. این جامه پروپوزال هم به سانِ جامه احرام گشته و گویا قصد آن ندارد که بر تن نحیف و بی جان ما دوخته شود … دیر زمانیست که پروپوزال نازنین خویش را آماده نموده و به پایِ سر به خدمت اساتید محترم برده و خویش را اسیر بند پایان نامه نموده ایم، ولی چونان جهنم مسلمانان روزی قیر نیست و روزی آتش و روزی استاد راهنما! … این هفته برای چندمین بار نوبت به درخواست ما نرسید و بررسی کارشناسی پروپوزال به هفته ای دیگر موکول شد … و نیک ما مطمئن نیستیم که تا آن زمان در قید حیاتیم یا حیاط*!
.. عرض کنیم که سماور گرامی تا این لحظه دو مرتبه تا حد سوزانده شدن پیش رفته اند، و هر دو بار به دست توانای کدبانوی خانه (خودمان را عرض می کنیم) نجات یافته اند … بنده نیز به دلیل بر عهده گرفتن برخی مسئولیتهای کدبانوگری ( با حقوق و مزایای مکفی+بیمه و حق مدیریت )، دچار کمبود خواب مفرط شده ام و در هر شبانه روز فقط پنج ساعت زمان خواب برایم باقی مانده!!
… در پایان دلمان نیامد شما این موزیک را نشنوید، از اشعار خیام خدا بیامرز است!!!
دانلود بفرمائید
*منظورمان از حیاط، حیاط بهشت است!!!!
پی نوشت۱: برای تهیه بلیط کنسرت استاد شجریان تشریف ببرید اینجا … اگر مشکلی پیش نیاید ما نیز شرکت خواهیم کرد.

امروز مشرف شدیم فرودگاه، عزیز و چند نفر دیگه از اقوام قصد سفر حج داشتن؛ پیش از این قرار بود بابا و بی بی هم همراهشون باشن، که با مشکلاتی که پیش اومد، بابا تصمیم گرفت از رفتن انصراف بده. چند دقیقه پیش هم که تماس گرفتیم به سلامتی رسیده بودن مدینه … اما حالا تصور بفرمائید خونه ما رو بدون عزیز، همه آگاهان بر این عقیده اند که در این شرایط عضوی که بیش از همه آسیب خواهد دید، کسی نیست جز جناب سماور عزیز … تجربه ها حاکی از آن است که در هر بار رخ دادن این ماجرا و تنها ماندن من و بابا، در همان ساعات اولیه سماور از بی آبی خواهد سوخت و تا ما متوجه بشویم کار از کار خواهد گذشت … بنده خودم به تنهایی دو سماور و یک قوری را در پرونده دارم.
این روزها خیلی ها دارن میرن سفر حج، یکیشون همین آقا میثم خودمون … بنده با زور ایشون رو مجبور کردم که از ما طلب حلالیت کنند، و در نهایت هم با به خاطر آوردن خاطرات پروژه پایان ترم درس تحلیل آماری مجبور شدم که بی خیال قضیه بشم (انگار ایشون بیشتر از بنده طلبکار بودن، البته طلب معنوی) … بنده از همین تریبون استفاده کرده و از سایر عزیزانی که در چند روز آینده به سفر حج مشرف خواهند شد درخواست می کنم که هر چه سریعتر نسبت به طلب حلالیت اقدام نمایند، فرصت کم است و بنده ناتوان از حلال کردن این همه فرشته … البته می دونید که من برای خودتون میگم، می خوام شما که این همه پول خرج کردید، یه موقع به خاطر عدم رضایت بندهِ حقیر حجتون ضایع نشه، من بهتون قول میدم براتون زیاد گرون تموم نشه و با کمتر از یکصد هزار تومان به طور کامل حلال شوید.
پی نوشت ۱ : به این میگن پست جامع و کامل!!
پی نوشت ۲: عکس فوق هیچ ارتباطی با این پست ندارد!!!
راه مـــــا از شمـــا جـــدا شده است
کُــرک وارونـه پُــر بـهــــــا شده است
از جـــراحت پُـــریــم یــــــــا مـــولا
خون دل می خوریــــم یـــــــا مــــولا
معنی حمـــــد را نمــی دانیـــــــم
و نمــــــــاز غفیـله می خـــــوانیـــم
بسکه در گـــــوشه ای دعـا خواندیم
کاروان پیش راند و مــــا مـــانــدیــم
…
من یه دفعه با طنز این آقا آشنا شدم، خیلی ازش لذت بردم
حتماً این فایل صوتی رو هم دانلود کنید، من نمی دونم تو کدوم جلسه هستش؛ ولی خیلی خیلی جالب و لذت بخشه، با پست قبلی من هم بی ارتباط نیست … اسم شعری که تو این فایل با صدای خودشون خوندند “محکمه الهی”، حجم فایلش ۳.۵ مگابایته، با فرمت mp3
این روزا یه کم کارام پیچونده شده به هم، دارم سعی می کنم یه جوری گِرشونو باز کنم … ببخشید که دیر به دیر آپ کنم … تو اولین فرصت با یه پستِ جامع و کامل میرسم خدمتتون
چند صباحی پیش، یکی از اقوام نزدیک ادعا کرده بودند “بی بی در خوابِ نزدیک سحر، سیبی بزرگ و زرد رنگ به ایشان تعارف نموده اند” ولی گویا این دوستمان قبل از آن که سیب را از دست بی بی بگیرند، از خواب بیدار شده اند … اما موضوع اینجاست که گویا این سیب قدری بزرگتر از حد معمول بوده و ما هرچه به کله مان فشار آوردیم، دیدیم که آن هدیه بی بی نمی توانسته سیب باشد و بعد با درصد زیادی حدس زدیم که بی بی از این هندوانه های تو زرد تعارف کردن (منظورم همین هندوانه هایی ست که میگویند با آناناس پیوندشان زده اند و قیمتِ خون بابای رستم هم باید برای هر کیلوشان بپردازی) … حالا دیگر بعد از چند روز مطمئن شدیم که داخل بهشت هم ازاین هندوانه ها تولید شده و دامنه علم و فناوری جوانان و محققین ایرانی در حوزه شکم پا را از محدودیتهای فیزیکی این دنیا فراتر نهاده و در آن دنیا هم کارهایی در دست انجام است … به هر حال ما منتظریم که بی بی از سایر محصولات جدیدی که داخلِ بهشت در حال تولید است برای ما خبرای خوب خوب بیارن؛ ولی فکر کنم بی بی تو قسمت تحقیق و توسعه بهشت در حال فعالیته، وگرنه به این زودیها نمی توانست یک نمونه از این هندوانه ها را برای ما بفرستد … در پایان هم خدمت بی بی عزیز عرض کنیم که اگر در دفتر کارِتان در بخش تحقیق و توسعهِ بهشت، اینترنت ADSL هم دارید و اینجا را می خوانید، لطفاً زودتر دست به کار شوید و یک وانت از آن هندوانه ها را برای اهالی منزل و همچنین اهالی این وبلاگ بفرستید (همه هم قول میدهند که شبه جمعه برای شما یک دعای درست و حسابی کنند)، حالا اگر شد خودتان هم یکی دو ساعتی مرخصی بگیرید بیایید اینجا پیش ما، خدائیش دِلمان برایِتان تنگ شده … هر جای خانه را هم که نگاه می کنیم، شما را می بینیم … از بابت یخچالت هم خیالت راحتِ راحت، اجازه ندادم کسی بهش دست بزنه، خودم تمومش رو پاکسازی کردم! … بازم به اینجا سر بزن، برات می نویسم … فردا هم قراره برات هفتم بگیریم، بیایی بهشت زهرا می بینیمون … فقط یه شب بیا به خواب بابا، بهش بگو کمتر گریه کنه … بالاخره همه مون رفتنی هستیم دیگه …
مهمترین کار دنیا، ساختن خانه ای بزرگ و زیبا در دل جزیره ای ساکت و رویایی نیست …
مهمترین کار دنیا، گرفتن مدرک دکترا از بزرگترین دانشگاه جهان نیست …
مهمترین کار دنیا، سوار شدن بر اسب سفیدِ شاخ دار و تاختن در میان جنگلی انبوه نیست …
مهمترین کار دنیا، حتی گریستن به خاطر رفتنِ “بی بی” نیست …
مهمترین کار دنیا، نوشتن معتبرترین مقالات، انجام پیچیده ترین پروژه ها، نگارش بهترین متنها و شعرها، سخن گفتن به چندین زبان، نواختن ساز، زندگی در بهترین کشور، جنگ، صلح، عشق، قدرت و ریاست نیست
مهمترین کار دنیا فکر کردن است … فکر کردن به زمانی که دیگر خونی در بدنت جریان ندارد، و توانی نداری که هیچ یک از اعضایت را به حرکت درآوری … فکر کردن به زمانی که امیدواری کسی بدن بد بویت را شستشو دهد و به خاک بسپارد … لحظه ای که شاید جوانکی زیر تابوتت را بگیرد … فکر کردن به آن دَم که دیگر اختیاری نداری و زبانت را حتی تِکانکی نتوانی داد …
فکر کردن به این لحظه می تواند تمام زندگی را بسازد، آنگونه که باید
شهریار میره به ملاقات نیما ، اونجا متوجه میشه که یکی دیگه خودش رو به جای شهریار جا زده … شهریار برای دست انداختن بَدَلِ خودش، شعری از حافظ می خونه که تو پست قبلی نوشتم.
در واقع پست قبلی آغازی بود برای بحثی که می خواستم در مورد دو سریال “شهریار” و “روزگار قریب” مطرح کنم. امروز هم بر حسب اتفاق تابناک انتقاد دختر استاد شهریار و همچنین ابراز تاسف کمال تبریزی را منتشر نمود.
این دو فیلم، هر دو در پی آن بودند که دو شخصیت بزرگ را به تصویر بکشند، و البته در کنار این موضوع، به طور بالقوه توان آن را داشتند که “ایران قدیم” را به نمایش درآورند … به جرات می توانم بگویم که روزگار قریب به مراتب از شهریار قویتر و پخته تر بود … چه در به تصویر کشیدن شخصیت و چه در نمایش “ایران قدیم” … سریال شهریار سراسر ابهام بود و حرفهای ناتمام … البته شاید بتوان بخش زیادی از مشکلات سریال شهریار را در پیچیدگی شخصیت این بزرگ مرد و همچنین تعابیر و تفاسیر مختلفی که از شخصیت یک شاعر می شود، دانست … مثلاً جواب منفی شهریار به ثریا، چیزی بود که هرگز برای من جا نیافتاد، و دائماً احساس می کردم که فیلم نتوانسته حق مطلب را ادا کند … سن و سال و گریم شهریار را نمی توان با سن و سال ایشان مطابقت داد و در بسیاری از موارد می توان به صداقت و امانت فیلم شک کرد … این فیلم در ساده ترین حالت نیازمند کار گسترده تری بود و چه بهتر بود این موقعیت برای ساختن سریالی با این درجه اهمیت به راحتی از دست نمی رفت … شایسته بود در فرصتی مناسب و به دور از تعجیل، به جنبه های بیشتری از شخصیت آن بزرگوار توجه می شد و با اسطوره های ادبی یک سرزمین به این راحتی بازی نمی شد … به هر حال این سریال در حال اتمام است و مخصوصاً چند قسمت آخر هرگز به دل نمی نشیند و تاسف بارتر اینکه حداقل تا سالها فیلمی در این خصوص ساخته نخواهد شد …
در پایان به شدت مشتاق خواندن نظرات شما در مورد سریال شهریار و روزگار قریب و همچنین جواب منفی شهریار به ثریا هستم

چندان که گفتم غم با طبیبان
درمان نکردند مسکین غریبان
آن گل که هر دم در دست بادیست
گو شرم بادش از عندلیبان
یا رب امان ده تا باز بیند
چشم محبان روی حبیبان
ما درد پنهان با یار گفتیم
نتوان نهفتن درد از طبیبان
درج محبت بر مهر خود نیست
یارب مبادا کام رقیبان
ای منعم آخر بر خوان جودت
تا چند باشیم از بی نصیبان
حافظ نگشتی شیدای گیتی
گر می شنیدی پند ادیبان