو دعوت کرده به بازی <a href="http://blogbin.ir/?p=276" target="_blank">پیش‌نویس.</a> خوب این هم یکی از پیش‌نویس‌هایی که حدود دو ماه پیش نوشتم و منتشرش نکردم.  علت عدم انتشارش هم این بود که حس کردم شاید خیلی مناسب فضای عندلیبان نباشد! حالا من هم همه دوستانی که اینجا را می‌خوانند به این بازی وبلاگی دعوت می‌کنم. باشد که رستگار شوید.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.andaliban.ir/blog/?feed=rss2&amp;p=353</wfw:commentRss>
		<slash:comments>13</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گستره دوستی ها</title>
		<link>http://www.andaliban.ir/blog/?p=199</link>
		<comments>http://www.andaliban.ir/blog/?p=199#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 04 Jul 2010 12:56:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مصطفی</dc:creator>
				<category><![CDATA[دستنوشته ها]]></category>
		<category><![CDATA[دوست]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://andaliban.ir/blog/?p=199</guid>
		<description><![CDATA[چتر دوستی‌هایتان را بر سر دوستانتان آنچنان نگسترانید که توان نفس کشیدن هم نداشته باشند. سعی نکنید آنها را مدیریت کنید. بگذارید آزاد باشند و گاهی از آنِ دوستان دیگر. لزومی ندارد در دریای دوستی هایتان غرق شوید، همین که در آن شنا کنید کافیست. تعادل دوستیهایتان را که یافتید، حفظش کنید. اینطور بیشتر دوستتان [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">چتر دوستی‌هایتان را بر سر دوستانتان آنچنان نگسترانید که توان نفس کشیدن هم نداشته باشند. سعی نکنید آنها را مدیریت کنید. بگذارید آزاد باشند و گاهی از آنِ دوستان دیگر. لزومی ندارد در دریای دوستی هایتان غرق شوید، همین که در آن شنا کنید کافیست. تعادل دوستیهایتان را که یافتید، حفظش کنید. اینطور بیشتر دوستتان دارند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.andaliban.ir/blog/?feed=rss2&amp;p=199</wfw:commentRss>
		<slash:comments>27</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کمی تا صعود</title>
		<link>http://www.andaliban.ir/blog/?p=195</link>
		<comments>http://www.andaliban.ir/blog/?p=195#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 26 Jun 2010 13:27:31 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مصطفی</dc:creator>
				<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[امید]]></category>
		<category><![CDATA[صعود]]></category>
		<category><![CDATA[کوه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://andaliban.ir/blog/?p=195</guid>
		<description><![CDATA[چند ساعتی طول کشید تا به جایی رسیدیم که قله و آن آتشکدۀ دوره ساسانیش در ارتفاع سه هزار و دویست متری دیدنی بود و دست یافتنی. حدوداً در ارتفاع سه هزار متری بودیم. یک ساعتی از ظهر گذشته بود و آفتاب بدون هیچ حجاب و حائلی ناجوانمردانه می‌تابید. بطری آب من که دیگر خالی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">چند ساعتی طول کشید تا به جایی رسیدیم که <a title="سنگ نوشته های مهزیار" href="http://mahziar.ir/?p=1889" target="_blank">قله و آن آتشکدۀ دوره ساسانیش </a>در ارتفاع سه هزار و دویست متری دیدنی بود و دست یافتنی. حدوداً در ارتفاع سه هزار متری بودیم. یک ساعتی از ظهر گذشته بود و آفتاب بدون هیچ حجاب و حائلی ناجوانمردانه می‌تابید. بطری آب من که دیگر خالی خالی شده بود. دیگران هم آبی در بساط نداشتند. چندنفری جلوترها از ما جدا شده بودند و در سایه درختی آرمیده بودند. قدری نشستیم تا با جان تازه‌ای ادامه دهیم.<br />
من اما بساطم خالی از آه بود و در خودم توان ادامه نمی‌دیدم. ترسیده بودم از کم آوردن در میانه راه و دردسر شدن برای گروه. کم آوردنِ میانه راه را قبلاً تجربه کرده بودم و نمی‌خواستم به هیچ قیمتی دوباره برایم پیش بیاید. مهزیار و مهدی می‌گفتند، حالا که تا اینجا آمده‌ام بهتر است ادامه دهم. مهزیار معتقد بود کوه همین چیزها را به ما یاد می‌دهد. می‌گفت در زندگی هم چنین لحظه‌هایی برایت پیش میاید. همیشه جاهایی هست در زندگی که دمِ صعود پایت می‌لرزد و دلت می‌ریزد و گمان می‌کنی که دیگر نمی‌توانی ادامه دهی و همین وقتهاست که باید عزمت را جزم کنی و بی‌پروا به دل سختی‌ها بزنی. او زیبا و شیرین و می‌گفت، ولی من می‌دانستم که بدنم آماده نیست. به شوخی گفتم من در زندگی هم همینطور هستم. همیشه دمِ صعود متوقف می‌شوم. او اما معتقد بود نباید اینگونه زیست. زیر آن آفتاب که نمی‌شد بحث فلسفی راه انداخت. من تصمیمم را گرفته بودم. نمی‌توانستم ادامه دهم. گذاشتم برای وقتی دیگر صعود به این قله قلعه دختر را؛ نشستم زیر همان آفتابی که بودم و صعود مقتدرانه دیگران را نظاره کردم  &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.andaliban.ir/blog/?feed=rss2&amp;p=195</wfw:commentRss>
		<slash:comments>31</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کاغذبازی</title>
		<link>http://www.andaliban.ir/blog/?p=193</link>
		<comments>http://www.andaliban.ir/blog/?p=193#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 23 Jun 2010 15:38:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مصطفی</dc:creator>
				<category><![CDATA[سوتی نامه]]></category>
		<category><![CDATA[نامه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://andaliban.ir/blog/?p=193</guid>
		<description><![CDATA[جناب آقای &#8230; معاونت محترم اداری و مالی باسلام احتراماً به استحضار می رساند خودروی این اداره نیاز مبرم به شستشو دارد، خواهشمند است دستورات لازم را در این خصوص صادر فرمائید./ پی نوشت: واقعیه!]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>جناب آقای &#8230;<br />
معاونت محترم اداری و مالی</p>
<p>باسلام<br />
احتراماً به استحضار می رساند خودروی این اداره نیاز مبرم به شستشو دارد، خواهشمند است دستورات لازم را در این خصوص صادر فرمائید./</p>
<p>پی نوشت: واقعیه!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.andaliban.ir/blog/?feed=rss2&amp;p=193</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>هر سخن جایی &#8230;</title>
		<link>http://www.andaliban.ir/blog/?p=189</link>
		<comments>http://www.andaliban.ir/blog/?p=189#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 17 Jun 2010 13:02:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مصطفی</dc:creator>
				<category><![CDATA[کوتاه نوشته]]></category>
		<category><![CDATA[سخن]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://andaliban.ir/blog/?p=189</guid>
		<description><![CDATA[گفتنِ یه حرف زودتر از وقتش می تونه خیلی راحت همه چیزو خراب کنه.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;">گفتنِ یه حرف زودتر از وقتش می تونه خیلی راحت همه چیزو خراب کنه.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.andaliban.ir/blog/?feed=rss2&amp;p=189</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مهاجرت</title>
		<link>http://www.andaliban.ir/blog/?p=186</link>
		<comments>http://www.andaliban.ir/blog/?p=186#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 08 Jun 2010 14:36:54 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مصطفی</dc:creator>
				<category><![CDATA[دستنوشته ها]]></category>
		<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://andaliban.ir/blog/?p=186</guid>
		<description><![CDATA[دست آخر شنیدن و خواندن در مورد مهاجرت و زیستن در کشوری دیگر وسوسه ام کرد در موردش بنویسم. قبل از هر چیز هم از طولانی شدن این نوشتار عذر می خواهم. البته می دانم که نوشته ها وقتی زیاد بلند می شوند خواننده هایشان را از دست می دهند. مگر آنکه مخاطب خاص داشته [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">دست آخر شنیدن و خواندن در مورد مهاجرت و زیستن در کشوری دیگر وسوسه ام کرد در موردش بنویسم. قبل از هر چیز هم از طولانی شدن این نوشتار عذر می خواهم. البته می دانم که نوشته ها وقتی زیاد بلند می شوند خواننده هایشان را از دست می دهند. مگر آنکه مخاطب خاص داشته باشند که او بیاید و بنشیند و بخواند.<br />
بیایید از اینجا شروع کنیم که وقتی می خواهید کار بزرگی مثل مهاجرت انجام دهید حتماً باید این کار در پاسخ به یکی از نیازهایتان باشد. شاید بشود بی دلیل یک لیوان چای نوشید یا مثلاً با دکمه های تلویزیون بازی کرد ولی کارهای بزرگ نیازمند دلایل بزرگ هم هستند. حال بیایید تا دسته بندی نیازها را هم از <a title="مازلو" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%85_%D9%85%D8%B2%D9%84%D9%88" target="_blank">آبراهام مازلو</a> قرض بگیریم (مازلو نیازها را به پنج دسته تقسیم می کند).<br />
اولین سطح از نیازهای مازلو همان نیازهای فیزیولوژیک است. مثل خوراک، خواب و چیزهایی از این دست که حتماً برای زنده ماندن به آنها نیاز دارید. خوب اگر در کشوری که هستید این سطح از نیازهایتان تامین نمی شود، عاقلانه ترین کار این است که به جای دیگری بروید که بتوانید آنها را تامین کنید. بدون خوراک که نمی شود زنده ماند. شاید بتوان با حقوق کم کنار آمد، ولی با گرسنگی محال است.<br />
دومین سطح از سلسله نیازهای مازلو نیاز به امنیت است. امنیت از ابعاد مختلف قابل بررسی است. مثلاً اگر امروز غذا برای خوردن دارید، امنیت یعنی اینکه به فکر فردا هم باشید و برای فردا هم چیزی دست و پا کنید. یا اگر امروز مشغول به کار هستید، خیالتان راحت باشد که در دوران ناتوانی یا پیری هم کسی به دادتان می رسد. این سطح از نیاز، کمی از سطح قبلی پیچیده تر است و نمی شود مطمئن بود که با رفتن به یک جای دیگر قطعاً می شود از امنیت بیشتری برخوردار بود. عدم اطمینان در مورد آینده مهمترین عامل پیچیده کننده این سطح است.<br />
سطح بعدیِ سلسله مراتب مازلو، نیازهای اجتماعی است. در این سطح نیازهایی همچون پذیرش اجتماعی، ازدواج و تعلق قرار دارد. با توجه به نیازهای این سطح، شما به جای دیگری می روید برای اینکه نیازمند پذیرش اجتماعی بیشتری هستید. فرضتان بر این است که در آن جایِ دیگر ارزشهای شما را بیشتر درک می کنند و بیشتر در گروه های اجتماعی می پذیرننتان. این سطح شاید بیشتر برای قشر تحصیل کرده محرکی قوی محسوب شود.<br />
چهارمین سطحِ نیازهای مازلو تحت عنوان نیازهای احترام مطرح می شود. مواردی از جمله نیاز به احترام متقابل، موفقیت و عزت نفس در این سطح مطرح می شود. خوب عده ای هم برای موفقیت حس می کنند باید به کشور دیگری بروند اما موفقیت تعاریف متفاوتی دارد و هر کس از دید خود به آن نگاه می کند. برای یک نفر موفقیت یعنی بی نیازی مالی و برای دیگری مثلاً عاقبت به خیری یا چیزی شبیه به آن.<br />
بالاترین سطح نیازها در دسته بندی مازلو، نیازهای خودشکوفایی ست. عده ای همه چهار سطح قبلی نیازهایشان را در همان مملکت خودشان تامین می کنند ولی معتقدند باید برای شکوفایی هر چه بیشتر استعدادهاشان به جایی دیگر بروند.<br />
حال به نظر من اگر فردی قصد دارد کاری به بزرگی مهاجرت انجام بدهد، بهتر آن است که نخست وضعیت خود را روشن کند. اگر کسی که از موقعیت اجتماعیش رنج می برد، اشتباهاً به جایی برود که در عوض برآورده شدن سطح سوم نیازهایش بیشتر سطح اول نیازهایش برآورده می شود، احتمالاً هزینه های زیادی باید برای این اشتباهش بپردازد. اگر دو حالتِ زندگی کاملاً ایده آل و زندگی کاملاً زجرآور را در دو سر یک طیف متصور شویم، آنگاه قرار گرفتن در هر یک از این دو انتها حالتی کاملاً نادر خواهد بود و در سایر موارد هم طبیعی ترین نکته این است که بازای هر چیزی که به دست میاوریم چیزهای دیگری را از دست خواهیم داد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.andaliban.ir/blog/?feed=rss2&amp;p=186</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
