خوب دیگه، کمتر از سه روز به تحویل سال باقی مونده و فکر میکنم باید در مورد عید و این روزها بنویسم، بد نیست کمی هم در مورد سال ۸۷ بگم. سالی که برای من خیلی خوب شروع نشد. سالی که روز پنجم عید با دستای خودم بیبی رو گذاشتم روی تخت آی سی یو و تقریباً چهل روز بعدش باز با همون دستا سپردمش به خاک. سالی که از پایان نامه دفاع کردم و پرونده کارشناسی ارشد رو بستم؛ و سالی که مثل همه سالهای دیگه هزارتا اتفاق ریز درشت توش افتاد و مثل همیشه سعی کردم خدا رو به خاطر همه چیز شکر کنم. سال جدید رو با تمام انرژی شروع خواهم کرد و امید را بیش از هر زمانی در وجودم زنده نگه خواهم داشت. سال آینده یه انتخابات بزرگ هم در پیش داریم و امیدوارم اتفاقی بیافته که به صلاح مردم و کشور ایران باشه.
حالا دیگه درختا جوونه زدن و شمشادهای توی باغچه برگهای تازه و نورسیده شون رو دارن رو میکنن. رُزها هم کم کمک دارن جون دوباره میگیرن و آماده میشن که گلهای زرد و سرخ و سفیدشون رو برای چشمهای ما به نمایش در بیارن. درخت کاج، برگهای سوزنیش رو یکی یکی داره میندازه زمین و به جاش برگهای نو به خودش میچسبونه. آسمونم شده مثه دل آدمای عاشق، یه وقت میگیره و یه وقت آفتاب میزنه و گاهی هم سیاه و خشمگین میشه. خونه تکونی دیگه داره تموم میشه و به قول دوستی حالا باید بشینیم و از مناظر زیبای خونه لذت ببریم. مامان برای عید کلی آجیل خریده و داره همه چیز رو آماده میکنه تا حسابی جلوی مهمونها آبروداری کنیم. دنگ و دونگ چهارشنبهسوری تقریباً تموم شده و همین چند دقیقه پیش، جماعتی که تو کوچه آتیش روشن کرده بودن و داشتن دورش میچرخیدن و میرقصیدن، آخرین بمبهای خودشون رو هم منفجر کردن! و رفتن خونههاشون. دیگه همه چیز برای اومدن عمو نوروز و دار و دستهاش مهیا شده و باید یه خورده منتظر بمونیم تا سر و کلهاش پیدا بشه.
امیدوارم همتون سال خوبی رو شروع کنید و بهار زیبایی رو تو دفتر خاطراتتون به یادگار بذارید.
هرجوری فکر می کنم، یادم نمیاد کی ازش در مورد مسائل خصوصی خانوادهاش پرسیدم! فقط یک مرتبه متوجه شدم که داره بدون وقفه حرف میزنه و منم با سرو کله و دهن تائید میکنم. میگفت پنج تا دختر داره که سه تاش رو شوهر داده و در حال شوهر دادن چهارمیه؛ بعدش یهو رفت سراغ آقای داماد و توضیح داد که مدرکش سیکله و یه پرشیا داره! و تو کار توزیع روغن ماشینه (احتمالاً یه چیزی تو مایههای همون تعویض روغنی خودمون!). بحث رو نیمهکاره گذاشت و شروع کرد به گفتن از دخترش؛ ۱۹ سالشه و تازه دانشگاه قبول شده (اضافه کرد که آقای داماد گفتن که لزومی نداره ادامه بده و اون هم ادامه نداده!) … بعد رفت سراغ بحث شیرین عقدکنان و به طور مفصل توضیح داد که قراره تو یه تالار برگزار بشه و جمعیتی حدود ۶۰۰ نفر به عنوان مهمون تشریف بیارن و البته رقم ۹۰۰ نفر رو هم برای مراسم عروسی پیشبینی کردند … من هنوزم یادم نمیاد کی این چیزا رو ازش پرسیدم!
میگه قرار بود جهازشو اینور عید بخریم، ولی گفتیم شاید بعد از عید ارزونتر باشه (جواب دادم که بعید نیست، و اضافه کردم که ممکنه لوازم خانگی ارزونتر هم بشه … و همچنان یادم نمیاد اینا رو کی پرسیدم) … ترافیک سنگینیه، بعد از چند دقیقه متوجه میشیم که به خاطر تصادف بوده و نیروی انتظامی و آتشنشانی و پلیس راهنمایی و رانندگی و همه و همه هستند … توضیح میده که آقای داماد روی پرشیاش یه سیستم (ضبط و باند و …) بسته که پولش یک و نیم میلیونه و اضافه میکنه که تا حالا ندیده مثل این بچه سوسولها صداشو زیاد کنه و یه آهنگ رپ بذاره و … میگه تا حالا سوار ماشین داماد گرامی نشده … میگه آقای داماد گفته عروس خانوم باید حتماً رانندگی یاد بگیره … میگه آقای داماد یه ماشین دیگه هم داره (نیسان وانت آبی) … میگه با آقای داماد یه نسبت دوری هم دارن … میرسیم به مقصد، کرایه رو ۱۰۰ تومن بیشتر از معمول حساب میکنه و با لبخند از هم جدا میشیم و من همچنان یادم نمیاد که کی ازش در مورد مسائل خانوادگیش سوال کردم.
پینوشت: ببخشید که من خیلی از جزئیات رو فراموش کردم!

خوشبینانه: یک انسان ۲۹ ساله (آقا یا خانوم؟)، واقعاً دچار مشکل مالی شده و هیچ راه دیگهای به جز فروش کلیه براش باقی نمونده.
بدبینانه: یه آدم ۲۹ ساله (آقا یا خانوم؟)، با این امید که یه آدم پولدار (و البته خیّر) این برگه رو بخونه و بعد از خوندن برگه و سوزش دل؛ با قصد کمک به جوانک، مبلغی به او بپردازد؛ این برگه رو چسبونده اینجا! (کلاهبرداری).
محل عکس: چیزی شبیه به وسطای خیابان ولیعصر؛
زمان عکس: یه روز آفتابی در اسفند هشتاد و هفت!
عکاس: خودمان!!
پی نوشت اول: من دوست میدارم که دیدگاه خوشبینانه، واقعیت داشته باشه.
پی نوشت دوم: فکر می کردم کلاً دوره و زمونه کلیه فروختن تموم شده! کسی توضیحی داره؟
نشستن روبروی آسمان و گذراندن افکار از دالان ذهن، شیوهای است که این روزها در پیش گرفتهام. در واقع با این عبارت میشه گفت که کار خاصی نمیکنم، شاید دیگران نظر دیگری داشته باشند؛ ولی نظر خودم همین است.
انگار چهار فصل سال، مثل چهار روز یا حتی چهار ساعت باشند. شتابان و روان، میان و میرن و تا چشمی به هم میزنی اسفند میشه. برای فهمیدن اینکه اسفند اومده، لازم نیست به تقویم یا آسمون نگاه کنی. اسفند رو میشه از طول صفهای بانک، شلوغی خیابونها، بحثهایی که تو تاکسی در مورد بنزین سال آینده شعلهور میشه، شادی پسر همسایه به خاطر خریدن یه جفت کفش، دلمشغولیهای بابا، خونهتکونی مامان و هزار تا چیز دیگه فهمید. اسفند چیزی بیشتر از نام یک ماه خورشیدی است؛ بیشتر شبیه به فرصتی برای شمردن جوجههاست. اسفند با تمام وجودش فریاد میزنه. فریادی برای بیدار کردن “منِ” همیشه خواب!