اگر در یک تحقیق یا گزارش بنویسید “توسعه کمی و کیفی” حتماً یک نفر پیدا میشود که با یک نگاه عاقل اندر سفیه به شما بگوید:
خودِ کلمه توسعه بیانگر همهجانبه بودنش هست و نیازی به بیان کمی و کیفی بودن نیست!
و اگر در جایی دیگر بنویسید “توسعه” حتماً یک نفر پیدا میشود که با همان نگاه عاقل اندر سفیه و با عینکی در نوک دماغ به شما بگوید:
وقتی از کلمه توسعه استفاده میکنید، حتماً ابعاد آن را نیز مشخص کنید، به عنوان مثال “توسعه کمی” یا “توسعه کیفی” …
بعضی وقتا پیش میاد که آدم مجبور میشه برای اینکه بهتر ببینه به چشماش عینک بزنه، مثلاً شیشه شماره ۲ برای چشم راست و ۳ برای چپ … من خودم حدوداً پنج شش سالی هست که مجبور شدم این ساخته دست بشر را روی بینیام تحمل (ت+حمل= تو باید حملش کنی) کنم … اولین بار هم که عینک زدم، خیلی برام جذاب بود … داشتم تو جاده شمال به درختها نگاه میکردم -از قبل تصمیم گرفته بودم که این اولین تجربه دیدن دنیا با عینک را به یک خاطره به یاد ماندنی تبدیل کنم- عینک را از توی قاب شیک و تر و تمیزش که عینک ساز عزیز محبت کرده بودن درآوردم و بعد سعی کردم روی گوشها و بینیام قرارش بدم … اول یک کم احساس گیجی کردم تا بعد از حدوداً نیم دقیقه وضعیت عادی شد و تونستم دستم را صاف و روشن ببینم … بعد سرمو بالا آوردم و به جنگلهای اطراف نگاه کردم، باور کردنی نبود … تا همین چند دقیقه پیش درختها برام مثل انبوهی از رنگ سبز نامنظم بود که با آبی آسمان رفتهبودن تو هم و جدا کردنشون ناممکن مینمود، ولی حالا به دقت میتونستم ببینم که این رنگ سبز از کنار هم قرار گرفتن برگهای سبز و لیطفی درست شده که شاید تا حالا با این دقت بهشون نگاه نکرده بودم … حالا بگذریم که فقط یک ساعت تونستم این جسم ظریف را تحمل کنم و حدوداً دو هفته طول کشید تا بتونم روی بینیام احساسش نکنم …
میخوام راجعبه عینک یا عینکهایی صحبت کنم که شاید ما اصلاً احساسشون نمیکنیم ولی وجود دارن … عینکهای ذهن … عینکهایی که همهچیز را قبل از اینکه به ذهن ما برسن تجزیه و تحلیل میکنن و ما به تمام پدیدههای اطرافمون با همین عینکها نگاه میکنیم … مثلاً عینکهایی که به واسطه فرهنگ و دینِ خانواده به وجود میان و روی ذهن ما قرار میگیرن … عینکهایی که در طول تحصیلات و مطالعاتمون ایجاد میشن و در واقع یکی از مهمترین نتیجههای آموزش میتونه همین عینکهایی باشه که روی ذهن افراد قرار میده … عینکهایی که بر اساس تجربههای شخصی به وجود میان … عینکهایی مثل حسد و ریا و دنیاپرستی و کلی عینک تیره و تار دیگه که فرزندان شیطان زحمتش رو میکشن … عینک بدبینی یا خوشبینی …
هر کدوم از این عینکها باعث میشن که آدم پدیدههای پرامونش را واضحتر یا مات و کِدِرتر ببینه … اما ما خیلی راحت از کنار این عینکها میگذریم و اجازه میدیم هر کس، هر عینکی که دلش میخواد بذاره روی ذهنمون و ما هم تا مدتها با همون عینک به مسائل نگاه میکنیم … بدون اینکه متوجه باشیم!
چقدر خوبه که بعضی وقتا عینکهای مات و کِدِر را از جلوی ذهنمون برداریم و اجازه بدیم ذهنمون یک کم آزادتر به دنیا نگاه کنه … آزادِ آزاد
ربنای شجریان واذان شادروان رحیم موذنزاده اردبیلی ترکیبی به وجود میاره که در هر حال و احوالی آدم رو به یاد لحظات قبل از افطار میندازه، ترکیبی ناب که با لطافتِ رمضانِ هر ایرانی گره خورده … آدمای زیادی رو میشناسم که سر و سِری با رمضان و روزه و نماز ندارند ولی از شنیدن این ترکیب به وجد میان و هرچند برای لحظاتی کوتاه نگاهی به آسمون میکنن … یه بار شنیدم مرحوم موذنزاده اردبیلی برای اینکه این اذانی رو که ما میشنویم بگه، یک روز روزه میگیره و نزدیک افطار با تمام وجود اذان میگه و کار ضبط اذان هم انجام میشه … گویا بعد از افطار افرادی که مسئول ضبط صدا بودن، در بعضی از قسمتهای اذان به علت خشکی گلوی حاج رحیم ایراداتی میگیرن و از مرحوم موذن زاده اردبیلی درخواست میکنن که دوباره بعد از افطار اذان بگن تا با صدای بهتری ضبط بشه. ولی درآخر حاج رحیم موذنزاده اردبیلی تاکید میکنه که برای اذانی که قبل از افطار گفته ارزش زیادی قائله و هرگز با اذان دیگهای عوضش نمیکنه …
بعضی آدمها شاید در طول عمرشون فقط یک اثر برجا بذارن ولی به خاطر نیت پاک و روح متعالیشون همین یک اثر در روح انسانها نفوذ میکنه و جاودانه میشه.
پی نوشت: اگه سعی کنید میتونید این نوشته رو بخونید.
بالاخره بعد از ماهها فرصتی پیش اومد تا به یک مسافرت نه چندان طولانی بریم، سفری که حدوداً یکصد ساعت (با مسافتی بیش از یک هزار کیلومتر) به طول انجامید … شاید زیباترین بخش سفر رفتن به غار علیصدر بعد از چهارده سال بود … بزرگترین غار آبی جهان که به راستی یکی از آیات خداوند بر روی زمین است … آدم نمی تونه تصور کنه که چطور داره زیر زمین و بدون هیچ وسیلهای نفس میکشه، آبی که هیچ موجود زندهای (حتی خزهها و جلبکها) توش زندگی نمیکنه و در بعضی قسمتها تا ۱۴ متر عمق داره، قندیلهای زیبایی که گویی به دست فرشتگان نقش بسته و هوایی که حتی در اوج تابستان هم لرزه به تن میاندازد … البته فرصت نشد که سری هم به گنجنامه بزنیم … اما از همه اینها گذشته همدان رفتن برای من یه حسن دیگه هم داره که برام خیلی لذتبخشش میکنه، اون هم سر زدن به اقوامه
چند تا از عکسهایی هم که گرفتم میذارم در ادامه مطلب.
راستی تو این مدت خیلی دلم برای اینجا تنگ شده بود … انگار این دنیای مجازی، خیلی هم مجازی نیست
کلیک کنید – ادامه مطلب ..