آرشیو برای ماه : مرداد, ۱۳۸۷

مبعث

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی
خواستم چیزی بنویسم و این عید بزرگ رو تبریک بگم، ولی بعد چشمم به این نوشته عطاالله مهاجرانی افتاد، دیدم که بهتراست دوستان این متن زیبا رو از دست ندهند …

پ.ن: متن کامل پست رو به نقل از وبلاگ مکتوب در ادامه مطلب هم گذاشتم


کلیک کنید – ادامه مطلب ..

آتش

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی

داد درویشی از سر تمهید
سر غلیان خویش را به مرید

گفت از دوزخ ای نکو کردار
قدری آتش به روی آن بگذار

بگرفت و ببرد و باز آورد
عقد گوهر زدرج راز آورد

گفت در دوزخ هرچه گردیدم
درکات جحیم را دیدم

هیزم و آتش و ذغال نبود
اخگری بهر اشتعال نبود

هیچ کس آتشی نمی افروخت
زآتش خویش هر کسی می سوخت

این قطعه خیلی زیبا رو می‌تونید از اینجا با صدای “همای” دانلود کنید؛
چندتا از کارهای دیگه “همای” رو هم از اینجا دانلود کنید.

رجحان

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی

دوتا دونه ابرو، زیرش دوتا کُره که برق می‌زنن و مثل دوربین از همه جا فیلم می‌گیرن، یه بینی برای تنفس، دهن و لب و گوش به همراهِ یک وجب فضا برای تشکیل دادن صورت، یه خورده مو که بالاتر از همه اعضای بدن قرار بگیره، دو تا اسپیکر که همه شنیده‌ها رو ضبط می‌کنه، دست و پا و شکم و …
یه مغز تو یه کاسه محکم که به این راحتی‌ها صدمه نمی‌بینه و یه سیم‌کشی اساسی به سراسر بدن که همه اطلاعات رو به موقع به مغز می‌رسونه و یه لایه پوست که همه بدن رو می‌پوشونه و به مرور زمان عوض میشه و زنده‌ست … چند لیتر مایع قرمز که دائماً تو بدن می‌چرخه و چرخشش یکی از مهمترین علائم حیاتیه … استخونهایی که با یه چسب قوی به هم می‌چسبن و ستون بدن رو تشکیل می‌دن و هزاران سیستم ریز و درشت دیگه که علمای پزشکی قسمت زیادیش رو بعد از چند هزارسال کشف کردن …
این نقاشی خداست، می‌شه همینجوری نگهش داشت و بعد از تموم شدن عمر به دست خاک سپردش تا برای یه نقاشی دیگه آماده‌ بشه … و البته می‌شه به قدری بهش آسیب رسوند که حتی خاک هم از پس گرفتنش عذر بخواد …
اما نقاشی خدا که مثل نقاشی ما آدما نیست که فقط یک بعد داشته باشه … نقاشی خدا روح داره، درواقع بخش دوم و قشنگ‌تر نقاشی خدا اتفاقاً همون روحشه … روحی که هزاران بار پیچیده‌تر و دست‌نیافتنی‌تر از جسمه … مهمترین ویژگی که برای این بعد دوم میشه در نظر گرفت، نامحدود بودنشه … شاید قَدِ هیچ انسانی بیشتر از دو مترو اندی نشه، شاید وزن آدمیزاد هیچ‌وقت بیشتر از یه خرس نشه! و شاید هیچوقت به زیبایی رویایی تو قصه‌ها نرسه ولی در عوض هیچ محدودیتی برای روحش وجود نداره … دانسته‌هاش می‌تونه هرروز زیاد بشه، بدون اینکه با محدودیت فضا مواجه بشه، می‌تونه آدمای بیشتری رو به روحش وصل کنه بدون اینکه محدودیتی در این زمینه وجود داشته باشه … من حتی زیبایی روح یک انسان رو نمی‌تونم تصور کنم!!
اما هدفم از نوشتن این متن تشریح دو بعد اصلی وجود انسان نیست، بلکه بیشتر می‌خوام به ارتباط این دو بپردازم …
وقتی جسم در شرایط مناسبی نباشه، روح هم آزار می‌بینه و وقتی روح صاف و صیقلی نباشه آثارش در جسم مشخص می‌شه … وقتی جسم به قدری خسته می‌شه که دیگه ادامه راه براش مشکله، روح ازش جدا میشه و مابقی مسیر رو به تنهایی سیر می‌کنه و به عقیده ما مسلمونا تو قیامت دوباره به هم میرسن … اما واقعاً کدام یک از این دو بر دیگری ارجحیت داره؟ … بر سر دو راهی کدامیک را باید ترجیح داد؟ … برای رسیدن به تعالی روح، جسم را در مرتبه دوم قرار داد یا برای آسایش جسم، با روح به مبارزه پرداخت؟ … بیشتر مواقع اهداف و نقطه مطلوب این دو همسو نیست و در خیلی موارد حتی در تضاد با هم هستند …
چیزی که گفتم خیلی بدیهی و واضحه، ولی سوالی که پرسیدم به نوعی سوال همیشگی این نقاشی بی‌نظیر خداست … سوالی که هر لحظه در ذهن یک انسان وجود دارد و آنی نیست که بتوان بدون این سوال تصمیم گرفت و قدمی برداشت.

سند افتخارات!

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی

محل: یه دبستان ردیف تو یه جایی از تهران!
زمان: یکی از روزای نزدیک بهار ۱۳۷۰، یعنی همون پایان ثلث دوم.
مناسبت: مراسم تقدیر از عده‌ای دانش آموز کلاس اول.
جرم: احتمالاً کسب نمره‌های خوب!
سوال: لطفاً سعی کنید بنده رو پیدا کنید!!
کمک۱: اگه عکس رو تو اندازه بزرگتر می‌خواهید اینجا کلیک کنید!!
کمک۲: خوب اگه اونجا نشد، عکس رو اینجا ببینید!!!
جایزه: خجالت بکش، مگه اینجا از این حرفا داشتیم!!!!

پی نوشت: فردا شب جواب رو می‌گم :-)


جوابیه: همونطور که خیلی از دوستان گفتن، بنده تو این عکس نفر دوم از سمت راست تو صف وسط هستم. اما چیزی که باعث شد این عکس رو بذارم، این بود که خیلی برام نزدیکه، یعنی روشنه … دقیقاً او لحظات رو به خاطر دارم؛ انگار همین دیروز بود … از همه این دوستان هم فقط اسم اون کلاه زرده رو یادم مونده. اسمش کمیل بود و یکی از دوستای خوبم … یادمه یک هفته بعد از اینکه ما می رفتیم مدرسه با گریه و زاری اوردنش مدرسه، اما بعد معلوم شد که چقدر بچه باهوشیه … البته برای خیلی از دوستان با این حدس زدنشون متاسفم (قابل توجه پریا) … در مورد متفاوت بودن رنگ کادوی هدیه خودم چیزی یادم نمیاد … منظور نی لبک رو هم از پسرعموهام نفهمیدم!

مالک

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی

ای مالک!
من تو را به سرزمینی اعزام می‌کنم که پیش از تو،
حکام عادل و ستمکار بسیار دیده؛
ای مالک!
مردم به کارهای تو چنان می‌نگرند که تو در کارهای والیان پیش از خود می‌نگریستی،
و دربارة تو آن می‌گویند، که تو راجع‌به آنان می‌گفتی؛
ای مالک!
مالک هوای نفست باش!
و بر نفست در خصوص آنچه بر تو حلال نیست، بخل بورز!
ای مالک!
اگر سلطنت و اقتدار باعث خود بزرگ بینی در تو شد،
نظر به عظمت ملک و حکومت خدا انداز؛
ای مالک!
مبادا تمایل به برخی از مردم، باعث شود که با خدا و بقیه خلق، غیر منصفانه عمل کنی؛
ای مالک!

                                                                                                       بخشی از عهدنامه علی(ع) به مالک اشتر

روزمرگی

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی
از درِ سمتِ راست عقب سوار تاکسی شدم، آخرین نفر بودم و با افزوده شدن هیکل همایونی، تاکسی به نهایت ظرفیت خود رسید و هن و هنی کرد و تن را به دلِ رودخانه‌ اتومبیل‌ها داد … تکانی خوردم و فضایی شایسه برای همان هیکل همایونی تهیه دیدم و کتابی از درون کیف زهوار در رفته ولی با شخصیتِ خویش بیرون کشیدم و مشغول کسب علم و ادب گشتم تا ناقلان اخبار گمان آن نبرند که ما فقط در کتابخانه مطالعه می‌کنیم … تاکسی به سر چهار راه دوم رسیده بود و هنوز راننده باید سیصد چهارصد بار دیگر دنده عوض می‌کرد و بوق می‌زد و گاز می‌داد و دهان مبارک را به فحش و بد و بیراه مزین می‌فرمود تا به سر منزل مقصود (که همانا ونک نامی باشد) می‌رسیدیم، کتاب را طوری گرفتم که جلدش معلوم نباشد و خانم بغل‌دستی برای فضولی کمی به زحمت بیافتد، که همینطور هم شد و بعد از چند دقیقه متوجه نگاه سنگین زیر عینکی خانم چهل پنجاه ساله  بغل‌دستی شدم که خط‌ها رو با من دنبال می‌کرد … و کم کم متوجه شده بود که چه خبره و داستان از کجا آب می‌خورد و اگر جسارتش را داشت احتمالاً چند سوال ریز و درشت هم می‌پرسید … کم کم بوی قورمه‌سبزی کله همایونی داشت بلند می‌شد که رسیدیم به سر منزل و کتاب را در همان کیف فوق تپاندم و به سوی تاکسی‌های بعدی روان شدم، مسیرهای بعد آنقدر طولانی نبود که بشود کتابی خواند و فیضی برد و فیضی رساند و رسیدم به سرِ کار، ساعت را برانداز نمودم تا موقع گرفتن حقوق حواسم جمع باشد که کارفرمایان گرام کم نگذارند و با نهایت تاسف عقربه‌ها چیزی شبیه به ۱۰ را نشان می‌دادند … با ورودم متوجه شدم که گویا همچون دیروز برق رفته و با همکاران عزیزتر از جان در خصوص برق رفتگی و برق‌زدگی و برق گرفتگی و براقیت و برق و ادیسون و کریستف کلم و انیشتین داد سخن دادیم و بر حال خودمان و خودشان و ملت و دولت زار زار گریستم … ساعتی بعد برق آمد و بقیه داستان‌ها که یکی پس از دیگری به وقوع پیوست تا غروب شد و دوباره تاکسی و کتاب و بغل‌دستی و بعد هم خانه و اینترنت و وبلاگ و اباطیل … و تا همچون دیشب برق نرفته و دست‌نوشته‌ام به قبرستان نوشته‌های چاپ نشده سرازیر نگشته، این را میفرستم تا دیگران بخوانند و شاید لذتی ببرند و کیفی حاصل آید.

بازگشت به گذشته

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی
تو یه ساعت از شبانه روز با یه آدم جدید آشنا می‌شی، بعد این آشنایی ادامه پیدا می‌کنه و می‌کنه و می‌کنه تا یه روز احساس می‌کنی که حالا دیگه شماها با هم دوست هستید و کم و کیف زندگی‌تون برای هم مهمه. نمی‌خوام خیلی به چگونگی روابط بپردازم، چیزی که می‌خوام بگم مربوط میشه به اولین روز آشنایی … تو دنیای واقعی خیلی راحت میشه اولین روز رو به خاطر آورد، مثلاً من اولین روزی رو که با علی.ر آشنا شدم رو خیلی خوب یادم میاد، درسته که حدود ۶ سال از اون ایام میگذره، ولی من خیلی خوب تو خاطرم هست … خوب یادمه اولین بار که علی رو دیدم چه جورآدمی به نظرم اومد، اولین چای رو دقیقاً به خاطر میارم … در مورد همین دکتر میر خودمون هم همینطور، اولین موسیقی که با هم گوش کردیم، آلبوم “یاد ایام” شجریان بود که من تازه آلبومش رو گرفته بودم … محال اولین بار که “نی لبک” رو دیدم فراموش کنم … اما حرفم اینجاست، که تو فضای مجازی این اولین روزها اصلاً به یادم نمی‌مونه، مثلاً یادم نمیاد آشنایی من با پریا، دل نوشته، مونولوگهای من، یک فتحی، کفشدوزک، عاشقانه، خودنویس و بقیه دوستان، کی و چگونه شروع شد.

شاید این فراموشی به خاطر اون باشه که در زمان آغاز این دوستی‌ها، آدم از ادامه اون‌ها اطمینان نداره و خوب اولین لحظه‌ها رو خیلی راحت از خاطر می‌بره!
 نظر شما چیه؟ شما هم اولین ملاقات‌های مجازی را فراموش می کنید؟ اصلاً اولین آشنائیتون با منو به خاطر دارید؟

آرزو

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی
 

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی
rose
هر چقدر که آدمیزاد هفت رنگش بَده، گل هفت رنگش خوبه … مثل بعضی از این گلهای رُز. صبح که می‌خوای از خونه بری بیرون رنگشون زرده و بعد از ظهر که خسته و کوفته بر می‌گردی، صورتی می‌شن …  نارنجی متولد می‌شن و سرخ می‌میرن …

Clicky Web Analytics