آرشیو برای ماه : فروردین, ۱۳۸۹

رویا

نوشته شده در قسمت : دستنوشته ها توسط : مصطفی

رویاها را باید در خواب دید. رویاها را باید همچون یک فنجان شیرقهوه داغ در دل سرما آرام آرام مزه مزه کرد و نوشید. رویاها برای متولد شدن از یک جریان معقول پیروی نمی کنند و به همین خاطر باید در خواب که منطق کمرنگتر است، دیدشان. رویایی که از مسیر منطقی بوجود بیاد دیگر رویا نیست. دیگر آرمان نیست. می شود یک هدف! هدف ها از یک سلسله مراتب معقول و منطقی به وجود می آیند و بر اساس همان سلسله مراتب معقول و منطقی هم کم و بیش تحقق پیدا می کنند.
آدمِ بدون رویا درست مثل باغچۀ بی حاصلی ست که دور تا دورش را سفت و سخت حصار کشیده باشند تا مبادا دست کسی به خاکش برسد. اتفاقاً باغچۀ بی حاصل را باید رها کرد که زیر پای بچه ها لگدمال شود تا شاید یک تکانی بخورد. تصور آنکه باغچه بشود یک گوشه از بهشت، می تواند یک رویای ناب برای باغچه باشد. باغچه نمی داند چطور باید بشود یک گوشه از بهشت و به همین خاطر است که این یک رویاست. رویاها با گذشت زمان ممکن است به هدف تبدیل شود و آنوقت باید به فکر رویایی دیگر بود.

آنچه هستیم و آنچه می نویسیم

نوشته شده در قسمت : دستنوشته ها توسط : مصطفی

با دوستی صحبت می کردم. معتقد بود که نوشته های عندلیبان با گذشته فرق کرده. هر چه پرسیدم که حال به ز پیش است یا …؟ چیزی نگفت و فقط اصرار داشت که سبک نوشته ها عوض شده. خوب البته طبیعی هم هست، شانزده سالگی من با بیست و دوسالگی و بیست و چهارسالگیم فرق داشت؛ و بیست شش سالگیم هم باید با بیست و چهارسالگی فرق داشته باشد. فراز و نشیب های یکی دو سال اخیر حتی از گذشته هم بیشتر بوده. وقتی زندگی برایت بازی در میاورد (شاید هم تو برایش بازی در میاوری!)، دوتا نتیجه بیشتر نمی تواند داشته باشد. یا لب به شکایت می گشایی و عالم و آدم را با خبر می کنی و یا آرام آرام و بدون اینکه کسی صدایش را بشنود تغییر می کنی. عوض می شوی. می شوی یک چیز دیگری که شاید خیلی برای دیگران آشنا نباشد و با آن توی قبلی فرق داشته باشد. البته تغییر که بد نیست. گاهی لازم است که یک چیز دیگری شویم و اگر جسارتش را داشته باشیم و عواقبش را هم بپذیریم، چه ایرادی دارد. تغییر می کنیم، عوض می شویم، می شویم یک چیزِ دیگر. همان که زندگی از ما می خواهد، همانطور که سرنوشت اصرار دارد. تلخ می شویم یا شیرین، سبک یا سنگین، وزین یا جلف، مودب یا بی رو، جدی یا شوخ، صادق یا دو رو، ترسو یا بی باک، محدود یا بی کران و… ؛ و این می شود که نوشته هایمان هم فرق می کند و می شود آن چیز دیگر.

پی نوشت: در روزهای آینده نوشته هایم در بلاگفا را به مرور و به طور گزینشی به اینجا منتقل خواهم کرد.

تو بخوان نغمه ناخوانده من

نوشته شده در قسمت : فیلم توسط : مصطفی

تایپ می کند “من صلاحیت انجام این ماموریت را ندارم” و بعد پاک می کند. می رود که مثل همیشه با یک گلوله شرش را کم کند، نمی شود. می خواهد پدرش را بکشد و ماموریت را همینجا تمام کند که باز هم نمی شود و یا بهتر بگویم، نمی تواند. قصۀ ساده ایست این “به رنگ ارغوان”، اما دیدنی. قصه ارغوان های تنها مانده ایست که بزرگترین آرزو و وصیت مادرشان در آغوش کشیدنشان است. شاید دیگر قصه امروز نباشد ولی می تواند تصویری ماندگار شود. ابعاد دیگری هم داشت این اثر “حاتمی کیا” که من نمی خواهم در موردش بنویسم. “ارغوان”، قبل از هرچیز برای من یادآور دکلمه هوشنگ ابتهاج همراه با تارِ محمدرضا لطفی می باشد. (از اینجا دانلود کنید)

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من.
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی ست هوا؟
یا گرفته است هنوز؟

اندر این گوشه خاموش فراموش شده
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده
یاد رنگینی در خاطرمن
گریه می انگیزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می گرید
چون دل من که چنین خون ‌آلود
هر دم از دیده فرو می ریزد

آدلف

نوشته شده در قسمت : کتاب ها توسط : مصطفی

گفته بودم کتابی به نام “آدلف” -شاهکارِ “بنژامین کُنستان”- را در دست گرفته ام. بالاخره در ایام عید تمامش کردم و در یک کلام می توانم بگویم واقعاً ارزش وقت گذاشتنش را داشت. در ادامه بخشهایی از کتاب را میاورم، تا خودِ کتاب حدیث مفصل بگوید! قبلش هم بگویم که این کتاب را مینو مشیری ترجمه کرده و انتشارات ثالث منتشر.

آدلف یک ضد قهرمان از خودبیگانه است که عاشق زنی ده سال از خودش بزرگتر می شود. آدلف هم خودشیفته است و هم طبیعتی ضعیف دارد، هم بزرگ منش است و هم قدرت ندارد رشته های عاطفی میان خود و زنی را که دیگر دوست ندارد، پاره کند. عشق آرمانی و زیاده خواهی النور نیز زیر ذره بین کنستان قرار می گیرد.

آدلف شاهکار روانشناسی عشق است که تراژدی عدم امکان برقراری ارتباط راستین میان انسان های عاشق را به نمایش می گذارد.

بنژامین کنستان در مقدمه چاپ دوم کتابش اینگونه می گوید:

مرادم فقط این نبود که خطرات این گونه پیوندهای غیراخلاقی را که معمولاً فرد را بیشتر به اسارت می کشاند تا به آزادگی، اثبات کنم. چنین هدفی البته سودمندی خاص خود را داشت؛ اما نظر اصلی من این نبود.

سوا از پیوندهایی که اجتماع آنها را محکوم می کند، خطر سوءاستفاده رایج از زبان عاشقانه برای برانگیختن احساسات زودگذر در خود یا در دیگری، به اندازه کافی نشان داده نشده است. گام برداشتن در راهی که انتهایش قابل پیش بینی نیست خطرناک است، پیشاپیش نمی دانیم در این راه چه احساسی را در دیگری برمی انگیزیم  یا خود خواهیم داشت، و این خطرآفرین است. با ورود به این بازی، حساب شدت ضربات وارده و واکنش های شخصیمان را از دست می دهیم؛ زخمی به نظر سطحی، می تواند مهلک گردد.

و در بخش دیگری از همین مقدمه اینطور شرح می دهد:

من، در کتابم از شوربختی واضح و حاصل از ارتباط های عاطفی ای که ایجاد و سپس گسسته می شوند سخن نمی گویم؛ از دگرگونی شرایط، از داوری خشن مردم و بدخواهی سیری ناپذیر جامعه، که ظاهراً از قراردادن زنان بر پرتگاه و سقوط آنها لذت می برد، نمی گویم. این ها همه نگون بختی هایی عامیانه اند. من از درد و رنج قلب می گویم، از ناباوری زجرآوری که بی وفایی در روح زن ایجاد می کند، از سرگشتگی ناشی از تبدیل اعتماد به خطا، تعبیرِ وفاداری به گناه در چشم همان مردی که همه چیزشان را نثار او کردند. من از وحشت زنی می گویم که وقتی می بیند مردی که سوگند خورده حامی او باشد، ترکش می کند؛ از ناباوری ای که در پی زودباوری می آید و نخست متوجه آن مرد می شود و سپس تمام عالم را فرا می گیرد. من حرمت فروخورده ای می نویسم که تلف شده است.

این هم بخشی های از این کتاب تاثیرگذار و بی نظیر:

“چقدر هنگامی که بی طرف هستیم، عادل می شویم! هر که هستید هرگز منافع قلبی خود را به دیگری نسپارید؛ فقط قلب انسان است که می تواند مدافع خوبی برای خود باشد؛ فقط دل انسان است که می تواند وکیل مدافع خوبی برای خود باشد؛ فقط دل می تواند در ژرفای زخم خود نفوذ کند؛ ورنه هر واسطه ای داور می گردد؛ تجزیه و تحلیل می کند، مصالحه می کند، بی تفاوتی را درک می کند، آن را ممکن می شناسد، آن را گریزناپذیر می نامد، و در نهایت حیرت می بینیم این بی تفاوتی برایش موجه و قابل بخشش می گردد … وقتی زوایای پنهان روابطی صمیمانه را بر شخص سومی افشا می کنیم، گام بلندی برمی داریم، گامی غیرقابل برگشت، زمانی که روشنایی روز وارد این حریم می شود، آنچه را ظلمت شب در سایه هایش در پرده داشت، ویران می کند، همان گونه که اجساد تا وقتی در درون قبر قرار دارند اکثراً قواره ظاهریشان را حفظ می کنند، همین که هوای خارج به آن ها می خورد، غبار می شوند.”

“این دورویی با اخلاق طبیعی ام سازگار نبود، اما انسان هرگاه رازی در قلب نهفته داشته باشد که مجبور به کتمان دائم آن است، به فساد کشانده می شود.”

“حسرت عشق را نمی خورم، احساس یأس آور و اندوه بارتری داشتم. عشق آن چنان با فردی که دوست داریم یکی می شود که حتی در ناکامی، لطف خاص خود را دارد. عشق با واقعیت و با سرنوشت وارد ستیز می شود؛ اشتیاق وافر، عاشق را در مورد قدرتش فریب می دهد و در میان درد و رنج به شوروشوق می آورد.”

قسمت دیگری از نظر کنستان در خصوص چاپ این کتاب:

این داستان را به این خاطر چاپ می کنم که داستانی حقیقی از فلاکت قلب انسان است. اگر درس آموزنده ای می دهد، مخاطب مردان هستند، زیرا ثابت می کند عقلی که مایۀ مباهات می دانیم نه می تواند ما را به سعادت برساند و نه دیگری را؛ و ثابت می کند که شخصیت، قاطعیت، ایثار، و محبت موهبت هایی هستند که باید از پروردگار خواست؛ مقصودم از محبت ترحم گذرایی نیست که قادر به مهارِ بی حوصلگی باشد و نگذارد زخم هایی که لحظه ای ندامت التیام بخشیده بود از نو سرباز کنند. مسئله مهم در زندگی رنجی است که به دیگران تحمیل می کنیم و هیچ متافیزیکی قادر به توجیه مردی نیست که قلب دوستدارش را تکه تکه کرده است. من از ذهنیت متکبری که می پندارد با توضیح دادن می تواند چیزی را موجه سازد متنفرم؛ من از این خودپسندی که با روایت صدمه ای که وارد آورده در واقع به خودش می پردازد و مدعی است با این توصیف، ترحم برانگیز می شود، متنفرم، و از فرد تغییرناپذیری که از بالا به خرابه های زیر پایش می نگرد و به جای اظهار ندامت به تجزیه و تحلیل خود می پردازد، متنفرم. من از سُست اخلاقی که ناتوانی اش را همواره به پای دیگران می گذارد و نمی بیند که شر نه در پیرامونش، که در وجود خودش است متنفرم …

بهار

نوشته شده در قسمت : به بهانه ..., دستنوشته ها توسط : مصطفی

بهار باید همینطور باشد که هست؛ صبح از فرط سرما با کوله باری لباس بروی و سر ظهر نشده، از گرما کلافه شوی. بهار باید باران های گاه و بی گاه داشته باشد و شکوفه. به شکوفه باید ایمان داشت چرا که شکوفه نمادِ شروع دوباره و آغاز زندگی است. شکوفه بیش از یک چشمهِ زیبای طبیعت بر سرِ شاخه است. شکوفه حتی از یک نماد هم والاتر است، شکوفه خودِ خود زندگی دوباره است. ایمان به شکوفه یعنی ایمان به زندگی دوباره و امید به بهار پس از مرگ زمستانی. همه فصل های دیگرِ سال مقدمه ای هستند برای بهار؛ پاییز فرش قرمزش را پهن می کند، زمستان زمینش را آب میزند و تابستان از پسش برای بدرقه می آید. بهار را زندگی باید کرد، آن هم تمام و کمال.

سال!

نوشته شده در قسمت : دستنوشته ها توسط : مصطفی

اولین بار که ۳۶۵ روز شبیهِ یه دایره چرخید، آدم پیشِ خودش حدس زد که انگار قراره همیشه روزها همینجوری دایره وار بچرخند؛ ولی خوب خیلی مطمئن نبود. بعدترها که یکی دو مرتبه ۳۶۵ روز همیجوری اومدن و رفتن، آدم پیش خودش فکر کرد که انگار این داستان قراره همینجوری دایره وار ادامه پیدا کنه.
متوجه شده بود که یک چهارم اول، هوا خیلی خوبه و حسابی بارون میاد؛ یک چهارم دوم، گرما بیداد می کنه و برگ درختا از سبزی به سیاهی میزنه؛ یک چهارم سوم، برگ درختا زرد میشن و خود درختا لخت؛ یک چهارم آخر هم حسابی هوا سرد میشه و برف میباره. آخر ۳۶۵ روز یه چیز دیگه هم دستش اومد. “آدم اولین روز اومده بود روی زمین و بعد این ۳۶۵ روز همینجوری شروع کرده بود به چرخیدن و چرخیدن و چرخیدن.” آدم پیش خودش فکر کرد که روزای اول ۳۶۵ روز را خوش بگذرونه.
فهمیده بود که تو هر قسمت از این ۳۶۵ روز حال و هوای خودش و دور و برش فرق می کنه. آدم، بهارها حوا را بیشتر دوست می داشت، تابستون ها سخت تر کار می کرد، پاییز که میشد دلش می گرفت و زمستون ها بیشتر دوست داشت بخوابه. البته روزگار هم باهاش موافق بود و مثلاً زمستون ها شبهای بلندتری داشت و آفتاب کمتر نمایان میشد و یا بهارها هوا یه حس خاصی داشت! و تابستون هم روزای بلندی رو در اختیارش می گذاشت.
بچه های آدم هم، همیشه بر این باورند که این ۳۶۵ روز همینجوری ادامه پیدا می کنه. هیچ تا حالا نشده یکی پیدا بشه و فکر کنه که شاید یه روزی، دیگه این ۳۶۵ روز اینجوری نچرخه! همه بر همین اساس برنامه میچینن و فکر و کار و زندگیشونو بر پایه همین فرض بنا کردن و می کنن. بچه های آدم نه فقط برای ۳۶۵ روز، بلکه برای چندین و چند ۳۶۵ روز آینده هم برنامه دارن. حتی بعضی از این بچه ها بر پایه همین فرض بعضی وقتا فک می کنن که مثلاً شاید یه روزی آب، آفتاب، خاک یا باد تموم بشه و برای ۳۶۵ روزهای بعدی که اصلاً معلوم نیست بیاد یا نه آذوقه جمع می کنن!

عید بر شما مبارک

نوشته شده در قسمت : به بهانه ... توسط : مصطفی

این یک دو روز آخر سال را به چند کار جزئی گذراندم. کتابی بود و هست به نام “آدلف” که چند ماه پیش از کتابفروشی انتشارات ثالث، جنب پل کریمخان خریده بودم و بسیار مشتاق بودم که پارسال (۸۸) تمامش کنم. تمامش که نکردم ولی حدود سه چهارمش را خوانده ام (در یک نوشته مجزا در موردش خواهم نوشت). قدری هم کار و پژوهش علمی داشتم که کم و بیش انجامش دادم و دیروز بعد از ظهر دست از کار کشیدم و به آخرین نظافت های فردی و محیطی! پرداختم.
فکر می کنم ساعت ۹ شب، زمانی فوق العاده ای برای تحویل سال بود. من که واقعاً لذت بردم از این تحویل. امروز هم هنوز شروع نشده، به دیدار یکی دو تا از افراد مسن فامیل رفتیم و شرط ادب به جا آوردیم. سال خوب و خوش و سرشار از موفقیت و آوازی داشته باشید.

هم اکنون هم مستغرق در آلبوم جدید همایون شجریان هستم. آب، نان، آواز …

کمترین تحریری از یک آرزو این است
آدمی را آب و نانی باید و آنگاه آوازی
در قناری ها نگه کن در قفس تا نیک دریابی
کزچه در آن تنگناشان باز شادی های شیرین است
کمترین تحریری از یک زندگانی؛
آب، نان، آواز
ور فزونتر خواهی از آن؛ گاهگه پرواز
ور فزونتر خواهی از آن؛ شادی آغاز
ور فزونتر باز هم خواهی؛ بگویم باز …
آنچنان بر ما به نان و آب تنگسالی گشت
که کسی به فکر آوازی نباشد
اگر آوازی نباشد
شوق پروازی نخواهد بود

محمدرضا شفیعی کدکنی

کتاب الکترونیک این آلبوم را می توانید از اینجا دانلود کنید.

Clicky Web Analytics