تو اداره یه عده ارباب رجوع هستن که تقریباً مشتری ثابتن. یکیشون یه پیرمرده که از نوع شلوارش معلومه آخرین بار حداقل ۲۰ سال پیش راهش به شلوار فروشی افتاده. البته پالتوی نسبتاً با کلاسی داره. بنده خدا هم چشماش خیلی ضعیفه و هم گوشهاش تقریباً نمی شنوه. همیشه دنبال یک سری اطلاعات در مورد گذشته می گرده و اظهار خوشحالی می کنه که داره به یه نتایجی می رسه. معمولاً سر ناهار میرسه و وقتی هم که میگی “بفرما ناهار”، میگه “قربون تو، تغذیه روحی شدیم” و منظورش اینه که داشته نماز می خونده. همش منتظره که یه کمکی از تو سر بزنه تا با تمام وجود ازت تشکر کنه. همه می دونن که بنده خدا کارش به جایی نمی رسه و احتمالاً تو راه همین اداره باید با این دنیا خداحافظی کنه.
یکی دیگه از مشتری های ثابت هم یه خانوم جوونه که تا بخوای به خودت بجنبی اومده پشت میزت و داره تو پرونده های تو دنبال نامه خودش می گرده. نه می تونی چیزی بهش بگی و نه می تونی ولش کنی هر کاری دلش می خواد بکنه. مجبوری وایسی و با دقت حواست باشه که کاراتو بهم نریزه و کار این بنده خدا هم از اون گره هایی داره که باز نمیشه!
یه خانوم دیگه هم هست که همیشه دیر می رسه و دنبال اینه که تو آخرین ساعات کاری ما رو به جنبش در بیاره که البته خیالی است بس بیهوده! چند تای دیگه ای از اینها هستن که در آینده در موردشون خواهم نوشت.
نوشته شده در قسمت :
کتاب ها توسط :
مصطفی
“من خودم شخصاً برای رزو اتاق به گراند هتل تلگراف زدم – یکی برای بیولتا، یکی برای خودم – طوری که جمله کوتاه و یکنواخت و تکراری نگهبان هتل که می گفت: “طبق درخواست تان، تنها یک اتاق رزرو کرده ایم.” منو عصبی کرد. جلو دوستم باید چی می گفتم؟ آیا می توانستم قانعش کنم که زرنگی نکرده ام و از اعتمادش سوءاستفاده نکرده ام و برایش دام نچیده ام؟ وضعیت وخیم بود. گراند هتل پر بود؛ و بر خلاف اصول اخلاقی ام بود خانمی را در هتلی فکستنی به دنبال خودم بکشم؛ تنها رفتن من، نه فقط در عمل چشم پوشی از امیدی، که می توانست واهی باشد، بلکه نفی بیش ترین لذایذ من در دوران اقامتم در کوه بود. شروع کرده بودم به فریاد زدن: “تلگرافو به من نشون بدین!”، که بیولتا با شیرینی گفت:
“برای من مهم نیست با تو هم اتاق بشم، تو چه طور؟” …”
خاطرات کوه، آدُلفو بی یوی کاسارِس
از جمله خرابکاری های گوگل ( که فکر می کنم خودشون هم هنوز زیاد ازش اطلاع ندارند) همین به اصطلاح مترجم گوگله. ترجمه وبلاگ عندلیبان رو می تونید اینجا ببینید. به موارد زیر هم توجه کنید، شاید یک کم برای انگلیسیتون خوب باشه!
جناب روستا: Mr.village
یک فنجان کافی میکس: A cup of mix enough
هرچقدر: Hrchqdr
یادداشت های نوید: Notes promise
نوشته شده در قسمت :
خاطرات توسط :
مصطفی
این روزا خیلی یاد گذشته میافتم. یاد روزای قشنگی که با دوستام داشتم، یاد شبای بارونی بابلسر، قدم زدنهای لب رودخونه و بحثهایی که تمومی نداشتند. یاد علی میافتم یا بهتر بگم علی ها! دکتر میر، جناب روستا و البته گاهی هم جناب جهانشیر خان. از بین همه دوستای اون روزگار فقط همین دکتر میر برای ما مونده که گهگاه فرصتی پیش میاد و هم دیگر رو می بینیم.
یادم میاد دکتر رو اولین بار تو اتاق حامد دیدم. حامد با همکلاسیهاش که همه فیزک خوان و فیزیک دان و فیزیک بان بودند اتاق گرفته بود و این دکتر میر هم اتاق کناری اونها بود. اونشب نوای ” یاد ایام ” استاد تو اتاق پیچیده بود. دکتر میر از همون اول توانایی سخنوری خودش رو در تعریف و تمجید از استاد نشون داد. البته تصاویر بدیعِ دکتر از جناب راسل کرو در فیلم گلادیاتور هم بی نظیر می نمود.
بعد از چند وقت کم کم متوجه شدم که این میر عزیز خیلی زلال تر از اونیه که من فکرشو می کردم. با شروع ترم جدید دکتر بنا به آشنایی هایی که با “آقا” داشت درخواست حضور در اتاق ما را نمود (“آقا” هم خود پستی مجزا می طلبد که شاید روزی محقق شود). من به شخصه خیلی خوشحال شدم. حس می کردم بتونیم دوستای خوبی باشیم، ولی راستش هیچ وقت تصور نمی کردم اینقدر خوب!
بالاخره دکتر اومد تو اتاق ما و تقریباً یک سالی را زیر یک سقف گذراندیم. روزهای خوبی بود. بحث در مورد دانشگاه، موسیقی، دین و گاهی هم سیاست همیشه برپا بود. در این دوره دوربین دیجیتال علی و هنر کار کردن با نرم افزارهای گرافیکی منجربه خلق آثار بی نظیری شد که یکی از آنها تصویری از روی ملکوتی ما بود که در زیر آن و به خط خوش چنین نوشته بودند.
دیشب جمال رویت تشبیه به ماه کردم تو به ز ماه بودی، من اشتباه کردم
نکات شبهه برانگیزی در این شعر بود که هنوز هم فکر منو مشغول خودش کرده. مثلاً همین کلمه دیشب و جمال رویت و اینا در زیر تصویر ما خیلی جای سوال داره! صبح ها با دکتر از خواب بیدار می شدیم و بی صبرانه به طرف سلف هجوم می بردیم و صبحانه ای به تن می زدیم و سلانه سلانه با اتوبوس “پوریا” راهی پردیس می شدیم. شخصیت علی خیلی برام جالب بود. باهوش تر از اونی بود که بشه راحت چیزی رو ازش پنهان کرد؛ مهربون تر از اونی بود که بخواد کسی رو اذیت کنه؛ زلال و لطیف تر از خیلی از دوستای دیگه بود و دوست داشتنی تر از اینکه بشه ندیده گرفتش.
با علی قرار گذاشته بودیم که فوق لیسانس رو با هم تو تهران بخونیم که به لطف خدا محقق شد. تو دوره فوق، من و علی و جناب روستا زیاد همدیگه رو می دیدیم. گاهی من می رفتم خوابگاه اونا و گاهی اونا میومدن خونه ما. محفل دوستانه همچنان گرم بود و دوستانِ بهتر از گلمان پایدار در دوستی شان. جناب روستا هم چند صباحی بعد از جمع ما رفت و در شیراز به آغوش! خانواده پیوست. ما ماندیم و میر عزیز و البته دوستانی که در دوره فوق لیسانس بهمان اضافه شده بودند. حسین و میثم و علی ها!
نوشته شده در قسمت :
کتاب ها توسط :
مصطفی
جمعیتی با سرعت در اتوبانی در حال حرکتند. توقفی صورت می گیرد و به درازا می کشد و همه ناگزیر از ماندن و ساختن می شوند. بعد از آنکه توقفِ بیش از یک روز قطعی می شود، گروههایی شکل می گیرند. دوربین بالای سر یکی از این گروه ها می رود و داستانی را تصویر می کند که “اتوبان جنوب” نام می گیرد و فیلمبردارش “خولیو کورتاثار” است.
بعد از توقف عده ای که احساس می کنند باید برای تهیه آب و غذا با هم همکاری کنند، رو به تشکیل گروه میآورند و زندگی درحال حرکت خود را با زندگی نیمه متوقف عوض می کنند. عده ای در تاریکی شب، ماشین را رها کرده و دل به بیابان می سپارند تا به شهری یا روستایی برسند؛ اما بقیه دست یکدیگر را می گیرند و تا روز آخر باهم می مانند. عده ای می میرند و عده ای قرار زندگی مشترک می گذارند. انگار قرار است توقف به درازا بکشد و امید با هم بودن به سختی های پیش آمده می چربد. آب به سختی پیدا می شود و گران. یکی دو روزی ست که غذایی پیدا نشده و عقلای گروه مشغول مدیریت همان اندک غذای باقیمانده هستند. هوا دیگر روزها هم سرد شده و چندباری هم برف باریده است. هر چند روز یکبار چند متری به جلو میروند و باز متوقف می شوند. گاهی دعوایی صورت می گیرد و به ندرت هم دزدی.
ناگاه اما جابجایی ها بیش از چند متر می شود و حتی سرعت ها از ده بیست کیلومتر در ساعت فزونی می یابد. دنده ها از یک به دو و از دو به سه می روند. دیگر خطوط عمودی مثل قبل نیست و گروه ها از هم پاشیده شده اند. اینجاست که عده ای بی خیال گذشته به زندگی امروز و رو به جلو فکر می کنند و پیش می روند و عده ای در حسرت گروهی می مانند که برایش زحمت کشیده بودند؛ ولی دستشان به جایی نمی رسد.
حکایت این داستان شباهت زیادی به زندگی ما در این دنیا دارد. متوقف می شویم، باورمان می شود که ماندنی هستیم، به هم نزدیگ می شویم و ناگهان ناگزیر از رفتنمان می کنند.
دیروز داشتم تو خیابون انقلاب قدم میزدم و میومدم به سمت خونه. ساعت حدود سه بعدازظهر بود و جمعیت زیادی مثل سیل روان. این جماعت وقتی با تمام وجود مرگ دیگران را آرزو می کردند، می شد برق پیروزی را در چشمانشان دید. شعار دادن با صدای بلند و توهین کردن به دیگران دقیقاً همانطور که برای کودکان به وقت بازی جذاب است برای این بندگان خدا هم لذت بخش بود.
نمی دونم این فرهنگ نفرت و مرگ از کجا تا این حد در عمق جامعه ما ریشه دوونده که به محض اختلاف پیدا کردن با کسی، مرگ را برایش آرزو می کنیم. من خیلی با فرهنگ دیگر کشورهای جهان آشنا نیستم. ولی گمان هم نمی کنم هیچ جای دیگر دنیا اینقدر با فرهنگ نفرت مانوس باشند. از روزی که یادم میاید همه جا شعار “مرگ بر…” بر سر زبان ها بوده و گویی در بین ما حرمت این شعار کم از حرمت درود فرستادن بر آخرین فرستاده بزرگوار خداوند عزوجل نیست. مشکل اما از آنجا آب می خورد که ما حل مسائلمان را در مرگ و نابودی دیگران می بینیم و فرضمان بر این است که دیگران اگر همچون ما فکر نمی کنند، پس نبودنشان بهتر از بودنشان است و مرگ را برایشان می خواهیم تا خود آسوده تر زندگی کنیم و کسی نباشد که افکارمان را به چالش بکشاند.
جایی خواندم، دکتر چمران در تفسیر یکی از نقاشی هایش که تصویر شمع کوچکی بر روی صفحه سیاه ِبزرگی بوده است، چیزی با این مضمون بیان کرده:
یک شمع هرچقدر هم که کم نور و ضعیف باشد، در دل ظلمت، تفاوت بین نور و سیاهی را عیان خواهد کرد.
حس می کنم واقعه عاشورا هم در صفحه تاریک روزگار خودش (و بعد از آن)، همچو شمعی باشد برای همه آنانیکه در پی نورند. سیاهی خیلی زود در پی نور فراگیر می شود، اما لازمه سفر از ظلمت به نور تشخیص صحیح نور ازسیاهی، صداقت از دروغگویی، پاکی از پلیدی، سره از ناسره و حق از باطل است؛ و بدون شک سخت ترین بخش یک سفر کامل، تعیین مقصد است. در زمانه حسین (ع) و در روز عاشورا، حق به آسانی برای همه عیان نبوده و گویی بر روی آفتاب حقیقت نقابی کشیده بودند (همچنان که در زمانه ما نیز اینگونه است).
-عاشورای یک هزار و چهارصد و سی و یک هجری قمری
عندلیبان رو از این به بعد از اینجا دنبال کنید.
http://andaliban.ir/blog
یا
http://blog.andaliban.ir
طعم بعضی چیزا شیرینه، مثه شب یلدا … مَلسه، مثه یه روز بارونی … تلخه، مثه موندن تو برف.
بعضی چیزا زلالن، مثه دعا … کِدرن، مثه تکرار … آبی ان، مثه مطالعه … شکلاتی ان، مثه فکر کردن … سبزن، مثه نشستن پای یه میز و صحبت کردن با یه دوست.
بعضی چیزا ولی رنگ و طعم خاصی ندارن، نه ماتن و نه زلال، نه سبزن و نه آبی … فقط یه حس خوب بهت میدن … می دونید مثه چی؟ … مثه عوض کردن خونه، تغییر دکوراسیون … مثه … مثه یه خونه جدید برای عندلیبان.