آرشیو برای ماه : مهر, ۱۳۸۷

پشه بلورین!

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی
همین ده-پونزده دقیقه پیش بود که وسطای فیلم “مثل‌هیچ‌کس” یهو زیر نویس اومد که “عید فطر مبارک” … البته ما از قبل از افطار مواضع خودمون رو در خصوص فردا مشخص کرده بودیم و طی بیانیه‌ای که در گروه ۲+۱ به تصویب رسید، فردا عید اعلام شده بود … ولی خوب تلویزیون هم با این خبر دل ما رو قرص کرد.
تا همین الان که در خدمت شما هستم، حتی یه دونه SMS هم نتونستم بفرستم، ولی سیل تلفن‌‌ مشتاقان در حال سرازیر شدنه و همین الانه که ما رو آب ببره … من یادم باشه تو مراسم اهدا هدایا به برترین‌های سال، حتماً یک پشه بلورین (نماد کبوترنامه‌بر)به مسئولین همراه اول بدم … حالا خوبه اینترنتمون تو اینجور موقع‌ها قطع نمی‌شه! … سریع خودم رو به اینترنت رسوندم … بیشتر دوستان تو گوگل حاضر بودن و ما هم یکی یکی ماچ و بوسه‌ها را دریافت و ارسال کردیم، البته خوب رعایت محرم و نامحرم هم کردیم :)

پی‌نوشت: پدر و مادر گرامی و بنده حقیر اعضای تشکیل دهنده گروه ۲+۱ می‌باشند که نقش موثری در تعاملات بین‌الملل (به ویژه مسئله عراق و فلسطین و انرژی صلح آمیز و…) دارد!!

آها یادم رفت، عیدتون مبارک

کفر زلفش ره دین می‌زد

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی
نمی‌دانم شنیده‌اید آلبوم “جان عشاق” استاد شجریان را یا نه؟ به گمان من یکی از کارهای بی‌نهایت زیباست و شنیدنش پر از لطف …
بعد از یک ساعت و نیم ماندن در ترافیک و کمی کمتر از یک ساعت در صف بانک و کمی بیشتر از نیم ساعت کوه‌پیمایی برای رسیدن به آموزش کل دانشگاه و از آنجا رفتن به آموزش جزء دانشکده و در حالی که رمقی باقی نمانده و تشنگی و عطش به سراغم آمده بود … به یک باره نگاهم به ضبط صوت کنار دست مسئول آموزش افتاد که نمی دانم صدایش از رادیو برمی‌آمد یا نوار کاست … در همان چند ثانیهِ اول متوجه شدم که قطعه‌ای از آلبوم “جان عشاق” استاد شجریان در حال پخش است … یک آن به لحظات پر شکوهی رفتم که با این آلبوم و صدای گرم استاد و شعر زیبای حافظ گذرانده‌ام، لحظاتی که به گمان من شمارشگر عمر از کار باز می‌ایستد … می‌توانی چشمانت را ببندی و روحت را به  دست فرشتگان روی شانه‌هایت بسپاری تا به هر ناکجا آبادی ببرندش …

این قطعه‌ی زیبا از جان عشاق را می‌توانید از این‌جا دانلود کنید

ام‌شب

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی
امشب شبی بزرگ است، هرچند ما انسان‌های کوچکی باشیم. گویا در این شب درِ رحمت الهی بر روی زمینیان تا سحرگاه باز است، گویا آسمان خواسته باشد فرصتی دیگر بدهد، گویا خدا بخواهد نشانمان دهد چقدر بی‌منتها دوستمان دارد …
امشب بزرگ است، درست به بزرگی وسعت دیدِ ما و من از خدا می‌خواهم وسعت دیدمان را بیشتر کند تا این شب برایمان بزرگتر شود … به قول دکتر شریعتی، “عظمت همواره در جستجوی چشمی‌ست که او را ببیند” و من از خدا چنین چشمی می‌خواهم …

توسعه

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی

اگر در یک تحقیق یا گزارش بنویسید “توسعه کمی و کیفی” حتماً یک نفر پیدا می‌شود که با یک نگاه عاقل اندر سفیه به شما بگوید:

خودِ کلمه توسعه بیانگر همه‌جانبه بودنش هست و نیازی به بیان کمی و کیفی بودن نیست!


و اگر در جایی دیگر بنویسید “توسعه” حتماً یک نفر پیدا می‌شود که با همان نگاه عاقل اندر سفیه و با عینکی در نوک دماغ به شما بگوید:

وقتی از کلمه توسعه استفاده می‌کنید، حتماً ابعاد آن را نیز مشخص کنید، به عنوان مثال “توسعه کمی” یا “توسعه کیفی” …

با عینک تمیز بخوانید

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی
بعضی وقتا پیش میاد که آدم مجبور میشه برای اینکه بهتر ببینه به چشماش عینک بزنه، مثلاً شیشه شماره ۲ برای چشم راست و ۳ برای چپ … من خودم حدوداً پنج شش سالی هست که مجبور شدم این ساخته دست بشر را روی بینی‌ام تحمل (ت+‌حمل= تو باید حملش کنی) کنم … اولین بار هم که عینک زدم، خیلی برام جذاب بود … داشتم تو جاده شمال به درخت‌ها نگاه می‌کردم -از قبل تصمیم گرفته بودم که این اولین تجربه دیدن دنیا با عینک را به یک خاطره به یاد ماندنی تبدیل کنم- عینک را از توی قاب شیک و تر و تمیزش که عینک ساز عزیز محبت کرده بودن درآوردم و بعد سعی کردم روی گوشها و بینی‌ام قرارش بدم … اول یک کم احساس گیجی کردم تا بعد از حدوداً نیم دقیقه وضعیت عادی شد و تونستم دستم را صاف و روشن ببینم … بعد سرمو بالا آوردم و به جنگل‌های اطراف نگاه کردم، باور کردنی نبود … تا همین چند دقیقه پیش درخت‌ها برام مثل انبوهی از رنگ سبز نامنظم بود که با آبی آسمان رفته‌بودن تو هم و جدا کردنشون ناممکن می‌نمود، ولی حالا به دقت می‌تونستم ببینم که این رنگ سبز از کنار هم قرار گرفتن برگ‌های سبز و لیطفی درست شده که شاید تا حالا با این دقت بهشون نگاه نکرده بودم … حالا بگذریم که فقط یک ساعت تونستم  این  جسم ظریف را تحمل کنم و حدوداً دو هفته طول کشید تا بتونم روی بینی‌ام احساسش نکنم
می‌خوام راجع‌به عینک یا عینک‌هایی صحبت کنم که شاید ما اصلاً احساس‌شون نمی‌کنیم ولی وجود دارن … عینک‌های ذهن … عینک‌هایی که همه‌چیز را قبل از اینکه به ذهن ما برسن تجزیه و تحلیل می‌کنن و ما به تمام پدیده‌های اطرافمون با همین عینک‌ها نگاه می‌کنیم … مثلاً عینکهایی که به واسطه فرهنگ و دینِ خانواده به وجود میان و روی ذهن ما قرار می‌گیرن … عینکهایی که در طول تحصیلات و مطالعاتمون ایجاد می‌شن و در واقع یکی از مهمترین نتیجه‌های آموزش می‌تونه همین عینک‌هایی باشه که روی ذهن افراد قرار می‌ده … عینک‌هایی که بر اساس تجربه‌های شخصی به وجود میان … عینک‌هایی مثل حسد و ریا و دنیاپرستی و کلی عینک تیره و تار دیگه که فرزندان شیطان زحمت‌ش رو می‌کشن … عینک بدبینی یا خوش‌بینی …
هر کدوم از این‌ عینک‌ها باعث می‌شن که آدم پدیده‌های پرامونش را واضح‌تر یا مات و کِدِر‌تر ببینه … اما ما خیلی راحت از کنار این عینک‌ها می‌گذریم و اجازه می‌دیم هر کس، هر عینکی که دلش می‌خواد بذاره روی ذهنمون و ما هم تا مدت‌ها با همون عینک به مسائل نگاه می‌کنیم … بدون اینکه متوجه باشیم!
چقدر خوبه که بعضی وقتا عینک‌های مات و کِدِر را از جلوی ذهنمون برداریم و اجازه بدیم ذهنمون یک کم آزادتر به دنیا نگاه کنه … آزادِ آزاد

آخرین فرصت برای خندیدن :)

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی
این روزا آدمای زیادی رو می‌بینم که تمام استعداد خودشون رو برای خندیدن از دست دادن، این آدما خیلی هم از ما دور نیستن … حتی تو خونه همه ما پیدا می‌شن، آدمایی که زیر بار سنگین کار و زندگی کم کم داره خندیدن از یادشون میره … امروز با یکیشون داشتم صحبت می‌کردم، بهش گفتم یه بار هم که شده، آخر شب بشین و فعالیت‌های خودت رو در طول روز تجزیه و تحلیل کن … واقعاً ببین، به جز لبخندهای سرد و ساختگی در طول ۲۴ ساعت گذشته، یک بار هم خندیدی … به جز کلی حرف منطقی واظهار نظر سیاسی واقتصادی، اصلاً فرصتی پیدا کردی به لذت زیستن در کنار خانواده‌، قدم زدن تو خیابون یا حتی لذتِ ترس فکر کنی … باور کنید این یه بیماری مهلکه که داره یواش یواش گریبون هممون رو می‌گیره. همه عادت کردیم برای هم شکلک در بیاریم، خنده‌های زورکیمون فقط برای جلب نظر طرف مقابله … البته بعضی‌ها که قربونشون برم همین رو هم بلد نیستن و همچین قیافه‌های در هم و برهمی برای خودشون درست می‌کنن که انگار همین دیشب از دماغ فیل سقوط کردن.
خواهش می‌کنم یک کم جدی نباشید، یک کم از ته دلتون بخندید … باور کنید اگه اینجوری پیش بره تا چند وقت دیگه ایران میشه یه تیمارستان بزرگ …
امروز رادیو یه چیز جالب می‌گفت، می‌گفت بین میزان تحصیلات و ابتلا به سرطان ارتباط وجود داره (حتماً از نوع معنی‌دارش!) … هرچی تحصیلات میره بالاتر، میزان ابتلا به سرطان کمتر می‌شه … جاتون خالی، کلی تو دلم خندیدم … ملت چه قدر بیکارن که میرن دنبال این چیزا … حتمن یه نمونه چند هزارتایی گرفتن و بعد میزان تحصیلات و میزان مبتلایان به سرطان رو بینشون بررسی کردن و با چندتا فرمول آماری به این نتیجه خنده‌دار رسیدن :) … خوب منم میرم یه نمونه چند هزارتایی می‌گیرم و بعد مثلاً می‌گم بین سرعت رشد سبیل‌ افراد و متراژ خونشون ارتباط وجود داره (اونم از نوع معنی‌دارش!) … حالا بقیه باید باور کنن؟

نوشته‌های بی‌رنگ

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی
ربنای شجریان واذان شادروان رحیم موذن‌زاده اردبیلی ترکیبی به وجود میاره که در هر حال و احوالی آدم رو به یاد لحظات قبل از افطار میندازه، ترکیبی ناب که با لطافتِ رمضانِ هر ایرانی گره خورده … آدمای زیادی رو می‌شناسم که سر و سِری با رمضان و روزه و نماز ندارند ولی از شنیدن این ترکیب به وجد میان و هرچند برای لحظاتی کوتاه نگاهی به آسمون می‌کنن … یه بار شنیدم مرحوم موذن‌زاده  اردبیلی برای اینکه این اذانی رو که ما می‌شنویم بگه، یک روز روزه می‌گیره و نزدیک افطار با تمام وجود اذان می‌گه و کار ضبط اذان هم انجام میشه … گویا بعد از افطار افرادی که مسئول ضبط صدا بودن، در بعضی از قسمتهای اذان به علت خشکی گلوی حاج رحیم ایراداتی می‌گیرن و از مرحوم موذن زاده  اردبیلی درخواست می‌کنن که دوباره بعد از افطار اذان بگن تا با صدای بهتری ضبط بشه. ولی درآخر حاج رحیم موذن‌زاده اردبیلی تاکید می‌کنه که برای اذانی که قبل از افطار گفته ارزش زیادی قائله و هرگز با اذان دیگه‌ای عوضش نمی‌کنه …
بعضی آدمها شاید در طول عمرشون فقط یک اثر برجا بذارن ولی به خاطر نیت پاک و روح متعالیشون همین یک اثر در روح انسانها نفوذ می‌کنه و جاودانه می‌شه.
پی نوشت: اگه سعی کنید می‌تونید این نوشته رو بخونید.

نمایشگاه قرآن

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی
qoran exhibitionقرار بود روز یکشنبه بعدازظهر علی رو ببینم، چند هفته‌ای می‌شد که ندیده بودمش و درجه علیِ خونم به شدت افت کرده بود … روز یکشنبه روز خوبی بود، ولی نمی‌دونستم کجا ببینمش … علی پیشنهاد کرد که بریم نمایشگاه قرآن، اولش با خودم فکر کردم که شاید خیلی جذابیتی نداشته باشه ولی بعد گفتم به یک بار رفتن میارزه.
زیباترین و دلنشین‌ترین بخش نمایشگاه، بخش آثار هنریش بود، بخشی که کاملاً از سایر بخشها مجزا بود و به شدت منو جذب کرد … حین قدم زدن در این بخش چند مورد به نظرم اومد، اولین موردش این بود که یک اثر هنری رو فقط وقتی از نزدیک ببینی و لمس کنی به حس هنرمندش پی می‌بری و عظمت روح نهفته در اثر رو درک می‌کنی … بعضی از کارها واقعاً رویایی بود و نشون‌دهنده طبع لطیف هنرمند … مورد دیگه‌ای که به نظرم می‌رسید حرفی بود که تو یکی از کتابها خونده بودم، با این مضمون، کارهای بزرگ هنری و به اصطلاح “شاهکارها” هرگز با پول به وجود نمیآیند و خلق یک شاهکار بیش از هرچیز نیازمند دلی مشتاق و روحی بزرگ و هدفی متعالی‌ست …
در مجموع نمایشگاه رو متوسط ارزیابی می‌کنم … به نظر می‌رسید بعضی از بخشها صرفاً حضوری نمایشی داشتند.
ضمناً حلول ماه رمضان رو هم تبریک می‌گم، اگه می‌شد یه جوری با تشنگی کنار اومد خیلی خوب بود :)
Clicky Web Analytics