فقط چند قدم
فقط چند قدم دیگه مونده به خونه، حدوداً ۲۰۰ متری میشد. برف دقیقا از روبرو میخورد به تمام بدنم، سرمو انداخته بودم پائین و چشمامو تو پناه عینک و لبه کلاه حفظ کرده بودم. برف تمام بدنم رو گرفته بود، انگار قرار بود یه آدم برفی بسازه. باید پاهامو محکمتر و با وسواس بیشتری فشار میدادم تو برفا و هر چند وقت یک بار جلو رو نگاه میکردم که ماشینی بهم نزنه یا از تو جوب سر در نیارم. از صبح که تو دانشگاه بودم با برف دست و پنجه نرم کرده بودم، پائین شلوارم تا زیر زانو نم کشیده بود و کفشام هم کاملاً خیس شده بود. بعد از ظهر هم اونقدر منتظر ماشین مونده بودم که صندلی کنج یه وَن برام حکم بهشت رو پیدا کرده بود. همونجور که به خونه نزدیک میشدم به فکرم اومد که بعد از این همه سختی که امروز کشیدم، حداقل آخر شب یه خونه گرمی هست که وقتی واردش بشم، دوتا چشم منتظرمه، یه بخاری گرمم میکنه و یه سفره سیرم. اما تو همین شهر به ظاهر قشنگ و زنده، آدمایی هستن که بعد از یه روز دست و پنج نرم کردن با برف و سرما، باید تا صبح هم بلرزند؛ و شب، قبل از اینکه خوابشون ببره از خدا بخوان که دیگه صبحی نباشه و سرمایی و برفی و …
عیدتون مبارک
