آرشیو برای ماه : بهمن, ۱۳۸۷

من شوخی می کنم، ولی شما جدی بگیر

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی

آلپاچینوآخر هفته‌ای که گذشت فرصتی پیش اومد تا در رکاب! یکی از دوستان فیلم “The Recruit”، محصول سال ۲۰۰۳ رو ببینم. فیلم در مورد استخدام افرادی برای سازمان سیا بود؛ “آلپاچینو” مسئول پیدا کردن استعدادها  برای سازمان بود و “کلین فارل” هم به اصطلاح یک نخبه بود که توسط آلپاچینو شناسایی شده و قرار بود بعد از طی کردن مراحل آزمون استخدامی به سازمان بپیوندد. نمی‌خوام وارد جزئیات بشم، خودتون می‌تونید فیلم رو ببینید و ازش لذت ببرید.
نکته جالب، شرایطی بود که آلپاچینو برای فارل پیش میاورد و در نهایت معلوم می‌شد که این موقعیت‌ها فقط بخشی از آزمون استخدامیست و به قول خودش “Every thing is a test”. به عنوان مثال در بخشی از فیلم فارل و همکارش در حین آموزش توسط افرادی ناشناس دزدیده و به جایی نامشخص منتقل شدند. بعد از چند روز گرسنگی و شکنجه روحی و روانی، فارل اسم رئیسش رو لو داد و دقیقاً در همین زمان یکی از درهای محل بازداشت باز شد و فارل تازه فهمید که این فقط یک آزمون بوده و در واقع خود آلپاچینو ماجرای دزدی و شکنجه رو طراحی کرده.
داشتم فکر می‌کردم وضعیت ما تو این دنیا، خیلی بی‌شباهت به این فیلم نیست. با اینکه هممون می‌دونیم زندگی تو این دنیا بیش از هر چیزی، فراهم کننده عرصه‌ایست برای آزموده شدن، باز هم جدی می‌گیریمش. در موقعیت‌های مختلف به قدری به مسائل با جدیت نگاه می‌کنیم که فراموشمون میشه هر لحظه از زندگی بیش از هرچیز، آزمونیست برای اثبات آنچه در واقع هستیم.

کلامِ آسوده!

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی

هوا حدوداً کم و بیش شبیه اواسط پائیز یا دم دمای آخر فروردینه، به هر حال هر جوری که هست شبیه بهمن نیست. البته این موارد در حوزه اختیارات بنده جای نمی‌گیرد و در این دنیا مسئولیت این کار را از دوش ما برداشته‌اند و تا زمانیکه این دنیا جای زندگی باشد، ما را مسئولیت بر دوش است و اگر دنیایی برای زندگی نباشد، آنگاه همچو منی نخواهد بود و مسئولیتی گریبانم را نخواهد گرفت. ما همین قدر که از این هوای دلچسب و آلوده لذت ببریم و شکر خدای متعال کنیم، از پس مسئولیت خویش برآمده‌ایم.
در روزگاری که از پایان‌نامه و ترکش‌‌هایش رهایی یافته‌ایم، برنامه‌مان دارد کم کم شبیه به آن‌چیزی می‌شود که قبل از این اتفاق عظیم در جریان بود. مطالعه می‌کنیم، به دانشگاه می‌رویم و برای خودمان برنامه‌ریزی می‌کنیم که در سه ماهه اول سال آینده این می‌کنیم و آن. گه گاه وبلاگ می‌خوانیم و پست الکترونیک خویش را ملاحظه می‌فرمائیم؛ با دوستان ملاقات می‌کنیم و پروژه‌های ندیده و نشنیده را شروع نکرده به سرانجام می‌رسانیم. وبلاگ نوشتنمان هم در این مدت عوض شده و ژست آدم‌های مرفه بی درد را به خود گرفته‌ایم؛ و بعید نیست که در روزگاری نه چندان دور همچون حضرت حافظ به غزل‌سرایی بیافتیم و جام می و ساقی و آسمان را به مناظره بکشانیم که های شب زندگانِ خراباتی، رهِ رندان مبندید که این مطربانِ هم همه گویِ سرمست در بگشوده‌اند به عالمی دیگر … . اصولاً و شاید هم فروعاً مطالعه را به دو قسم عمده می‌توان تقسیم نمود، قسمی که از سر اجبار است و قسمی که از سر اختیار؛ و همگان در این نکته با بنده حقیر هم کلام خواهند بود که، قسم دوم در هر حوزه‌ای که باشد دلچسب‌تر و خواستنی‌تر است. ما نیز در این ایام بیشتر به قسم دوم همت گمارده و کار بازسازی روحی را آغاز نموده‌ایم. باشد که همگان (حتی اگر به اندازه نویسنده گمراه شده باشند) رستگار شوند.

کتابفروشی

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی

روبروی در اصلی مدرسه‌مون یه مغازه‌ای بود که من فکر می‌کردم بهش می‌شه گفت کتابفروشی، ولی خوب واقعاً اینطور نبود. به جز چندتا دونه کتاب داستان، بقیه‌اش لوازم‌التحریر بود. یادمه اون زمان یکی از لذت‌بخش‌ترین کارهایی که من می‌تونستم انجام بدم، این بود که مثلاً برای خرید مداد برم تو اون مغازه. مغازه امیرآقا با خونه‌اش فقط یک “در” فاصله داشت و بیشتر وقتا همسر و دخترشم تو مغازه بودن. ظهرها که بچه‌ها از مدرسه تعطیل می‌شدن و مغازه شلوغ میشد، همسر امیرآقا بهش کمک می‌کرد. یادمه امیرآقا با موتورش می‌رفت بازار و برای مغازش جنس میاورد.
حدوداً دوازده سیزده سالم بود که سرکوچه‌مون که با کوچه مدرسه دوتا کوچه اختلاف داشت، یک کتاب‌فروشی واقعی باز شد. صاحب کتابفروشی یک آدم مسن بود که اهل تاریخ خوندن و ادبیات بود. با دخترش که فکر می‌کنم اون زمان بیست و چهار پنج سالش بود، تو مغازه می‌شستن. یادمه اونوقتا، اونقدری پول نداشتم که بتونم کتابای درست و حسابی بخرم. گرون‌ترین کتابی که به اتفاق خواهرم از اون مغازه خریدیم، یک دیکشنری مثلاً درست و حسابی بود. یکی از آدمای پول‌دار محله هم که اتفاقاً اهل مطالعه بود همیشه تو مغازه اونا بود و زمستونا می‌شد بوی چای تازه دم رو از توی مغازه حس کرد. این کتاب‌فروشی عمر زیادی نداشت و بعد ازدو سه سال با فوت صاحب مغازه بسته شد. البته دخترک چند ماهی سعی کرد که مغازه رو باز نگه داره، ولی خوب نشد. اون مغازه الان تبدیل شده به یک تعویض روغنی!
میدون انقلاب، با کتابفروشی‌های شلوغ و قفسه‌های درهم و برهم، تجربه بعدی من بود. یادمه یه بار به قدری کتاب خریدم که دیگه پولی برای برگشتن به خونه باقی نمونده بود؛ و مجبور شدم با دوتا دونه بلیطی که داشتم، خودم رو یه جوری برسونم خونه. هنوزم گه گاهی میرم اونجا و تو قفسه‌ها سرک می‌کشم، ولی دیگه کمتر کتاب می‌خرم. تو میدون انقلاب کتاب به عنوان یک کالای کاملاً تجاری شناخته میشه و نه یک کالای فرهنگی و ادبی؛ و کتابفروشی‌ها بیش از هرچیزی، کتابای دانشگاهی رو دارن. خیلی از کتابای خوبی که تا حالا خوندم، به هیچ وجه توی اون بازار شام پیدا نمی‌شه.
جدیداً دارم با کتابفروشی‌هایی آشنا می‌شم که دارای یه شخصیت و بعد فرهنگی هستند. می‌تونی توشون کتابایی رو پیدا کنی که حرفی برای گفتن دارن. تو این کتابفروشی‌ها برای کتاب حداقل به اندازه کت و شلوار ارزش قائل شدن و توی ویترین و قفسه‌های تر و تمیز چیدنشون. میشه توشون یه کتاب رو برداری و چند لحظه‌ای بنشینی و بخونیش و با بقیه درموردش صحبت کنی. یکی از این کتابخونه‌ها رو سر خیابون فاطمی پیدا کردم و تعداد دیگه‌ای هم اطراف پل کریمخان …

خبر فوری: بالاخره حسین هم به جرگه وبلاگ نویس‌ها پیوست. اسم وبلاگش رو گذاشته “یک فنجان کافی‌میکس”. می‌تونید اینجا ببینیدش … حسین جزو اولین کسانیه که منو با فضای وبلاگ خوانی آشنا کرد و فکر می‌کنم تو  حوزه وبلاگ‌نویسی هم آدم موفقی بشه :)

تغییر

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی
یواش یواش با زیاد شدن درآمد، میل به خرج کردن هم زیادتر میشه. یک پسربچه پونزده یا شونزده ساله فقط به اندازه پول تو جیبی‌ش خرج می‌کنه. با افزایش درآمد نوع هزینه‌ها و مقدارش زیاد و زیادتر می‌شه. اگه درآمد کم باشه با مترو یا اتوبوس میری اینطرف و اونطرف و اگر کمی درآمدت زیاد بشه ترجیح میدی بیشتر از تاکسی استفاده کنی. سعی می‌کنی یه خودرو شخصی بخری و دیگه منتظر تاکسی و آژانس نشی و بعد از مدتی، علاقه‌مند میشی که ماشینت رو عوض کنی. رانندگی با پراید برات لذتی نداره و احساس می‌کنی با یه ۴۰۵ و یا ۲۰۶ بهتر میشه رانندگی کرد و این داستان ادامه پیدا می‌کنه. در مورد خونه هم داستان همینطوره اوایل به یه خونه اجاره‌ای ۴۵ متری تو طبقه چهارم یه آپارتمان بدون آسانسور رضایت می‌دی و همینجوری که درآمدت زیاد میشه دوست داری که یه خونه مستقل داشته باشی و ترجیح میدی تو بالاترین طبقه یه آپارتمان مدرن و با آسانسور و استخر و سونا باشه. وقتی درآمدت کمه با یک گوشی موبایل ۵۰ تومنی می‌سازی و همینجور که درآمدت زیاد می‌شه میری دنبال مارک‌های منحصر بفرد و مدل‌های گرون قیمت. تا اینجای داستان هیچ مشکلی وجود نداره، روز به روز درآمدت زیاد میشه و تو هم سعی می‌کنی از زندگیت بیشتر لذت ببری. احساس می‌کنی اگه تو از این پولا استفاده نکنی، حتماً یکی دیگه استفاده می‌کنه.
اما ماجرا ازجایی شروع میشه که این روند افزایش درآمد متوقف میشه و یا حتی مثل امسال، به دلیل بحران اقتصادی درآمدت کم میشه. حالا دیگه اون ماشین گرون قیمته، خیلی داره اذیتت می‌کنه. خرجش حسابی رفته بالا و تو هم نمی‌تونی این همه پول در بیاری. حتی خرج بچه‌هات هم برات سنگین شده. تو دیگه نمی‌تونی برای اون مدرسه غیرانتفاعی پول بدی. هزینه‌های یه ساختمون مدرن با سونا و استخر هم خیلی داره بهت فشار میاره. اما دیگه به اون راحتی که هزینه‌ها زیاد میشد، نمیشه کمشون کرد. طبقه اجتماعی که تو توش قرار گرفتی، تو رو ملزم می‌کنه که سوار یه ماشین گرون قیمت بشی. بچه‌ت دیگه حتی نمی‌تونه تصور کنه که باید بره به یک مدرسه دولتی و مثل بقیه بچه‌ها درس بخونه. اون آپارتمان مدرن هم دیگه بخشی از شان اجتماعیه تو شده و حاضر نیستی به هیچ قیمتی از دستش بدی. دو حالت ممکن اتفاق بیافته، یا می‌تونی خودت رو با تغییرات محیط انطباق بدی و هزینه‌هات رو کم کنی و یا نابود میشی.
یه نگاهی به اینجا بندازید.

دفاع از کیان پایان‌نامه

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی
إِنَّ اللّهَ لاَ یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ
خداوند سرنوشت هیچ قوم (و ملتی) را تغییر نمی‏دهد مگر آنکه آنها خود را تغییر دهند


بعضی روزها تو زندگی با روزای دیگه فرق دارند، گاهی این روزا خیلی سخت میگذرن و گاهی هم خیلی شاد، بعضیهاشون پر از خاطره هستن و بعضی‌ دیگه پر از تجربه؛ روزایی مثل همین روز دفاع از پایان‌نامه. خیلی دوست دارم پست مربوط به این‌طور روزها را تو همون روز بنویسم ولی در این مورد امکانش برام فراهم نشد و با یک روز تاخیر می‌نگارم!

مجلس اول: قبل از شروع جلسه
صبح زود از خواب بیدار شدم و به اندازه دو وعده صبحونه خوردم، چون دفاع ساعت ۱۲ شروع میشد و فرصتی برای نهار خوردن نبود؛ البته قبلش نماز خونده بودم و حسابی از بعد معنوی خودم رو تغذیه کرده بودم، چون دفاع ساعت ۱۲ شروع می‌شد و فرصتی برای نماز ظهر هم نبود! حدود ساعت ۸ و نیم بود که از خونه زدم بیرون، به اصرار مامان، اول رفتم و یک فیلم برای دوربین گرفتم، تا در صورتی که امکانش بود از جلسه فیلم بگیریم (الان خیلی خوشحالم که به حرف مامان گوش دادم، فیلم جالبی شد). حدود ساعت ۹ و نیم بود که رسیدم دانشگاه. اول رفتم دفتر استاد مشاور و نسخه نهایی را دادم به مسئول دفترشون و بعد هم رفتم پیش دکتر شیرازی، تا هم جلسه دفاع را یادآوری کنم و هم آخرین توصیه‌ها را بشنوم و در آخر هم، نسخه نهایی را دادم خدمت یکی از اساتید داور. دیگه خیالم از سه تا از اساتید راحت شده بود و از قبل خیالم از اون یکی استاد داور هم راحت بود  و می دونستم که جلسه رو فراموش نمی‌کنن؛ بعد رفتم سراغ آبدارچی دانشکده و ازش خواستم که زحمت میوه و شیرینی جلسه دفاع رو بکشه و قول مساعد دادم که از خجالتش در خواهم اومد( البته به قولمان هم عمل کردیم). حالا دیگه حدود ساعت ۱۰ و نیم بود و حسین رسیده بود دانشگاه؛ به اتفاق حسین رفتیم و میوه و شیرینی و دوربین را از تو ماشین آوردبم و تحویل خانم آبدارچی دانشکده دادیم و ایشان هم خیالمان را راحت کردند، از بابت پذیرایی آبرومند! بعد با حسین برگشتیم کتابخونه دانشکده، جاییکه صفا و احسان رو همیشه میشه توش پیدا کرد. علی هم بود و من هم شروع کردم فیلمبرداری. ساعت یازده و نیم بود که امیر هم پیداش شد و مسئولیت فیلمبرداری را برعهده گرفت و انصافاً هم کار خیلی قشنگی از آب در آورد. چند دقیقه‌ای مونده به ساعت ۱۲ وارد کلاسی شدیم که قرار بود جلسه دفاع برگزار بشه، و بعد خیلی سریع با کمک حسین و امیر میوه‌ها را چیدیم و من کامپیوتر را آماده کردم. متاسفانه ال سی دی اون کلاس مشکل داشت و رنگ قرمز رو نشون نمی‌داد و از طرفی رنگ اصلی پیش زمینه اسلایدهای من هم قرمز بود؛ تقریباً پیش‌زمینه خیلی از صفحات فایل ارائه متمایل به سیاه شده بود و خیلی شکل جالبی نداشت (که در ابتدای جلسه توضیح داده شد!). میثم، جلیل، علی، احسان و یکی دو نفر دیگه که نمی‌شناختمشون هم تو همین بین وارد کلاس شدن و دکتر شیرازی هم با ۱۰ دقیقه تاخیر، قبل از سایر اساتید وارد کلاس شد و بعد سایر اساتید تشریف آوردن. فکر می‌کنم حدود ساعت ۱۲ و ربع بود که جلسه به طور رسمی شروع شد.

مجلس دوم: جلسه دفاع
جلسه رو با آیه‌ای که در ابتدای پست نوشتم شروع کردم و بعد یکی یکی اسلایدها را رفتم جلو. صحبت‌های من حدود یک ساعتی طول کشید. دکتر میر و علی روستا هم با تاخیر حدوداً ۴۵ دقیقه‌ای وارد کلاس شدن. دکتر شیرازی زیاد حرفمو قطع می‌کرد و هرجا که احساس می‌کرد مشکلی وجود دارد تذکر می‌داد! اساتید داور و مشاور تا انتهای صحبت‌های من حرفی نزدن ولی بعدش حسابی ریختن سرم و تا می‌تونستن گیر دادن؛ البته دکتر شیرازی کم و بیش سعی می‌کرد جلسه رو تحت کنترل داشته باشه. بعد از اینکه اساتید داور حسابی ایراد وارد کردند به کار و از مشکلاتش گفتند، یک مرتبه استاد مشاور سر برآورد و آنچنان سخنانی در وصف این تحقیق ایراد نمود که همگان انگشت به دهان به تحقیق ما  (و البته خودمان) نگاه می‌کردند و فریادهای احسنتشان را می‌شد از اعماق دلهایشان، با گوش جان شنید! در این لحظات بود که دکتر شیرازی جلسه را جمع و جور کرد و ما را به بیرون هدایت فرمود (بنده برای این لحظه، ثانیه شماری می‌کردم) تا اساتید محترم بعد از تبادل نظر نمره نهایی را اعلام نمایند. بعد از یک تبادل نظر طولانی ما به جلسه برگشتیم و دکتر شیرازی نمره هجده و نیم و درجه عالی را برای ما و همگان اعلام کردند.

مجلس آخر: بعد از دفاع
اساتید که معلوم بود همگی تا ساعت ۲ گرسنگی را تحمل کرده بودند، به سرعت هرچه تمام‌تر جلسه را ترک کردند و قبل از رفتن هم به ما حسابی تبریک گفتند. ما هم کمی با دوستان خوش و بش کردیم و دخل آنچه باقی مانده بود را آوردیم تا با قلبی آرام و دستانی خالی به منزل برگردیم. حسین و میثم کار داشتند و خیلی زود رفتند؛ اما علی روستا، امیر و دکتر میر با من ماندند و مسیر برگشت را با هم بودیم و همه مسیر جلسه دفاع راعالمانه نقد و بررسی می‌کردیم!

- اینگونه بود که این روز هم سپری شد و ما از تحصیل در این دوره فارغ شدیم.

Clicky Web Analytics