بالاخره بعد از ماهها فرصتی پیش اومد تا به یک مسافرت نه چندان طولانی بریم، سفری که حدوداً یکصد ساعت (با مسافتی بیش از یک هزار کیلومتر) به طول انجامید … شاید زیباترین بخش سفر رفتن به غار علیصدر بعد از چهارده سال بود … بزرگترین غار آبی جهان که به راستی یکی از آیات خداوند بر روی زمین است … آدم نمی تونه تصور کنه که چطور داره زیر زمین و بدون هیچ وسیلهای نفس میکشه، آبی که هیچ موجود زندهای (حتی خزهها و جلبکها) توش زندگی نمیکنه و در بعضی قسمتها تا ۱۴ متر عمق داره، قندیلهای زیبایی که گویی به دست فرشتگان نقش بسته و هوایی که حتی در اوج تابستان هم لرزه به تن میاندازد … البته فرصت نشد که سری هم به گنجنامه بزنیم … اما از همه اینها گذشته همدان رفتن برای من یه حسن دیگه هم داره که برام خیلی لذتبخشش میکنه، اون هم سر زدن به اقوامه
چند تا از عکسهایی هم که گرفتم میذارم در ادامه مطلب.
راستی تو این مدت خیلی دلم برای اینجا تنگ شده بود … انگار این دنیای مجازی، خیلی هم مجازی نیست
کلیک کنید – ادامه مطلب ..

Yesterday is history
Tomorrow is mystery
But today is a gift. That is why it is called the “present”
پی نوشت: خجالت نمی کشی با این سن و سالت انیمیشن نگاه می کنی!
پی نوشت بعدی: بهتون توصیه می کنم حتماً اینو ببینید “kung fu panda”
از پی قبلی: حالا من یه چیزی گفتم، یه وقت شما نرید بشینید اینو ببینید (به استثنای کودکان:)
ظاهراً اوایل دهه پنجاه، یکی از دوستان فریدون مشیری قصد مهاجرت به آمریکا را داشته و از ایشان هم درخواست میکند که همراهشان از کشور خارج شوند، ایشان یک شب فرصت میخواهند و این شعر را میسرایند. آلبوم “ریشه در خاک” با همخوانی مهسا وحدت و پژمان طاهری برگرفته از همین شعر است (زمستان ۱۳۸۴). مدتی بعد هم وبلاگ عندلیبان این شعر و موسیقی را برای خوانندگانش ارائه کرد (این تقریباً مهمترین بخش کاره!)
تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد واشک من تو را بدرود خواهد گفتنگاهت تلخ و افسرده ستدلت را خار خار ناامیدی سخت آزرده ستغم این نابسامانی همه توش و توانت را ز تن برده ست
تو با خون و عرق، این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی
تو با دست تهی با آن همه توفان بنیان کن در افتادی
تو را کوچیدن از این خاک دل برکندن از جان است
تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است
تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران
تو را این خشکسالیهای پی در پی
تو را از نیمه ره برگشتن یاران
تو را تزویر غمخواران
ز پا افکند؛
تو را هنگامه شوم شغالان
بانگ بی تعطیل زاغان در ستوه آورد
تو با پیشانی پاک نجیب خویش
که از آن سوی گندمزار
طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است؛
تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت
تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت
که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است؛
تو با چشمان غمباری که روزی چشمه جوشان شادی بود و
اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده است
خواهی رفت
و اشک من ترا بدرود خواهد گفت
من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم
من اینجا تا نفس باقی است می مانم
من از اینجا چه می خواهم، نمی دانم
امید روشنایی گر چه در این تیرگیها نیست
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه، می رانم
من اینجا روزی آخر از دل این خاک
با دست تهی، گل بر می افشانم
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه، چون خورشید
سرود فتح می خوانم
و می دانم
تو روزی باز خواهی گشت
صبحهای جمعه، بابا از خواب بیدار میشد و یواش یواش بارو بندیل و میبستیم و راه میافتادیم به سمت سد لتیان. خیلی به خودِ سد نزدیک نمیشدیم، بیشتر اطراف همون رودخونه مینشستیم … بابا آتیشی درست میکرد و مامان غذا رو میذاشت روی آتیش تا گرم بشه، یه تلویزیون سیاه و سفید توشیبا چهارده اینچ هم داشتیم که با فندک ماشین کار میکرد … معمولاً بابا تو سایه مینشست و ما هم تمام اون دور و اطراف رو زیر و رو میکردیم … از آب بازی گرفته تا بازی با ماسههای کنار رودخونه و پرتاب کردن سنگ روی آب و کباب کردن بلال روی آتیشی که بابا درست کرده بود، آخر کار هم تمام سروصورتمون زیر آفتاب میسوخت… همیشه با وجود اینکه تابستون بود رودخونه پر از آب بود و سد رو میشد ببینی، حتی یادمه یه دفعه تا بالای یکی از کوهها رفتیم تا بتونیم سد رو بهتر ببینیم … معمولاً تا خسته نمیشدیم بابا برمون نمیگردوند و خیالش راحت بود که تو این روز جمعهای به قدری جنب و جوش میکنیم که برای یکی دو روز آینده انرژی برای شلوغی کردن و دعوا راه اندختن و بازیگوشی نداریم … روزگار خوبی بود … زندگی راحتتر میگذشت و بابا خیلی راحت روز جمعهاش رو در اختیار ما قرار میداد
اتفاقاً جمعه این هفته هم دوباره فرصتی شد تا بریم همونجا … البته دیگه به اندازه قبلترها آب نبود و جای زیادی برای نشستن. سد هم به کلی دیده نمیشد … همینجایی که توی عکس میبینید دقیقاً محل شروع سد بود و من یادمه که کنارههای همین قسمت، کلی ماهیگیر مینشست … ولی متاسفانه الان دیگه شده مثل کویر … تازه اونجا بود که فهمیدم این مساله کم آبی خیلی جدّیه … البته موضوع قطعی برق اصلاً توجیحپذیر نیست و متکی بودن ما تا این حد به برقی که از طریق آب تولید میشه یه نقص عمدهست … این روزا قطعی برق خیلی خسته کننده و زجرآور شده، بخش زیادی از کارها نیمهکاره میمونه و آسیب دیدن وسائل برقی هم که بخش جدا نشدنی این داستانه … امیدوارم وزارت نیرو با اون ساختمون بیشاخ و دمش تو خیابون نیایش کمتر شرمنده مردم بشه و فکری به حال این وضع اسفبار کنه … نباید از حق هم گذشت، این موضوع قطعی برق باعث شده یه استراحت دو ساعته برای خیلی از کارمندها فراهم بشه (نوش جان)