مبعث
پ.ن: متن کامل پست رو به نقل از وبلاگ مکتوب در ادامه مطلب هم گذاشتم
پ.ن: متن کامل پست رو به نقل از وبلاگ مکتوب در ادامه مطلب هم گذاشتم
داد درویشی از سر تمهید
سر غلیان خویش را به مرید
گفت از دوزخ ای نکو کردار
قدری آتش به روی آن بگذار
بگرفت و ببرد و باز آورد
عقد گوهر زدرج راز آورد
گفت در دوزخ هرچه گردیدم
درکات جحیم را دیدم
هیزم و آتش و ذغال نبود
اخگری بهر اشتعال نبود
هیچ کس آتشی نمی افروخت
زآتش خویش هر کسی می سوخت

دوتا دونه ابرو، زیرش دوتا کُره که برق میزنن و مثل دوربین از همه جا فیلم میگیرن، یه بینی برای تنفس، دهن و لب و گوش به همراهِ یک وجب فضا برای تشکیل دادن صورت، یه خورده مو که بالاتر از همه اعضای بدن قرار بگیره، دو تا اسپیکر که همه شنیدهها رو ضبط میکنه، دست و پا و شکم و …
یه مغز تو یه کاسه محکم که به این راحتیها صدمه نمیبینه و یه سیمکشی اساسی به سراسر بدن که همه اطلاعات رو به موقع به مغز میرسونه و یه لایه پوست که همه بدن رو میپوشونه و به مرور زمان عوض میشه و زندهست … چند لیتر مایع قرمز که دائماً تو بدن میچرخه و چرخشش یکی از مهمترین علائم حیاتیه … استخونهایی که با یه چسب قوی به هم میچسبن و ستون بدن رو تشکیل میدن و هزاران سیستم ریز و درشت دیگه که علمای پزشکی قسمت زیادیش رو بعد از چند هزارسال کشف کردن …
این نقاشی خداست، میشه همینجوری نگهش داشت و بعد از تموم شدن عمر به دست خاک سپردش تا برای یه نقاشی دیگه آماده بشه … و البته میشه به قدری بهش آسیب رسوند که حتی خاک هم از پس گرفتنش عذر بخواد …
اما نقاشی خدا که مثل نقاشی ما آدما نیست که فقط یک بعد داشته باشه … نقاشی خدا روح داره، درواقع بخش دوم و قشنگتر نقاشی خدا اتفاقاً همون روحشه … روحی که هزاران بار پیچیدهتر و دستنیافتنیتر از جسمه … مهمترین ویژگی که برای این بعد دوم میشه در نظر گرفت، نامحدود بودنشه … شاید قَدِ هیچ انسانی بیشتر از دو مترو اندی نشه، شاید وزن آدمیزاد هیچوقت بیشتر از یه خرس نشه! و شاید هیچوقت به زیبایی رویایی تو قصهها نرسه ولی در عوض هیچ محدودیتی برای روحش وجود نداره … دانستههاش میتونه هرروز زیاد بشه، بدون اینکه با محدودیت فضا مواجه بشه، میتونه آدمای بیشتری رو به روحش وصل کنه بدون اینکه محدودیتی در این زمینه وجود داشته باشه … من حتی زیبایی روح یک انسان رو نمیتونم تصور کنم!!
اما هدفم از نوشتن این متن تشریح دو بعد اصلی وجود انسان نیست، بلکه بیشتر میخوام به ارتباط این دو بپردازم …
وقتی جسم در شرایط مناسبی نباشه، روح هم آزار میبینه و وقتی روح صاف و صیقلی نباشه آثارش در جسم مشخص میشه … وقتی جسم به قدری خسته میشه که دیگه ادامه راه براش مشکله، روح ازش جدا میشه و مابقی مسیر رو به تنهایی سیر میکنه و به عقیده ما مسلمونا تو قیامت دوباره به هم میرسن … اما واقعاً کدام یک از این دو بر دیگری ارجحیت داره؟ … بر سر دو راهی کدامیک را باید ترجیح داد؟ … برای رسیدن به تعالی روح، جسم را در مرتبه دوم قرار داد یا برای آسایش جسم، با روح به مبارزه پرداخت؟ … بیشتر مواقع اهداف و نقطه مطلوب این دو همسو نیست و در خیلی موارد حتی در تضاد با هم هستند …
چیزی که گفتم خیلی بدیهی و واضحه، ولی سوالی که پرسیدم به نوعی سوال همیشگی این نقاشی بینظیر خداست … سوالی که هر لحظه در ذهن یک انسان وجود دارد و آنی نیست که بتوان بدون این سوال تصمیم گرفت و قدمی برداشت.

محل: یه دبستان ردیف تو یه جایی از تهران!
زمان: یکی از روزای نزدیک بهار ۱۳۷۰، یعنی همون پایان ثلث دوم.
مناسبت: مراسم تقدیر از عدهای دانش آموز کلاس اول.
جرم: احتمالاً کسب نمرههای خوب!
سوال: لطفاً سعی کنید بنده رو پیدا کنید!!
کمک۱: اگه عکس رو تو اندازه بزرگتر میخواهید اینجا کلیک کنید!!
کمک۲: خوب اگه اونجا نشد، عکس رو اینجا ببینید!!!
جایزه: خجالت بکش، مگه اینجا از این حرفا داشتیم!!!!
پی نوشت: فردا شب جواب رو میگم
ای مالک!
من تو را به سرزمینی اعزام میکنم که پیش از تو،
حکام عادل و ستمکار بسیار دیده؛
ای مالک!
مردم به کارهای تو چنان مینگرند که تو در کارهای والیان پیش از خود مینگریستی،
و دربارة تو آن میگویند، که تو راجعبه آنان میگفتی؛
ای مالک!
مالک هوای نفست باش!
و بر نفست در خصوص آنچه بر تو حلال نیست، بخل بورز!
ای مالک!
اگر سلطنت و اقتدار باعث خود بزرگ بینی در تو شد،
نظر به عظمت ملک و حکومت خدا انداز؛
ای مالک!
مبادا تمایل به برخی از مردم، باعث شود که با خدا و بقیه خلق، غیر منصفانه عمل کنی؛
ای مالک!
…
بخشی از عهدنامه علی(ع) به مالک اشتر
شاید این فراموشی به خاطر اون باشه که در زمان آغاز این دوستیها، آدم از ادامه اونها اطمینان نداره و خوب اولین لحظهها رو خیلی راحت از خاطر میبره!
نظر شما چیه؟ شما هم اولین ملاقاتهای مجازی را فراموش می کنید؟ اصلاً اولین آشنائیتون با منو به خاطر دارید؟