… آخرین دختر خانوادهای که در انتظار پسر بود.
و محمد میداند که دست تقدیر با او چه میکند.
و فاطمه نیز میداند که کیست!
آری در این مکتب، این چنین انقلاب میکنند.
در این مذهب این چنین زن را آزاد میکنند.
با فاطمه، “دختر”، به عنوان وارث مفاخر خاندان خویش، و صاحب ارزشهای نیاکان و ادامه شجره تبار و اعتبار پدر، جانشین “پسر” میشود. در جامعهای که ننگ دختر بودن را تنها زندهبهگور کردنش پاک میکرد و بهترین دامادی که هر پدری آرزو میکرد نامش “قبر” بود. و محمد میدانست که دست تقدیر با او چه کرده است. و فاطمه نیز میدانست که کیست …
بخشی از کتاب “فاطمه، فاطمه است” نوشته دکتر شریعتی
… آخرین دختر خانوادهای که در انتظار پسر بود.
و محمد میداند که دست تقدیر با او چه میکند.
و فاطمه نیز میداند که کیست!
آری در این مکتب، این چنین انقلاب میکنند.
در این مذهب این چنین زن را آزاد میکنند.
با فاطمه، “دختر”، به عنوان وارث مفاخر خاندان خویش، و صاحب ارزشهای نیاکان و ادامه شجره تبار و اعتبار پدر، جانشین “پسر” میشود. در جامعهای که ننگ دختر بودن را تنها زندهبهگور کردنش پاک میکرد و بهترین دامادی که هر پدری آرزو میکرد نامش “قبر” بود. و محمد میدانست که دست تقدیر با او چه کرده است. و فاطمه نیز میدانست که کیست …
بخشی از کتاب “فاطمه، فاطمه است” نوشته دکتر شریعتی
حوالی ساعت نه شب سهشنبه خَبات بهم زنگ زد و گفت که یه بلیط اضافی برای کنسرت استاد شجریان داره که اگه من بخوام میتونم برای پنجشنبه شب باهاشون باشم … منم کلی خوشحال شدم و قبول کردم.ساعت ۶ با هم تو میدون فاطمی قرار گذاشتیم و مثل همه قرارها، با نیم ساعت تاخیر، به هم رسیدیم … پوریا، از دوستای خبات بود که تازه امشب باهاش آشنا شدم. با هم راه افتادیم و قدم زنان رسیدیم روبروی در سالن وزارت کشور … هنوز خلوت بود و از گوشه و کنار بوی تند و بدمزه بازار سیاه میومد، یکی از بلیط ها مشکل داشت که با پیگیری و چند بار رفتن و اومدن پوریا مشکل حل شد … ساعت هشت، ما روی صندلی نشسته بودیم و فکر کنم یک ربع بعد کنسرت شروع شد.استاد به همراه دخترش و دوازده نوازنده دیگه اومدن روی سن … مژگان سمت راست استاد و مجید درخشانی سمت چپ استاد نشستن و حسین رضایینیا، رامین صفایی، کاوه معتمدیان، سینا جهانآبادی، شاهو عندلیبی، رادمان توکلی، مهرداد ناصحی، حامد افشاری، محمدرضا ابراهیمی، مهدی امینی و حمید قنبری هم یازده نوازنده جوان گروه شهناز بودن که یک تقارن زیبا را در دو طرف استاد به وجود آوردن.شاید یکی از زیباترین و دلنشینترین قسمتهای کنسرت همون پیشدرآمد (ساخته مجید درخشانی) بود، تقریباً بیشتر کارهایی که اجرا شد، جدید بودن و چهارمضرابهای گروه هم در این بین خودنمایی میکرد … حضور مژگان خیلی قابل توجه نبود و اصولاً وجود سهتار تو اون همه ساز، خیلی ضروری به نظر نمیرسید؛ البته زمان اجرای مرغ سحر (که تقریباً تبدیل شده به سنت آخر کنسرت) چندبار با پدر همخوانی کرد.کنسرت در مجموع دو بخش داشت و بین این دو بخش هم حدود نیم ساعتی استراحت بود … بخش اول دستگاه همایون بود و بخش دوم شور.حدود ساعت ۱۲ کنسرت تموم شد، موقع بیرون اومدن خبات به نوازندههای بیرون در اشاره کرد، از همونهایی که میان تو اتوبوسهای شرکت واحد و تنبک و آکاردئون میزنن … صحنه جالبی بود و به قول بعضیها این قسمت هم جزء جدا نشدنی کنسرته.چندتا عکس هم گرفته بودم که به خاطر مشکل بلاگفا نمیتونم بذارشون؛ البته به خاطر تذکر رسمی استاد مبنی بر خاموش کردن دوربینها، از داخل سالن هیچ عکسی نگرفتم.با وجود اینکه خوابم میاد، خیلی دوست داشتم این پست رو همین امشب بنویسم تا به عنوان یادگاری باقی بمونه.
پی نوشت: انگار باید رخت بر بندم و از بلاگفا هم کوچ کنم، فعلاً دارم روی اینجا کار می کنم … نظر شما در مورد وبلاگ جدید چیه؟
این دو-سه روز بلند ترین روزهای سال اند!
ما آخر نفهمیدیم چرا هیچ کس این روزای بلند رو جشن نمیگیره … ولی همه برای بلندترین شب سال، سر و دست میشکنن!!
. چند روز پیش تلویزیون روشن بود، البته این اتفاق تو خونه ما صبحها نمیافته. ولی به هر حال اون روزصبح تلویزیون روشن بود … یک دفعه گوشام یه چیز عجیب شنید، یه برنامهای بود به نام “خونه مامان گلابی” … تازه فهمیدم چرا این دکتر حسامی* به ما میگه ” عمو مصطفایه گلابی” … خوب بالاخره تلویزیون هم نمیتونه بیکار بمونه دیگه، یه چیزی باید به بچهها یاد بده
.. من تازه با وبلاگ Time For A Smile آشنا شدم، شما هم میتونید از دیدن این خنده ها لذت ببرید
* حسام برادرزاده ۵ ساله منه
پینوشت: یکی از دوستان تونسته برام یه بلیط کنسرت استاد شجریان رو پیدا کنه … همین امروز غروب این خبرو بهم داد، کلی خوشحال شدم، خداوند ایشان را خیر دهد
پی نوشت بعدی: نمی دونم چرا این بلاگفا اجازه نمیده عکس بذارم اینجا؟ خداوند به ایشان خیر ندهد!
امروز صبح، ساعت ۱۰: دارم تو خیابون ولیعصر میرم بالا که به آقای قالیباف برخورد میکنم، یه لحظه نگاههامون به هم گره میخوره و همزمان میگیم سلام …
امروز عصر، نزدیکای ۵: تو خیابون ولیعصر دارم پایین میام، دخترک تازه راه رفتن رو یاد گرفته، دستش تو دستای مادرش … مادر داره تند و تند میکشتش، دخترک همینطور که سرش رو برگردونده داره به من نگاه میکنه، هرچقدر سعی کردم نتونستم بفهمم چه چیزی نظرشو جلب کرده، لبخند زدم …
پی نوشت: دوشنبه، ساعت ۱ بعدازظهر: دارم تمام سعی خودمو میکنم که زودتر برسم به دانشگاه، تقاطع یمن و مقدس اردبیلی برق رفته و چراغ راهنمایی کار نمیکنه، همه ماشینها پیچیدن تو هم دیگه، یک ربع طول میکشه تا فرار کنیم … جلوی دانشگاه علی زنگ میزنه، میگه دکتر عالم صدات کرد، پس کجایی، بیا پروپوزالت مطرح شده … جلوی در اتاق که میرسم علی (یونسیان) میگه، داشتم برات پیغام میفرستادم، سریع برو تو … چند تا از خانما هم هستن، همه به طرف اتاق راهنماییم میکنن … دکتر عالم جلوی در اتاقه، تا منو میبینه میگه سریع بیا تو … تو جلسه تنها کسی که ایراد گرفته، خانم دکتر متقی، دکتر زندیه خیلی هوامو داشت، دکتر عالم هم نمیخواست خیلی سنگ جلوی پام بندازه … به هر حال همه چیز به خوبی و خوشی گذشت …
با عجز و لابه فراوان، از مادر گرامی درخواست چهار پنج متر برزنت اعلا کرده بودیم، از بهر سوغات عربستان. قصد داشتیم تا این برزنت را به خیاط محل دهیم تا بر قامت ما چندین جامه از برای خدمت نسبتاً مقدس سربازی بدوزد، و لیک مادر به گفته ما اعتنا نکرد و پارچهای از بهر کت و شلوار آورد و ما را به زندگی امیدوار کرد. ولی افسوس که امیدواری مادر سرابی بیش نیست و زندگی هر روز بر مردمان این دیار سختتر و سختتر می شود.
روز قبل از بازگشت مادر به منزل را “یوم النظافة” نامند، و در کتب روزگار قدیم بارها و بارها بر اهمیت و لزوم این روز بزرگ تاکید شده است. من باب مثال: گویند روزی ابوعلی سینا در خیابان قدم میزد و با دیدن سیبی که در جوی آب غلطان غلطان به سوی او میآمد، چشمانش برقی زد و با صدایی رسا فریاد برآورد “عجب سیب تمیزی” و از همین حکایت ما به اهمیت چنین روزی پی بردیم!
به هرحال در ملک ما چنین است که در این روز همگان از لاک چند روزه خویش خارج میشوند و هر کس را از برای تمیز کردن بخشی از منزل گسیل میدارند و مشخص است که در این بین، آنکه مطبخ را تمیز میکند همانا بیچارهترین است و در پایان این روزِ زیبا، نفسی نخواهد داشت از برای کشیدن. بنده در این روز کشیدن جارو بر فرشها و تمیز کردن سرسرا را بر عهده داشتم و به شخصه در این ایام هیچ چیز را مهمتر از رسیدگی به امور نظافت منزل نمیدانم، چون در غیر این صورت بر قدح زنذلیلیمان خللی وارد میشود و ما را تا پایان عمر، توان رفع خلل نخواهد بود.
به هر روی مادر گرامی پنجشنبه پیش، به وقت نماز پیشین به مملکت پس و پیشمان مراجعت کردند و ما را از مسئولیتهای فراوانی که بر دوش داشتیم، پیشاپیش رهانیدند.

. به جرات میتونم بگم، یکی از بهترین خدمات دوران کدبانوگری بنده ارائه طرح خرید ماشین ظرفشویی به پدر گرامی بود، و صد البته با تاکیدات خاصه عزیز در آیندهای نه چندان دور، این طرح احتمالاً حائز حداکثر آرا خواهد شد و بودجهای برای آن تخصیص خواهد یافت.
.. این روزا درگیر یه پروژه برنامهریزی استراتژیک شدم، تو این یکی دو هفته خیلی روش وقت گذاشتم، پیشبینی من اینه که حداقل تا یک ماه آینده هم باید وقت زیادی روش بذارم، یکی از علل اینکه کمتر آپ میکنم هم همینه … اما چیزی که در مورد این پروژه برام جالبه، اینه که برای انجام این کار باید برم به یک سازمان دولتی؛ من تا حالا زیاد تو اینجورجاها نبودم، و بیشتر با شرکتهای خصوصی همکاری میکردم. حالا کار کردن تو این فضا یک کم برام جالبه، برخلاف شرکتهای خصوصی که سعی میکنن از تمام نیروهاشون حداکثر استفاده رو بکنن، تو این سازمانهای دولتی چیزی که از کمترین اهمیت برخورداره کارایی افراده و به جرات میشه گفت که زحمتکشترین فرد مجموعه آبدارچیه بینواست! ایشون حتی از رئیس سازمان هم مفیدتره و به نظر من باید یه بخش زیادی از مسئولیتها رو به ایشون داد و کلی آدم بیکارو اخراج کرد!!
… وبلاگ درواقع یک شبکه ارتباطیه و متنی که نویسنده مینویسه تنها بخشی از وبلاگه و نظرات دوستان و همراهان وبلاگه که میتونه وبلاگ رو به جایی برای گذارن وقت تبدیل کنه … وبلاگ بدون ارتباط متقابل تبدیل میشه به یک وبسایت خشک و بی روح.
امام خمینی همیشه برای من به عنوان یک رهبر کاریزما مطرح بوده و تو وبلاگ خط تولید پستی در مورد تئوریهای رهبری نوشتم، ولی اونجا اشارهای به امام خمینی نکردم، خوشحال میشم نظرتون رو در مورد اون پست هم بدونم.
…. من امسال هم برای خرید بلیط کنسرت استاد شجریان جا موندم و جداً برای حضرت استاد و همکارانشون متاسفم که برای دومین سال متوالی از دیدن بنده محروم شدند!!!