آرشیو برای ماه : تیر, ۱۳۸۹

آدمهای کلیشه ای

نوشته شده در قسمت : دستنوشته ها توسط : مصطفی

آنهایی را دیده‌اید که سرشارند از کلمات و اصطلاحات و تکیه‌کلام‌های کلیشه‌ای؟ به محض آنکه بخواهی احوالشان را بپرسی با همین عبارتهایی که در آستین نهفته‌اند بمبارانتان می‌کنند. حتی فرصت نمی‌دهند قامت جملاتتان را برایشان بتراشید.
چطور باید به اینان ثابت کرد که قد و قامت ناراست و کج و کوله حرفایی که برای مخاطب سروده می‌شوند هزاران مرتبه شیواتر و دلنشین‌تر از حرف های کلیشه‌ای است که به ظاهر صاف و بی‌عیب می‌نمایند؟ چطور می‌شود فهماندشان که این کلمات کلیشه‌ای، آنها را شبیه به مهماندار هواپیمایی می‌کند که بی سبب می‌خندد و جملات تکراری را روزی ده بار تکرار می‌کند؟ آیا واقعاً اینان نمی‌دانند چه زیباست بریده بریده سخن گفتن، به شرط آنکه مخاطب بداند این جملات تنها و تنها برای او نواخته می‌شوند؟

پیش نویس

نوشته شده در قسمت : دستنوشته ها توسط : مصطفی

گاهی سرم را از پس روزمرگی بلند می‌کنم و می‌بینم که همه حواسم جایی دیگر است و فکر و ذهنم در دنیایی دیگر برای خودش سیر می‌کند. نه اینکه ندانم کجایم و چه می‌خواهم.  هر کس نداند خودم که خوب می‌دانم چه مرگم است.

آقا مهدی منو دعوت کرده به بازی پیش‌نویس. خوب این هم یکی از پیش‌نویس‌هایی که حدود دو ماه پیش نوشتم و منتشرش نکردم.  علت عدم انتشارش هم این بود که حس کردم شاید خیلی مناسب فضای عندلیبان نباشد! حالا من هم همه دوستانی که اینجا را می‌خوانند به این بازی وبلاگی دعوت می‌کنم. باشد که رستگار شوید.

گستره دوستی ها

نوشته شده در قسمت : دستنوشته ها توسط : مصطفی

چتر دوستی‌هایتان را بر سر دوستانتان آنچنان نگسترانید که توان نفس کشیدن هم نداشته باشند. سعی نکنید آنها را مدیریت کنید. بگذارید آزاد باشند و گاهی از آنِ دوستان دیگر. لزومی ندارد در دریای دوستی هایتان غرق شوید، همین که در آن شنا کنید کافیست. تعادل دوستیهایتان را که یافتید، حفظش کنید. اینطور بیشتر دوستتان دارند.

کمی تا صعود

نوشته شده در قسمت : خاطرات توسط : مصطفی

چند ساعتی طول کشید تا به جایی رسیدیم که قله و آن آتشکدۀ دوره ساسانیش در ارتفاع سه هزار و دویست متری دیدنی بود و دست یافتنی. حدوداً در ارتفاع سه هزار متری بودیم. یک ساعتی از ظهر گذشته بود و آفتاب بدون هیچ حجاب و حائلی ناجوانمردانه می‌تابید. بطری آب من که دیگر خالی خالی شده بود. دیگران هم آبی در بساط نداشتند. چندنفری جلوترها از ما جدا شده بودند و در سایه درختی آرمیده بودند. قدری نشستیم تا با جان تازه‌ای ادامه دهیم.
من اما بساطم خالی از آه بود و در خودم توان ادامه نمی‌دیدم. ترسیده بودم از کم آوردن در میانه راه و دردسر شدن برای گروه. کم آوردنِ میانه راه را قبلاً تجربه کرده بودم و نمی‌خواستم به هیچ قیمتی دوباره برایم پیش بیاید. مهزیار و مهدی می‌گفتند، حالا که تا اینجا آمده‌ام بهتر است ادامه دهم. مهزیار معتقد بود کوه همین چیزها را به ما یاد می‌دهد. می‌گفت در زندگی هم چنین لحظه‌هایی برایت پیش میاید. همیشه جاهایی هست در زندگی که دمِ صعود پایت می‌لرزد و دلت می‌ریزد و گمان می‌کنی که دیگر نمی‌توانی ادامه دهی و همین وقتهاست که باید عزمت را جزم کنی و بی‌پروا به دل سختی‌ها بزنی. او زیبا و شیرین و می‌گفت، ولی من می‌دانستم که بدنم آماده نیست. به شوخی گفتم من در زندگی هم همینطور هستم. همیشه دمِ صعود متوقف می‌شوم. او اما معتقد بود نباید اینگونه زیست. زیر آن آفتاب که نمی‌شد بحث فلسفی راه انداخت. من تصمیمم را گرفته بودم. نمی‌توانستم ادامه دهم. گذاشتم برای وقتی دیگر صعود به این قله قلعه دختر را؛ نشستم زیر همان آفتابی که بودم و صعود مقتدرانه دیگران را نظاره کردم  …

کاغذبازی

نوشته شده در قسمت : سوتی نامه توسط : مصطفی

جناب آقای …
معاونت محترم اداری و مالی

باسلام
احتراماً به استحضار می رساند خودروی این اداره نیاز مبرم به شستشو دارد، خواهشمند است دستورات لازم را در این خصوص صادر فرمائید./

پی نوشت: واقعیه!

Clicky Web Analytics