آرشیو برای ماه : فروردین, ۱۳۸۷

نمک را بشناسیم

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی

صبح بسیار زود* از خواب برخواستیم و بر آن شدیم که امروز دانشی بر دانش آدمیان بیافزائیم و راه ایشان را به چراغ هدایت مُنَوَّر نمائیم … قصد آن داریم تا در این مختصر در باب کلمه “نمک نَشناس” قلم برانیم.
نمک نشناس از دو کلمه مجزای نمک+نشناس تشکیل شده … نمک ماده ای ست شور که بر روی خیار می مالانند تا طعمی درخور پیدا نموده و با لذتی هر چه بیشتر به قبرستان غذاها سرازیر شود، علمای شیمی بر این عقیده اند که این ماده دارای فرمولی به شکل NACL می باشد که قسمت دوم آن همان کلر است که در استخر محله ما میریزند تا چشم ما بسوزد و کمتر به این مکان پرهیاهو و غیر اخلاقی مراجعت نمائیم …
و اما نشناس که شاید همان نسناس بوده که در دهخدا چنین آمده است: جانوری بود چهارچشم، سرخ روی، درازبالا، سبزموی ، در حد هندوستان ، چون گوسفند بُوَد، او را صید کنند و خورند اهل هندوستان …
اما به عقیده برخی علما (من جمله بنده) نشناس در تقابل با بشناس است و آن یعنی اینکه شما چیزی را می شناسید … مثلاً زمانی که میگویند فلانی اختر شناس است، یعنی اختر خانوم بچه محلشون بوده و خوب اونم میشناسش، پس اختر شناسه …
وحال به ترکیب این دو کلمه می پردازیم، نمک نشناس به انسان یا حیوان و یا هر موجود دیگر گفته می شود که به قول یه بنده خدایی: نمکدان می خورد ولی نمک را نمی شناسد. و چه بسیارند این قسم موجودات در این روزگار … البته بنده به همه شمایی که اینجا را خواندید اطمینان می دهم که زین پس نمک شناس شده اید و می توانید سرتان را بالا گرفته و در میان خلق، با آواز بلند از خودتان فریاد دَر کنید که من نمک شناسم … و خلق نیز دسته دسته و گروه گروه به سوی شما خواهند آمد تا بدیشان راه و رسم نمک شناسی بیاموزید و شما هم به قطع و یقین این سرای حقیر را معرفی نموده و خلق را در صفهای طویل به درگاه ما می فرستید تا نمکشناسشان کنیم …
باشد که این رقعه دست به دست در بین آدمیان بچرخد و روزی آید که همگان نمک را بشناسند
شیخِ عندلیبان
به سال ۲۰۰۸ فرنگستان

—————————————————————
*پیش تر هم فرموده بودیم که علمای مدیریت بر این باورند که صبح بسیار زود همان ساعت ۹ (به وقتِ قبل از عید) می باشد

ظرفیت تکمیله؟!

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی

من هیچ وقت علاقه ای به نگهداری حیوون جماعت تو خونه نداشتم، اما جاتون خالی این داداش کوچیکه عاشق حیوونه … خونواده ما تجربه های زیادی رو به خاطر علاقه داداش کوچیکه به این قشر از مخلوقات کسب کرده … جوجه (انواع و اقسام جوجه، اعم از مرغ، خروس، اردک و…)، شاهین (در اندازه های مختلف)، ماهی ( انوع گیاهخوار، گوشتخوار، آشغال خوار و بعضاً آدمخوار) و…
و اما آخرین حیوونی که پاش به اتاق ما باز شده چیزی نیست جز … اِاِاِهههههه … فکر کردی به همین زودی می گم … نه خیر … یه کم فکر کن … عکسش اینجا هست … سنجاب !!!!!!!!!!!!!سنجاب
این آخرین پدیدهِ آقا مرتضی ست … موجودی شبیه موش، با چنگال و دندانی تیز ( دندونهای تیزشو تو همین یکی دو روزه به ما نشون داد ) دائماً در حال جویدن (بعضی وقتا اگه چیزی گیر نیاره، می تونه انگشت بنده رو بجوئه)، با دُمی فوق العاده زیبا و پشمالو ( شبا وقتی دُمشو میذاره روی پشتش خیلی جالبناک میشه )، کمی تا قسمتی بی ادب (میگن بی ادبتر هم میشه) …
 بازم جای شکرش باقیه که کارمون به نگهداری اسب و گاو و گوسفند و پلنگ و نهنگ نکشیده … من دارم سعی می کنم بهش یاد بدم که به جای بازی با این حیوونا باید یاد بگیره با یه چیزای دیگه بازی کنه، یعنی یواش یواش باید اسباب بازیاشو عوض کنه … حالا که پاش اومد وسط بد نیست بگم که، این داداش کوچیکه الان داره تار میزنه، یعنی به قول بابا تارزنه (تارزان نه!؟) … یکی از قطعاتشو که تازه نواخته میذارم اینجا تا بشنفید … راستی عید برای شما چطور میگذره، برام بنویسید … خوشحال میشم از احوالات خواننده های اینجا مطلع بشم

قطعه داداش کوچیکه رو دانلود کنید
قطعه “عاشقم من”، کار حسین بختیاری رو هم دانلود کنید (توصیه می کنم آلبوم شهر قصه حسین بختیاری رو حتماً تهیه کنید، انصافاً کار زیبا و دلنشینیه … ضمناً کار داداش کوچیکه اجرای همین قطعه با تار هستش)

مثل سنجاب تیزرو باشید و مثل شاهین تیزبین و مثل ماهی بانمک :)

میرن مهمونا، از اونا فقط …

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی

عجب رسمیه رسم زمونه
عیدا خونمون پرِ مهمونه
میرن مهمونا، از اونا فقط آشغالِِ میوه به جا میمونه
چی شد او کیوی، اون نارنگی کجاست؟؟؟؟؟؟
خدا می دونه

جعبهِ خالیه شیرینی هنوز
گوشه طاقچه روی ایونه
عطرش پیچیده تا آشپزخونه
خودش کجاهاست؟؟؟؟؟؟
خدا می دونه

میرن مهمونه از اونا فقط آشغالِ میوه به جا میمونه

نصف قندِ عموجون … هنوز توی قندونه
حالا قندش هیچی، کنارش … نصف دندونه
یکی نیست بگه، آخِه جای پوست پسته توی قندونه

میرن مهمونه از اونا فقط آشغالِ میوه به جا میمونه

پرسید زیر لب یکی با حسرت
از آجیلا بعد از عید به جز تخمه … برای ما چی به جا میمونه؟؟؟؟
خدا می دونه

میرن مهمونه از اونا فقط آشغال میوه به جا میمونه

پی نوشت۱: چند روز پیش توی ماشین بودم … یه آقایی زنگ زده بود به رادیو و داشت این شعر رو می خوند … من فقط همینقدر به یادم موند … اگه شما پیشنهادی دارید، بگید.
پی نوشت۲: این پست رو برای جشنواره نوروزی نوشتم :)

نُقصانِ شعور!

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی

سجاد کلاس دوم ابتدایی بود، منم کلاس چهارم ابتدایی … خیلی وقتا میومد تو کلاس ما، آخه اون پسر خانوم معلممون بود … خانوم داوری تازه از استان خراسان منتقل شده بود، تو صحبتاش می گفت ما لب مرز زندگی می کردیم و همیشه سربازهایی رو که مرزبان بودن رو از روی پشت بوم خونه مون می دیدم … اون و مامانش صبح میومدن مدرسه و تا آخر وقت هم تو مدرسه می موندن … خانوم معلم همیشه افتخار می کرد که سجادش می تونه خیلی خوب اذان بگه و مدرسهِ راهنمایی که کنار مدرسه ما بود (من تو سالهای بعد رفتم اونجا)، ازش دعوت کردن تا برای نماز ظهر بره اونجا و اذان بگه … یادمه برای جشن دهه فجر همه کلاسها یک سری برنامه تدارک می دیدن و تو زنگ تفریح این برنامه ها رو اجرا می کردن … اون سال کلاس ما تو این برنامه ها رتبه اول رو کسب کرد و مثل همیشه از ما یه تشکر خشک و خالی هم نشد … خانوم داوری یه دفتر شعر داشت که ما سرود دهه فجر رو از توی اون انتخاب کرده بودیم، فقط حیف که اونوقتا شعورم اونقدری نمیرسید که بتونم اون شعرها رو بفهمم … اون همیشه ما رو با شاگردهای مدرسه دخترونه مقایسه می کرد و می گفت که با ما خیلی راحت تره، ما هم کلی حال می کردیم و ازش به خاطر لطفی که به ما داشت با همون زبون بچه گونمون تشکر می کردیم … ریاضیات رو با شعر بهمون یاد می داد، و حتی کم علاقه ترین بچه ها به ریاضی هم از ریاضی کلاس چهارم خو ششون میومد … راستی یادم رفت بگم، من تو جشن دهه فجر مجری برنامه های کلاس بودم :)
یک فتحی یه جشنواره نوروزی راه انداخته که لوگوی اون تو پیاده رویِ وبلاگم هست … شما هم می تونید شرکت کنید … جایزه اش هم معلومه … یه عالمه دوست جدید :)  … ضمناً از نظر من بی مزه ترین طنز عید، سریالیه که مهران مدیری ساخته … مرد هزار چهره … واقعاً افتضاحه (بعضی کلمه ها چقدر سختن، افطزاه، افتضاه، افطظاح، افطذاح، افتزاه، افطضاخ، … EFTEZAH)

جِگر عشق نداری سفر شیر مَرو!

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی

اخراجی ها

دیشب تلویزیون فیلم اخراجی ها رو نشون داد، قبلن هم این فیلمو دیده بودم، ولی لذت دیدنشو از دست ندادم … بعد از آژانس شیشه ای، اخراجی ها تنها فیلم دفاع مقدسه که ازش خوشم میاد
دید و بازدید عید هم شروع شده، جاتون خالی، به اندازه تموم سال شیرینی خوردم ( البته متوجه تذکرات دوستان در خصوص اضافه وزن هستم ) … این دید و بازدیدها تا پنجم شیشم ادامه داره … ما هم تا آخرش پایه ایم …
امسال باغچه خونه رو هم گلکاری کردیم … پنج تا لاله هلندی (من نمی دونم این لاله ها رو چه جوری میارن ایران) … سه تا کاپیتال برای باغچه دمِ درِ حیاط … پانزده تا شمشادِ نعنایی و طلایی … و دو تا جعبه از این گلهای فصلی … حیاط خونمون کلی با صفا شده
برای پای سفره هم دو تا نرگس و یه دونه شب بو بنفش خریدم (امسال چون خواهرم پیش ما نیست، خانواده مجبور شدن به سلیقه کج و کوله من رضایت بدن) … ضمناً به دلیل رعایت اصول محیط زیست و اجرای اصول استاندارد ایزو ۱۴۰۰۰ از خریدن ماهی قرمز امتناع فرمودیم ( باشد که مورد عنایت مدافعان محیط زیست قرار گیرد) …
هر چی تهران تو روزای آخر سال شلوغه، تو روزای اول سال بعد خلوته، رانندگی تو این روزا خیلی لذت بخشه … توصیه می کنم برای لذت بردن از بهار تشریف بیارین تهران!!

صد سال بِه از این سالها

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی

                        صلاح کار کجا و من خراب کجا    ببین تفاوت ره کز کجاست تا بکجا
حالا دیگه در و دیوار خونه بوی نویی میده … کمدو و اتاق منم حسابی تمیز شده … داداش کوچیکه از دانشگاه برگشته … خواهرم رفته پیش خانواده همسرش، و امسال برای اولین بار شب عید با ما نیست … بابا تقریباً همه کاراشو راس و ریس کرده … یه سبزه کوچولو گذاشتم کنار لوگوی عندلیبان، آهنگ ” تا بهار دلنشین” استاد بنان رو هم روی پلیر وبلاگه … الان دارم آخرین پست سال ۱۳۸۶ رو می نویسم … یواش، یواش صدای دَنگ و دونگ چارشنبه سوری هم داره میاد … خیلی از دوستان پیشاپیش سال نو رو تبریک گفتن (بسی خیال باطل، بعد از عید هم باید رسماً تبریک بِگن) … فکر نمی کنم تو این ۴۰ ساعت باقیمونده تا عید بتونم پست دیگه ای بنویسم (کامنتها رو تحت هر شرایطی می خونم) … پیشنهاد می کنم آهنگ “بوی باران” استاد شجریان رو از قسمت “دانلود موزیکهای عندلیبان” بگیرید و گوش کنید … دارم لحظه شماری می کنم تا سریعتر عید بیاد و عزیزجون مجوز غارت آجیلها و شیرینیها رو صادر کنه …
خیلی خوشحالم که امسال تو اینجا دوستانی دارم که سال گذشته نداشتم … برای همتون آرزوی موفقیت و بهروزی می کنم … امیدوارم سال ۱۳۸۷ سالی پربار و پربرکت برای همتون باشه … خدا کنه تو این چند روز آخر سال به جز خوبی، چیزی سراغتون نیاد … سال ۸۷ ظاهراً سال موشه ( از دواندن هر گونه موش در این سال جداً خودداری نمائید) … ببخشید که طولانی شد، خوب به هر حال آخرین پست امساله دیگه :)

عمق فاجعه

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی

علی

این داستان خونه تکونی (اتاق تکونی) خیلی داره طول میکشه، عمق فاجعه بیشتر از اونیه که تصورشو می کردم … اگه فرض کنیم ورودی اتاق من ۵۰۰۰ برگ کاغذ در سال باشه و خروجی اون ۵۰۰ برگ، در این صورت اتاق من تا چند سال آینده دچار پدیده انفجار خواهد شد ( می تِرکه ) … به همین خاطر خیلی از کاغذهایی که حتی از درجه اهمیت متوسطی هم برخوردار هستند باید با من و اتاقم خداحافظی کنند …
این عکسی که می بینید یکی از خاطرات دوران خوابگاهِ که وسط یکی از جزوه هام بود … اینو دوست عزیزم دکتر میر نوشته … روی یه تیکه روزنامه نوشت، بعدشم اطرافشو سوزوندیم … سلیقه رو حال می کنید!؟

قلب تپنده

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی

کم کم دامنه خونه تکونی داره میرسه به اتاق من، اول از همه قلب تپنده اتاقم رو سروسامون دادم (ویندوز کاپیوترم رو عوض کردم) … بعد از قلب تپنده نوبت میرسه به جمع آوری کاغذهای بدرد نخور، فکر کنم به اندازه یه کتاب هفت هزار صفحه ای، تو اتاق من کاغذ دور ریختنی وجود داشته باشه …
امروز تو تهران هوا خیلی گرم شده بود، درختا جَوونه زدن … جوونه زدن درختا تو این روزا اصلاً چیز قشنگی نیست، چون احتمالاً چند روز دیگه دوباره هوا سرد میشه و جوونه های تازه وارد مجبورن سیاه بشن … ماهیهای قرمز یواش یواش داره سرو کلشون پیدا میشه … سبزه های مادر بزرگ حالا دیگه تقریباً دو سانتی شدن … بابا با عجله دنبال جور کردن کاراست؛ تا نکنه شب عیدی، کاری ناتموم بمونه … مامان تمام پرده های خونه رو به خورد ماشین لباسشویی داده … داداش کوچیکه هنوز از دانشگاه برنگشته … اونایی که امسال باید به دنیا میومدن، یکی یکی خودشونو به قافله میرسونن … اونایی هم که امسال باید از دنیا بِرَن، دارن حضرت عزرائیل رو ملاقات می کنند …
من به شخصه تو انتخابات شرکت می کنم، ولی هیچ توصیه ای برای هیچ کس ندارم … اگه حال کردید شرکت کنید و اگر هم حسش نبود، بذارید بقیه براتون تصمیم بگیرن …
انجام هر کاری تو این ده روز آخر سال، دو برابر وقتای دیگه، از آدم انرژی و زمان می گیره … تو این چند روزه چیزای جالبی تو ذهنم بود که می خواستم بنویسم ولی فرصت نشد … از بوی باران لذت ببرید

می نویسم تا نابود شوم!

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی

با خیال راحت داشتم از خوراک خوان (خانِ خوراک) مطالب جور وا جور و می خوندم که به این نوشته بامدادی برخوردم … خوب اولش گفتم که موضوع تکراریه و چیزیه که همیشه راجع بهش فکر کردم … بعد از یکی دو ساعت، الان در خدمت شما هستم … راستش تاثیر اینترنت روی ما آدما ( و تاثیر ما روی اینترنت و کلاً تاثیر هر پدیده بر روی پدیده دیگر و در همین راستا تاثیر فلسطین بر روی عندلیبان و… ) به هیچ وجه قابل انکار نیست.
اگه من امروز یه آدم جدیدو ببینم که برام جذاب باشه، حتما تو اینترنت، ۳۶۰، یا هرجای (قبرستون) دیگه دنبالش می گردم تا یه رد و نشونه ای ازش پیدا کنم … تا چند ساله دیگه این رویه برای خیلی از آدما رایج میشه … و همینه که آدمو میترسونه … افشا شدن در مقابل چشم همه، همیشه هم جالب نیست (باورم نمیشه من این جمله رو گفته باشم) … حتی کامنتهایی که تو وبلاگهای دیگه میذاریم، توسط گوگل پیدا میشن … استفاده از این ردِ پاها علیه شما در هر شرایطی به راحتی قابل تصوره.
خوب به نظر من سه تا راه برای مقابله با این کار وجود داره: اَوَلَندِش، تو اینترنت همیشه از اسم مستعار استفاده کنیم … که به نظر من حضور در اینترنت به این شکل چندان جذابیتی نداره (البته شاید برای بعضیها داشته باشه) … دوماً نداره …  ولی سومندش خیلی باحاله، با اسم واقعی تو اینترنت باشی، ولی همیشه نظرات و افکارت رو سانسور کنی … خود سانسوری!!! … این روش هم که به طور کلی متناقض با معیارهای بشری و انسان دوستانه است … واقعاً حیفه که آدم خودشو سانسور کنه …
دومندش تازه یادم اومد … می تونی اصلاً از اینترنت استفاده نکنی … حتی برای اطمینان بیشتر می تونی بری تو غار زندگی کنی.
و نتیجتاً هیچکدام از این روشها* به دردِ من یکی که نمی خوره … پس می نویسم تا نابود شوم.
*با همکاری یک شرکت معتبر قراره این روشها به صورت یک پروتکل در بیاد … تازه قرار ملحقات هم داشته باشه … همه فلسطینیها هم باید امضاش کنن.

ما که گذشتیم

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی

امروز هم روز خیلی قشنگی بود، مثل همه روزای دیگه … حالا بگذریم که من به شکل خفنی به مرضِ سرما خوردگی (شایدم آنفولانزا) دچار شدم … بگذریم که خونمون مثل کارگاه ساختمون سازی شده … بگذریم که به شدت از برنامه هام عقب موندم … بگذریم که قطع نامه سوم شورای امنیت هم صادر شد! … بگذریم که قراره با اقتدار در انتخابات شرکت کنیم … بگذریم که دیروز سیبِ کیلویی ۱۷۵۰ تومنی نوش (زهر) جان کردم … بگذریم که در ۴۸ ساعت، ۷۲ نفر رو تو غزه میکشن و ما هنوز به فکر برنامه های خودمونیم … بگذریم که “عصر ایران” فیلتر شد … بگذریم که فلسطین تبدیل شده به بزرگترین زندان جهان … بگذریم که یه ناو دیگه به ناوهای آمریکایی در منطقه اضافه شد … بگذریم که چشمام داره دچار حساسیت فصلی میشه … بگذریم از گذشته ها … امروز روز قشنگی بود … درست به قشنگی همه روزای خدا

Clicky Web Analytics