دم دمای عید که میشد، منتظر روزی بودیم که عزیزجون دستمونو بگیره و ببره میدون هفت حوضِ نارمک تا لباسهای عیدو بخریم … بیشتر از لباس خریدن عاشق اون میدون با اون هفت تا حوض کوچیک و بزرگش بودیم … عزیز همیشه بعد از لباس خریدن می بردمون تو میدون و ما هم شروع می کردیم به دویدن و این ور و اون ور رفتن … اون پارک کوچولوی آخر میدون با چندتا دونه سرسره و تاب رو هیچ موقع فراموش نمی کنم … بعد از همه کارا، بیشتر وقتا یه جعبه شیرینی هم از شیرینی فروشی جنوب غربیه میدون می خردیم … به جرات می تونم بگم که بیشتر لباسهای زندگیم رو از همین میدون هفت حوض خریدم … اسم شناسنامه ایش “میدون نبوت” … تو خیابون “دکتر آیت” که پائین میایی بعد از میدون نبوت، میدون امامته که قبلاً اسمش میدون وثوق بوده … به کلِ این منطقه میگن “نارمک” … یه جایی هم هست که بهش میگن “ده نارمک” … از روزی که یادم میاد حدوداً تو همین محله نارمک زندگی می کردم … به قول خودم، ما شرق نشینیم … تهران کلاً همینجوریه … یه عده شرق نشینن، یه عده غرب نشینن و … امروز کلی کار کردم، یه کم خونمون رو دستکاری کردیم … کارای بنایی به شدت وقت آدمو میگیره … دیگه به هیچ کاری نمیرسی، باید شیش دُنگِ هواست رو صرفِ همین کارا کنی …
نمی دونم چرا من هیچ موقع نمی فهمم اسفند ماه چطوری میگذره، این روزا هم مثل همه سالهای دیگه اونقدر کار ریخته سرم که نمی دونم چه جوری از زیرش خلاص شم. البته تحت این شرایط هم وبلاگ نویسی رو ترک نمی کنم و در کوچکترین فرصتهایی که به دست میارم شروع می کنم به نوشتن، و به قول شاعر:
اگر غم لشگر انگیزد که خون عاشقان ریزد … من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم (روحیه رو حال می کنی!!)
البته این شلوغی اسفندماه مختص من نیست و تقریباً اکثر افرادی که می شناسم با این شلوغی و سردرگمی درگیرند … ای کاش هیچ وقت سال تموم نمی شد … یعنی فقط شروع میشد
امروز به دلایلی کارم افتاد به اورژانس (البته جای هیچ نگرانی نیست، چون مشکل ما خیلی جزئی بود و سریعاً حل شد)، یکی دستش شکسته بود … یکی پاهاش سوخته بود … اون یکی کج کج راه میرفت … یه آقایی بود که سرش محکم خورده بود به زمین … یه بنده خدایی دچار انسداد مثانه شده بود … یه خانم از درد می پیچید به خودش … یکی گردنش کج بود
چیزی که این وسط جالب بود، شور و هیجان وصف ناشدنی پزشک پذیرش بود که با تمام وجود فعالیت می کرد… یه نسخه می نوشت برای تخت ۴ … یه نگاهی می کرد به مریض تخت ۲ … بعد به طرفه العینی دست مریضِ تختِ ۱ رو معاینه می کرد … با چراغ قوه تو گوشهای او دختر خانم رو نگاه می کرد … یه داد می زد سر پرسنل … یه نفس عمیق می کشید و ادامه می داد…
دست آخر وقتی گفت “من تا ساعت هشت شب اینجا هستم، اگه مشکلی بود حتماً تا قبل از ساعت ۸ بیائین پیش من” به صداقت و وجدان کاریش غبطه خوردم.
لزوماً باهوشترین و عالمترین افراد، موفقترین نیستند
لزوماً معیارهای موفقیت برای افراد مختلف (با علم و هوش متفاوت) یکسان نیست
چند شب پیش حوالی ساعت ده شب بود که داشتم بر میگشتم خونه، قبلش یه کاری داشتم که مجبور شدم از یه مسیر دیگه برم … همینطوری که داشتم راه می رفتم یه دفعه یادم اومد که این مسیری که دارم میرم، دقیقاً مسیریه که به مدت ۸ سال از اول ابتدایی تا پایان دوره راهنمایی طی کردم … هیچ کدوم از اون روزها رو دقیقاً یادم نیست … به جز یه روز … اولین روز مدرسه.
برادر بزرگترم یه دوچرخه قرمز رنگ آلمانی داشت که همیشه به کیفیت برتر دوچرخش مینازید (که البته این دوچرخه بعدها و زمانی که من حدوداً ده ساله بودم، به دست بنده گم شد!) … منو سوار دوچرخه کرد و تا دم در مدرسه برد … بعد هم گفت کیفت رو بنداز رو دوشت و برو تو مدرسه … دقیقاً یادمه که وقتی رفتم داخل مدرسه، حیاط مدرسه خیلی به نظرم بزرگ میومد(الان که نگاه می کنم، می بینم اون مدرسه خیلی هم بزرگ نبوده) … بعد دیدم که هر کسی سرِ یه صف خاصی وایستاده … همه با ماماناشون بودن ولی من تنها بودم ( از همون موقع این شعرِ “من مرد تنهای شبم” رو زمزمه می کردم!!) … بعد که دیدم از هیچی سر در نمیارم و اون کاغذی هم که روی سینه ام چسبونده اند رو نمی تونم بخونم، زدم زیره گریه (اونایی که منو از نزدیک دیدن، می دونند که تجسم این صحنه کار خیلی سختیه:)) … بعد اون آقای خوش تیپی که الان اسمشو یادم نیست، اومد جلو و به من گفت: چی شده کوجولو؟ چرا گریه می کنی؟ … منم هق هق کنان گفتم که نمی دونم کجا باید وایسم … یه نگاهی به اون کاغذه کرد و گفت تو کلاس ½ هستی … من هیچ وقت از این آقای محترم که صدای خیلی خوبی هم داشت، کتک نخوردم … حتی یه دفعه از دست خانوم معلممون بهش پناه بردم (که اون هم برای خودش داستان قشنگی بود) …
امروز پست نوید رو در مورد فیلم پرسپولیس خوندم، و همین موضوع باعث شد تا این فیلم رو که مدتهاست داره رو هارد کامپیوترم خاک میخوره رو نگاه کنم … متاسفانه زبون فیلم رو نفهمیدم ( فکر کنم فرانسوی بود)، زیر نویس هم که نداشت … ولی فیلم گویا تر از اون بود که این موانع، مانع فهمش بشه … تمام صحنه های فیلم رو با تمام وجودم حس می کردم … انگار خودم داشتم بازی می کردم … البته به قول نوید تا حدود زیادی میشه این اتفاقات رو به خانواده اون دختر بچه نسبت داد … ولی تلخی فیلم اصلاً به مجازم خوش نیومد … و تلخ تر هم این بود که نمیشه هیچ صحنه فیلم رو نادیده گرفت یا مثلاً خودمون رو گول بزنیم که فیلم خیلی اغراق آمیزه … اگه این فیلم رو گیر آوردید حتماً ببینید …
داشتم کارهای عقب افتاده ام رو انجام می دادم … آلبوم گنبدِ مینا از آثار استاد شجریان هم زیر گوشم زمزمه می کرد … یه دفعه به این خبر برخوردم … ظاهراً استاد محمدرضا شجریان برای انجام عمل جراحی به بیمارستان کسری منتقل شده اند … خیلی نگران شدم … امیدوارم برای این استاد بزرگ موسیقی ایران، که به نوعی جزو سرمایه های این مرز و بوم هستند اتفاقی نیافتد … “بوسه های باران” از آلبوم “فریاد” رو از اینجا دانلود کنید … و برای سلامتی هر چه زودتر استاد دعا کنید
پ.ن۱: گویا عمل جراحی استاد موفقیت آمیز بوده … می تونید فیلم استاد رو بعد از عمل اینجا ببنید
امروز رفته بودم آزمون زبان دانشگاه تربیت مدرس ( قبلاً در موردش گفته بودم )، تا دلتون بخواد داوطلب ریخته بود اونجا تا برای رسیدن به مدرک دکترا شانس خودشون رو امتحان کنند. واقعاً نمی دونم ایران به این همه دکتر احتیاج داره یا نه!؟ … فکر کنم باید تو تصمیم خودم تجدید نظر کنم چون با این همه دکتر، دکترا هم دیگه ارزشی نخواهد داشت … بگذریم از این مباحث …
راستی منم بالاخره صاحب یه خط تولید شدم، البته نه از اون خطِ تولیدهایی که شما فکرشو می کنید، این خط تولید ما قراره “فکر” تولید کنه … آره، قراره فکرامون رو بذاریم رو هم و در حوزه تخصصی خودمون فکرای جدید ایجاد کنیم … اگه خواستید به این خط تولید ما سر بزنید می تونید به آدرس pom.ir مراجعه کنید …
نمی دونم چرا سرعت اینترنت اینقدر اومده پائین … این شرکت تامین کننده اینترنت ما که میگه مربوط میشه به قطعی کابلی که اینترنت کل خاور میانه رو تحت تاثیر قرار داده
یه سری هم بزنید به عکسهای خبری سال ۲۰۰۷ تو قسمت پیوندهای روزانه
میگن “گربه برای رضای خدا موش نمی گیره”
نمی دونم چرا بعضی وقتا آدما فکر می کنن گربه اند!
میگن “گربه برای رضای خدا موش نمی گیره”
نمی دونم چرا بعضی وقتا آدما فکر می کنن گربه اند!