آرشیو برای ماه : اسفند, ۱۳۸۸

تموم شد

نوشته شده در قسمت : به بهانه ..., روزانه ها توسط : مصطفی

بالاخره آخرین هفتهِ پراسترس کاری هم تموم شد و امروز یه دل سیر خوابیدم. امسال برای اولین بار بود که با حال و هوای آخرِ سال ادارات و سازمان های دولتی آشنا می شدم. برام جالب بود که این جماعتِ کارمند چقدر از عیدی گرفتن خوشحال میشن. هرچند چیزِ زیادی دست ما رو نگرفت ولی لبخندِ روی لب همکاران، ما را بس بود. اونجوری که از این و اون شنیدم، سبد کالای اداره ما جزو کاملترین سبدهای کالا بوده. اما توزیعِ سبد کالا و بن و عیدی و اینا حسابی برای من دردسر ساز شده بود و آرامشممو تو اداره بر هم زده بود.
امروز هم به خاطر یه قبض کذایی دو ساعتی رو تو بانک تلف کردم که در جای خودش داستان جالبی بود. فردا هم طبق روال هرساله مثل خیلی های دیگه میریم بهشت زهرا تا مراسم جمعه آخر سال رو بجا بیاوریم. از حالا کمتر از ۴۸ ساعت تا پایان سال ۸۸ باقی مونده. حواستون باشه کارهای امسال رو به سال آینده موکول نکنید!

همسایه ها

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی

طبقه اول، هفت هشت تا پله بیشتر نداره. خانوم همسایه کلِ راه پله رو پر کرده از گل و درخت! وقتی داری رد میشی باید حواست باشه که کله ت نخوره به درختا. یادمه وقتی می خواستن بیان اینجا و همسایه ما بشن کلی برای گلهاشون نگران بودند. خانوم همسایه همش می گفت من گلهامو کجا بذارم و از این حرفا. وقتی رسیدم به طبقه اول صدای قاشق و چنگال میومد و بوی قرمه سبزی. معلوم بود که همه بچه هاشون اعم از اون آقا پسرش که متاهله و اون یکی که داره تو شهرستان دکتری می خونه و بقیه که هنوز ساکن بهشتِ خانه پدری هستن، دور سفره جمعن. به نظر می رسید همه چیز روبراه باشه. یه جمع گرم خانوادگی!

به طبقه دوم که رسیدم، راه پله تقریباً بن بست بود. وسایلی که باید منتقل می شد به انباری و کلی خورده ریز دیگه که به خاطر خونه تکونی ریخته شده بود بیرون، راهرو رو بسته بود. صدای آواز خانوم هایده شنیده میشد و معلوم بود که آقا و خانوم همسایه حسابی مشغول تمیز کردن خونه (همراه با استماع موسیقی) هستند. چندروزی هست که این صدا از طبقه دوم به گوش میرسه. بچه های همسایه طبقه دومی هنوز کوچیکن و برادر بزرگه تازه پاش به مدرسه باز شده. همسایه نسبتاً با کلاس (البته به غیر از دبه های ترشی خانوم همسایه)، خوش صحبت، دوست داشتنی و جوانی هستن.

طبقه سوم مثل خیلی وقتای دیگه خلوته. خانوم همسایه معمولاً بچه ها رو بر میداره و میره خونه مادرش. آقای همسایه هم غالباً مشغول عوض کردن ماشینای جورواجور و انداختن مبلهای کج و کوله به خلق اللهِ. تا اونجایی که من خبر دارم بعد از فروختن کمریِ محترم، یه رونیزِ خشن خریده و فعلاً که انگار خیلی ازش خوشش اومده! بابا همیشه دعا می کنه اعضای محترم این طبقه در مسافرت به سر ببرند. بچه های خیلی شلوغی دارن.

طبقه چهارم دیگه سرای ماست.

سرایی که به طور کاملاً استثنایی پر از مهمون محترم بود و نمی دونم کدوم خدا بیامرزی یادش رفته بود در آسانسور رو ببنده و منو مجبور کرده بود که چهار طبقه پیاده بیام بالا و از سد درختهای طبقه اول و خرت و پرت های طبقه دوم و سکوت ترسناک طبقه سوم عبور کنم و بعدشم بیام اینجا و اینا رو بنویسم!

اسفندانه

نوشته شده در قسمت : به بهانه ..., روزانه ها توسط : مصطفی

نمی شود یک ایرانی بود و اسفندماه را مشابه ماه های دیگر دانست. لذت جنب و جوش اسفندماه به مراتب بیش از عید و روزهای اول فروردین است. من البته در این جنب و جوش و شلوغی چند روزی تهران نبودم. به اختیار که نه، به اجبار به جایی همین نزدیکی ها فرستاده شده بودم. فرصت مغتنمی بود که به سالی که گذشت و اتفاقات ریز و درشتش با حوصله بیشتری بنگرم و جوجه های آخر پائیز را، آخر زمستان بشمارم. سکوت به انسان امکان تفکر عمیقتر و ریزبینانه تری می دهد و اساساً نمی شود در سکوت بود و عمق تفکر را تجربه نکرد. نگاه که می کردم دیدم در مجموع سال پر خطایی را پشت سر گذاشته ام و این از آن رو رخ می دهد که سال به سال فرصتهای تصمیم گیری بیشتر و بیشتر می شوند برای ما.
امسال سرانجام دُم به تله خدمت نسبتاً مقدس دادم و به بحری درافتادم که کرانه اش حداقل سه فصل دیگر نمایان می شود. روزهای سخت امسالم اگر بیشتر از سال قبلش نباشد، کمتر نبوده است. دوستی می گفت هر سال مشکلاتمان و به موازات آن توان ما برای مقابله با آنها بیشتر می شود. آنچه سالها پیش در نظر من مشکل و دغدغه محسوب میشد امروز لطیفه ای بیش نیست. نمی دانم این تفکرات نتیجه مثبتی از خود در آینده برجای بگذارد یا نه ولی همینقدر برایم روشن است که فکر کردن به تصمیماتی که در گذشته گرفته ایم حداقل شاید کمکمان کند تا در آینده تصمیمات غلط را دوباره تکرار نکنیم.

نقاش آب

نوشته شده در قسمت : کتاب ها توسط : مصطفی

او روی آب نقاشی می کرد. این اختراع او بود.

روی آب نقاشی می کرد، یعنی مثل نقاش های گذشته نمی گذاشت آب رنگین روی کاغذ بریزد. او برای آویزان کردن نقاشی نمی کشید. اصلاً تابلویی نقاشی نمی کرد. آن چیزی را که تا زمان اختراعش به عنوان تصویر شناخته شده بود، نقاشی نمی کرد.

او روی آب نقاشی می کرد. روی همه نوع آب. روی حوضچه های بارانی، روی دریا، روی دیگ لبالب از آب، روی سطح آبی که از گلدان بیرون ریخته و دوروبرش جمع شده بود، روی آب دریاچه، روی آب حمام. روی آب صاف نقاشی می کرد. روی آب روشن، روی آب گل آلودِ پُر از رسوبات و خزه. سایه ها و بازتاب نور خورشید. حتی، اگر دم دست بود، روی آب رنگی. هرگز (آنچه که بیگانگان می توانستند حدس بزنند) روی نوع دیگری از مایعات نقاشی نمی کرد. حتماً می بایست آب بوده باشد.

گاهی آنچه دم دست او بود، ارضایش نمی کرد و به سفرهای طولانی می رفت، تا آب درست و حسابی پیدا کند. گاهی هم به آنچه قابل دستیابی بود، رضا می داد. ممکن بود یک صفحه لکه دارِ میز تحریر که آب دورش را گرفته بود، سحرش کند. ممکن بود به آن دریاچه کوهستانی وسطِ سراشیبی تاریک از جنگل نیاز پیدا کند. گاهی برای نقاشی کردن به زانوزدن در شن ساحل یا دراز کشیدن روی یک پل کوچک قانع بود. گاهی ساعت ها قایق می راند تا نور و محل مناسب بیابد. مدت ها از یک کلک، که در وسطش یک چهارگوش بریده شده بود، استفاده می کرد. در نقاشی شیوه های متفاوتی به کار می برد. اغلب چند نوع عصا داشت. در کنارش به تخته، تکه های صمغ، برس، شانه، مگس کش و نیز قلم احتیاج داشت. برخی اوقات هم نیازمند پرگار و خط کش بود. او را می دیدند که ساعت ها روی امواجی که به طرف ساحل می آمد یا روی سطح دریا که به خاطر طوفان خشماگین بود، خط های تمیز راست و قوس های پرپیچ و خم می کشد. با انگشت و دست های گشوده نقاشی می کرد. با پاها یا حتی با تمام تنش.

به ندرت با رنگ نقاشی می کرد. رنگ را در آبِ جاری می چکاند یا آن را با قلم یا با عصا روی آب می کشید. دیگ دیگ رنگ در آب می ریخت. یک بار از قلم خودنویس استفاده کرد.

تابلوهایش همانطور که گفته شد، تابلو نبودند. بازی هایی بودند از پیچ و خم، امواج، بازتاب، سایه هایی از ردپاها و ردپاهایی از ردپاها. یک بار که کوشید نقاشی روی آب را با سایه پلاستیک تکمیل کند، شاهد بازگشت به موضع پیشین شد. پس از این که از سایه های ساده به سمت سایه های ممزوج و رنگی رفت، مچِ خودش را در حال شروع کردن به عکاسی سایه پلاستیک در یکی از وضعیت های تغییر یافته اش، گرفت. این همان بازگشت به وضع پیشین بود. محفوظ نگه داشتن، محکم گرفتن، برای دیگران به یادگار گذاشتن، نمایش دادن. این همان بازگشت به وضع پیشین بود. این همان بیهودگی بود.

پس از آن برای مدتی کاری نکرد. احتمالاً می خواست با پرهیز خودش را مجازات کند. شاید هم چیزی از درون این بازگشت به وضعِ پیشین، در درون او تلاش می کرد به قدرتِ تخیلِ ناب تری دست پیدا کند. اما در این صورت این پیشرفت به چشم نمی آمد. بلکه پس از این وقفه سرشار از بی تفاوتی ظاهری یا حقیقی، دوباره شروع کرد به نقاشی روی آب. شاید تنها یک بیننده بسیار دقیق (که وجود نداشت) این تغییر جزئی را در او می دید. یک تعللِ ساده در میانه حرکت؛ توقفی در چیزی تقریباً آغاز نشده.

نوشته هلموت هایسن بوتل

ترجمه ناصر غیاثی (از مجموعه “داستانک ها”)

عندلیبان: گاهی نقاشی می کنیم، بی آنکه بدانیم نقش بر آب میزنیم …

Clicky Web Analytics