آرشیو برای ماه : آذر, ۱۳۸۸

شب رویایی یک مرد

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی

شبی ست که کارت بنزینش را شارژ می کنند،

چه یلدا باشد یا نباشد.

لحظه

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی

اول اینکه دیروز بعد از مدت ها دوباره با حسین رفتم دانشگاه. انگار یخم تازه داره باز میشه. دوباره یاد جمع های کتابخونه و بوفه دانشکده افتادم. بچه های اون جمع همه یا مشغول خدمت مقدسند و یا دارن دکتری می خونن و یا کم و بیش درگیر درس و مشخِشونن.
دوم اینکه عندلیبان داره آخرین روزهای سه سالگیش رو میگذرونه و دیگه می خواد دست از اجاره نشینی برداره و بره تو خونه شخصی خودش، اونم با سند شیش دانگه.
سوم اینکه الان که نشستم توی اداره و دارم اینها رو می نویسم، همه همکارها شاکی شدن که چرا الان دارم کار می کنم! اینجا رسم بر اینه که کسی بعد از ساعت دو و نیم کار نمی کنه!! و من با این کارم دارم سنت شکنی می کنم و ممکنه عواقبش برام بد باشه!!! پس با اجازه شما من هم میرم به جمع دوستان بپیوندم :)

از رنجی که بردیم – آخر

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی

چند دقیقه ای بیشتر داخل آسایشگاه نمونده بودیم که ازمون خواستند بریم بیرون و دوباره به خط بشیم. آفتاب خیلی داغ بود و ما هم با لباس هایی که از خونه تنمون بود نشسته بودیم روی آسفالت داغ. می خواستن از بین ماها عده ای را انتخاب کنند که مسئولیت ها را بر عهده بگیرند. یک نفر ارشد برای هر دسته، یک ارشد کل برای کل گروهان،‌ مسئول نظافت،‌ منشی، مسئول کنترل  تلویزیون و کولر!،‌ یک پزشک به عنوان پزشک گروهان، مسئول آشپزخانه،‌ ارشد فرهنگی،‌ رابط سیاسی و رابط منابع انسانی. برای ارشد شدن سه نفر داوطلب شدند که یکیشون دکتری بود که وقتی داشتیم بر اساس قد مرتب می شدیم کنار من ایستاده بود و کمی باهاش آشنا شده بود،‌ نفر دوم کسی بود که همین چند روز پیش فهمیدم نزدیکیهای ما زندگی می کنه و نفر سوم را هم یادم نمیاد. من به دکتر رای دادم ولی نهایتاً همین بچه محلمون رای آورد و شد ارشد کل گروهان.
در تمام زمانی که این اتفاقات در جریان بود، من نشسته بودم یه گوشه و سعی می کردم با بقیه آشنا بشم و برای هیچ پستی! داوطلب نشدم. زمان زیادی طول کشید که این انتصابات و انتخابات تموم بشه و در تمام این مدت ما زیر آفتاب بودیم و تقریباً دیگه آبی در بدنمون باقی نمونده بود. ما بی دلیل اینور و اونور برده می شدیم. برای نماز ظهر رفتیم داخل نمازخانه و بعد از نماز باز آقایان روزه خوار رفتند سلف و ما هم منتظر شدیم تا برگردند. حالا دیگه نوبت تحویل گرفتن لباس ها بود. رفتیم جلوی در انبار. از نیروهای امریه خواستن که بیان جلو. ما فکر کردیم می خوان لباسهای ما رو زودتر بدن که بریم، ولی حسابی اشتباه کرده بودیم،‌ چون در واقع می خواستن ما کمکشون کنیم تا لباس حدود دویست نفر مابقی رو زودتر تحویل بدیم. ما رو فرستادن ته انبار تا ده پونزده نفری البسه و مابقی خرت و پرت ها رو بیاریم. پیرهن،‌ شلوار،‌ پوتین، مسواک،‌ کمربند، پودر لباس شویی، کلاه، شورت و زیر پیرهن، صابون، شامپو، واکس و فرچه، لباس گرم و اورکت و در نهایت هم ملحفه. از اونجایی که من کلاً آدم خوش شانسی هستم بخش توزیع شورت افتاد به من! فقط من آخرش نفهمیدم چرا همه اصرار داشتند شورت بزرگتر از خودشون بگیرن. هرچی ما به طرف می گفتیم که سایزت متوسطه،‌ طرف گیر می داد که نخیر سایز من بزرگه! خدا می دونه این کار چقدر سخت بود. به خصوص که هنوز ساعت حدود ۲ بود و تا افطار شش ساعتی باقی. همونجا بود که فهمیدم اینجا هرگز نباید در دسترس باشی و تا می تونی باید ته صف جا خوش کنی. از انبار که اومدم بیرون دیگه نفسی باقی نمونده بود،‌ حسابی درب و داغون بودم و انتظار داشتم که دیگه اون روز کاری با ما نداشته باشند ولی اینطور نشد و بعد از تحویل لباسها ازمون خواستند که بریم کوله پشتی و قند و چای دوره رو تحویل بگیریم. من می گم چای ولی شما باور نکنید!‌ به جز چندتای اول بقیه اش رو مثل خیلی های دیگه نتونستم بخورم وفرستادمش توی سطل آشغال.
خلاصه همه اومدن و کوله های نه چندان سالمشون رو تحویل گرفتند و زیر برگه تحویل سالم تجهیزات رو امضا کردند! من این بار ته صف بودم و یک کولهِ خسته رو تحویل گرفتم. روی قمقه من نوشته بود ۱۹۶۷ و شبیه به اون چیزی بود که توی فیلمهای آلمانی دیده بودم. حالا دیگه نمی دونستم با این همه خرت و پرت چکار بکنم. قبلی ها رو ریخته بودم زیر تخت؛ ملحفه رو هم پهن کرده بودم روی تخت. از قبل برای کمد قفل گرفته بودم و از این نظر مشکلی نداشتم فقط موضوع اینجا بود که کمدها کوچکتر از اونی بودند که فکرشو می کردم. یادم رفت بگم که به ما نیروهای امریه چیز زیادی نداند و مثلاً ما از شورت و زیرپیرهن و واکس بی بهره موندیم و مابقی وسایل رو هم به ما کمتر از نیروهای عادی دادند. از طرفی من ساک بزرگی با خودم نیورده بودم.
هنوز دو ساعتی تا افطار مونده بود و ما مات و مبهوت داشتیم وسائلمون رو جابجا می کردیم. اذان مغرب تهران حدود ساعت هشت بود و من هم منتظر بودم که ساعت ۸ اذان بگن. همینجوری داشتم راه می رفتم که یک مرتبه صدای اذان رو شنیدم. یه نگاه به ساعتم انداختم و دیدم که ساعت هفت و نیمهِ و تازه یادم افتاد که اینجا اذان نیم ساعت زودتر از تهرانه. اونقدر خوشحال شدم که نفهمیدم چجوری تا دم آبخوری رفتم و شکمم رو پر کردم از آب. اونشب بعد از افطار رفتیم نماز و ساعت نه و نیم هم از زور خستگی خوابیدم. هنوز شش ساعت نگذشته بود که صدای آقای ارشد و فرمانده دسته توی گوشمون پیچید … پاشو آقای محترم، پاشو … بیرون به خط شید می خواهیم بریم نماز …

پی نوشت: اگه بخوام همینجوری ادامه بدم، فکر کنم یه رمان ازش دربیاد. ولی از اونجایی که خیلی وقت گیره و دوستان زیادی هم علاقه ای به خوندن این اباطیل ندارند، این خاطرات در همینجا تموم میشه.

از رنجی که بردیم – اول

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی

ساعت چهار بعد از ظهر قرار بود که داخل ترمینال باشیم. مثل همیشه یک ربعی زودتر رسیدم و مستقیم رفتم دنبال اتوبوس ها. خیلی راحت تر از اون چیزی که فکرشو می کردم تونستم یکی دوتا سربازِ همسفر پیدا کنم. ساعت که از چهار گذشت جمعیت مون حدود سیصد چهارصد نفری می شد. اتوبوس ها یکی یکی پر می شدند و بچه ها به خاطر فرار از برق آفتاب برای سوار شدن عجله داشتند. من سوار اتوبوس یکی مونده به آخر شدم. بعد از راه افتادن دیگه از مابقی اتوبوس ها خبری نداشتیم و فقط گاهی یکیشون رو می دیدیم. بعداً شنیدم که بعضیشون تو راه خراب شدن و با کلی تاخیر رسیدن. هوا خیلی گرم بود و هنوز تا افطار زمان زیادی باقی بود و آب خوردنِ بعضی از بچه ها خیلی صحنه جالبی نبود. وقتی افطار شد تازه فهمیدیم که بخش زیادی از آب داخل اتوبوس بلعیده شده و حدوداً یک لیوان بیشتر برای من و سایر دوستانِ روزه باقی نمونده. یک ساعتی گذشت تا اتوبوس کنار یک غذاخوری نگه داشت. دوست داشتم اول چندتا بطری آب بخورم و بعد برم برای نماز ولی فروشگاه بسته بود و مجبور شدم اول برم نماز. بعد از نماز حسابی آب و دلستر خوردم و چندتایی هم برای داخل اتوبوس گرفتم. چیز دیگه ای نمی تونستم بخورم و بیشتر سعی می کردم یه جوری خودم رو روی صندلی اتوبوس جا کنم تا شاید بتونم بخوابم، ولی نشستن روی این صندلی ها بیشتر از دو سه ساعت برای من خیلی سخته و همش فکر می کردم که چقدر بد شد که با قطار نیومدم. بالاخره اتوبوس شبانه از دل جاده ها گذشت تا اینکه برای سحر یه جایی که چایی داشت وایستاد و ما هم دلی از عزا در آوردیم. حدود یکی دو ساعت بعد از آخرین توقفگاه رسیدم دم در پادگان.
اولش خیلی خوب بود. صدای قرآن بود و بوی اسپند و سربازهایی که ما رو از زیر قرآن می گذروندند و جایی برای نماز صبح که تقریباً در حال قضا شدن بود. اصلاً فکر نمی کردم صبح به این خوبی به یک روز جهنمی تبدیل بشه که هرگز دیگه آرزوی برگشتنش رو نداشته باشم. بعد از نماز موبایل ها و ژیلت ها رو تحویل دادیم که اولی رفت تو کمد و دومی تو سطل آشغال. بعد اونایی که هنوز مو داشتند رفتن تا یه دست بشن و بیان پیش ما و ما هم رفتیم تا لباس هامون رو اندازه بزنیم. پیرهن و شلوار شماره ۵۰، پوتین ۴۱، کلاه ۵۷٫ من پیرهن و شلوار شماره ۴۸ رو انتخاب کرده بودم که به توصیه دوستان به ۵۰ تغییرش دادم و فرم تحویل البسه رو امضا کردم و دادم به یه جناب سروان. از اونجا اونایی که صبحونه نخورده بودن و روزه هم نبودن رفتن برای صبحونه و ما هم که روزه بودیم منتظر موندیم تا اونا بیان. بعد رفتیم برای اینکه مرتبمون کنن. اولش فکر می کردم بر اساس میزان تحصیلات یا یه چیزی شبیه به این ما رو دسته بندی کنن. به هر حال نظرات در این خصوص متفاوت بود تا اینکه فهمیدیم اینجا بر اساس قد همه رو دسته بندی می کنن و نه چیز دیگه ای. من تقریباً جز ۲۰ درصد انتهای صف بودم (فکر نمی کردم اینقدر قد کوتاه باشم). بعد از تموم شدن دسته بندی رفتیم داخل آسایشگاه و بر اساس کدی که داشتیم تخت خودمون رو تحویل گرفتیم. تخت من نزدیک در و روبروی تلویزیون بود که البته برای من خیلی جذاب نبود. یه لایه خاک روی همه چی رو گرفته بود. اصلاً نتونستم روی پتوی دست دومی که روی تخت بود بخوابم و ترجیح دادم منتظر بمونم تا پتوی خودم رو تحویل بگیرم. هنوز ساعت ۹ نشده بود و عقربه ها هیچ تمایلی به پیش رفتن نداشتند.

پی نوشت: اگر تمایل دارید که این سری از پست ها ادامه پیدا کند موافقت خودتون رو با یک ستاره در بخش کامنت ها اعلام کنید. در صورتی که دوستان زیادی علاقه مند به ادامه این سری از خاطرات نباشند، ادامه نخواهم داد.

فلسفه

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی

در کلِ دوره دوماهه آموزشی خیلی کم پیش اومد که با دوستی بتونیم زیر آفتاب راه بریم و در مورد یه موضوع دوست داشتنی گپ بزنیم. ولی یکی از بچه هایی که چندباری فرصت شد با هم بحث کنیم، دوست عزیزی بود که علاقه زیادی به فلسفه داشت و با وجود اینکه در یکی از رشته های علوم تجربی لیسانس گرفته بود، خودش رو برای فوق لیسانس فلسفه آماده می کرد. راستش این آدم تونست من رو هم تحت تاثیر قرار بده و موجب شد کتابی که حسین حدود یک سال پیش به من داده بود را در یک ماهه اخیر بخونم. البته برخی درگیری های ذهنی هم در این بین بی تاثیر نبود.
کتاب “الفبای فلسفه” متناسب با سطح بی سوادی من از فلسفه بود و بسیار به دل نشست و گمان کنم سرآغازی شد برای کتابهای بعدی. از میان مباحث مطرح در جغرافیای این کتاب، فلسفه اخلاق، علم، سیاست و هنر بیش از سایر حوزه ها برای من جالب بود. مطرح کردن نظریات مختلف و نقدِ تک تک آنها توسط نایجل وابرتون خیلی خوب می تونه تصویر روشنگرانه ای از عالم فلسفه برای تازه واردان به این حوزه ترسیم کند. خوندنش رو به شما توصیه می کنم.

جوکِ سال

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی

روزنامه همشهری توقیف شد.

- (جمعیت از خنده روی پا بند نمیشن)

کارمندانه

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی

هیچی هیچی ما هم شدیم کارمند! از همون کارمندهایی که خودتون خوب می دونید.

از همونایی که حسابی حواسشون به خط اتوی شلوارشون هست که مبادا نابود بشه.
از همونایی که واکس کفشهاشون مهمتر از تفکر در خصوص دوگانه انگاری یا فیزیکالیسمه.
از همونایی که آب توی دلشون تکون نمی خوره و بیشتر از ۱۰ دقیقه زیر آفتاب نمی مونند.
از همونایی که از ارباب رجوع به جای تلفن استفاده می کنند و با یه تیکه کاغذ تو هفت هشت طبقه هی بالا و پائین می برنشون.
از همونایی که ترجیح میدن اول مشتری سلام کنه.
از همونایی که صبح ها تو ادارشون شیر یارانه ای میارن.
از همونایی که سر ظهر در اتاق رو می بندند و پیچ پشت صندلی رو شل می کنند و پاهاشون رو میذارن روی میز و چند ده دقیقه ای می خوابن.
از همونایی که دخلشون اصلاً با خرجشون نمی خونه.
بازم بگم؟

از این به بعد گاهی از اتفاقات اداره می نویسم.

Clicky Web Analytics