آرشیو برای ماه : آبان, ۱۳۸۷

قانون صلح‌آمیز!

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی
از روزهای اولی که اومدیم تو این محله، متوجه شدم جوانکی در نزدیکی ما زندگی می‌کنه که گویا در زمره انسان‌های عادی قرار نمی‌گیره و کمی متفاوته. خیلی وقتا دیده بودم که با عصبانیت تو خیابون راه میره و به درودیوار بد و بی‌راه میگه و اصلاً هم توجهی به افراد دور و برش نمی‌کنه. راستش روزای اول فکر می‌کردم ممکنه به دیگران آسیبی برسونه ولی بعدها فهمیدم که این بنده خدا به جز در و دیوار و سطل آشغال‌های محل (از نوع قالیبافی‌ش) با کس دیگه‌ای کاری نداره و اگه کسی باهاش صحبت کنه، اونوقت جواب میده. حالت عصبانیتش خیلی شدیده و همین موضوع باعث میشه کمتر کسی بهش نزدیک بشه. البته این جوان برومند و خوش هیکل، خیلی آپدیته و از مسائل روز کاملاً آگاه.
دیشب داشتم می‌رفتم سر خیابون که دیدم باز یه اسپری قرمز گرفته دستش و داره روی دیواری که تازه شهرداری سفیدش کرده یه چیزایی می‌نویسه (مرگ بر آمریکا). منم چون می‌دونستم حرفم اثری نخواهد داشت بی‌خیال شدم (امر به معروفش نکردم) و به راهم ادامه دادم. وقتی برگشتم دیدم جمله‌اش رو کامل کرده و رفته. اینو نوشته بود:
“مرگ بر آمریکا (ضد حقوق بشر و قانون صلح آمیز هسته‌ای)”
زیر این جمله هم یه گل کشیده بود.
یهو یاد جمله‌ای افتادم که پارسال روی همین دیوار نوشته بود:
“دو نفر در چین ۳۰ سال نخوابیده‌اند!”

هم‌قطار

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی
زندگی آدما برای من مثل یک خط (نه لزوماً مستقیم) میمونه که از جایی شروع و با کلی بالا و پائین یه جایه دیگه ختم می‌شه. تو دوره‌های مختلف زندگی ممکنه خط زندگی‌ت با خط زندگی آدمای زیادی برخورد کنه و این برخورد می‌تونه در حد یک چشم تو چشم شدن تو مترو، کوتاه و یا مثل یک عمر زندگی مشترک ،ادامه‌دار باشه. خیلی وقتا سعی کردم برخورد خط زندگی خودم را با خطوط زندگی دیگران دورا دور نگاه و تغییرات حاصل از این برخوردها را تو ذهن خودم مرور کنم.
یکی از آدمایی که بدون شک برخورد خط زندگی‌ش با خط زندگی من خیلی برام مفید و تاثیر گذار بوده، دوستی است از استان فارس که سراسر مهر است و محبت و از خود گذشتگی. عزیزی که طی شش سال دوستی، جز اثرات مثبت بر زندگی من هیچ نداشته و همواره با دیدنش زندگیم تازه‌تر و شاداب‌تر شده. علی هفته پیش با من تماس گرفت و گفت که داره ازدواج می‌کنه و ازم خواست که برای مراسمش برم شیراز. من هم که به شدت مشتاق دیدن علی آقا و شیراز! و مراسم عروسی شیرازی‌ها بودم، به هر شکلی که بود خودم رو رسوندم به عروسی.
تا حالا شیراز را ندیده بودم و برای اولین بار بود که به این شهر تاریخی و عاطفی می‌رفتم. شیراز مثل تهران یا اصفهان بزرگ و شلوغ نیست و حال و هوایی دارد که من تا به حال تجربه‌اش نکرده بودم، انگار آسمون دل‌بازتر از جاهای دیگه بود و زمین سخاوتمندتر.
تو این سفر سه روزه تونستم ارگ کریمخان، حافظیه، شاه چراغ، باغ ارم و دروازه قرآن رو ببینم و متاسفانه فرصت بیشتری برای گشتن نداشتم. ولی همین‌ها به قدری جذاب و دیدنی بودند که گمان کنم سفری دیگر را طی همین چند سال آینده! به این قسمت از کره خاکی ترتیب بدهم.

باز از آن کوچه گذشتم

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی
نگاه‌های گرم پیرزن، منو یاد چشمای معصوم بی‌بی می‌نداخت. با وجود اینکه مسیرم دور می‌شد، همیشه راه‌م رو یه جوری انتخاب می‌کردم که از کوچه اونا بگذره و می‌دونستم که لب پنجره (منتظر ره‌گذر) نشسته و با چشماش جواب سلامم رو می‌ده  … همین ده دقیقه پیش “باز از آن کوچه گذشتم” … پیرزن دیگه نبود …

پی‌نوشت: آهنگ “کوچه” با صدای “بیژن بیژنی” رو از اینجا دانلود کنید

آیت الله طالقانی در مورد جلال می‌گوید

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی
اولاً باید بدانید که جلال پسرعموی من بوده است و از بچه‌های طالقان بود. پدر ایشان از پیش‌نمازان خوش‌بیان و متعبد بود، و تعبدش خشک بود. آدمی اهل دعا بود و در محله‌های جنوبی تهران-طرف‌های پاچنار- می‌نشستند. جلال از بچگی باهوش بود. و با هم معاشرت خانوادگی داشتیم. در سال ۲۲، ۲۳ در خیابان شاهپور “انجمن تبلیغات اسلامی” تشکیل داده بودند، و ایشان از همان ابتدا عضو فعال آنجا بود. ولی وقتی مکتب کمونیست‌ها به وسیله “توده”‌ای‌ها گسترش پیدا کرد، جلال عضو فعال و از نویسنده‌های حزب شد که مسائلش را به صورت رمانتیک می‌نوشت. و در این اواخر، بعد از اضمحلال “توده”‌ای‌ها مطالعاتش که عمیق شد، تقریباً به ملت و آداب و سنن خودمان برگشت و به مذهب گرایش پیدا کرد.
بهترین کتاب‌هایش به نظر من دو کتاب “غربزدگی” و “خسی در میقات” اوست که خسی در میقات را در سفر حج خود نوشته است که هم جنبه سیاسی دارد و هم فلسفه حج را در بعضی جاها خوب بیان کرده است.
آن وقت‌هایی که در شمیران جلسات تفسیر قرآن داشتم به آنجا می‌آمد. یک روز به جلال گفتم: این وضعی که برای تو پیش آمده، که بر اثر آن به مکاتب دیگر روی آوردی، نتیجه فشاری است که خانواده بر شما وارد می‌کرد … مثلاً اجباراً او را به “شاه‌عبدالعظیم” می‌بردند تا دعای “کمیل” بخواند!
در این اواخر جلال خیلی خوب شده بود و به سنت اسلام علاقه‌مند. دو هفته قبل از فوتش با هم از شمیران می‌آمدیم. به من اصرار کرد که به کلبه او در “اسالم” یکی از نقاط جنگلی شمال برویم. می‌گفت:”برویم تا درد دل کنم” و من انتظار داشتم به آنجا برویم، که خبر فوتش را آوردند.
روزنامه کیهان، ۱۴ شهریور ۱۳۵۸، یادنامه دهمین سال خاموشی جلال‌آل‌احمد

پی‌نوشت: از این به بعد تصمیم دارم یک بخش جداگانه برای جلال ایجاد کنم و در واقع این پست هم شروع کار بود … تو این بخش جدید چیزایی که در مورد جلال پیدا می‌کنم می‌نویسم. شاید هم بعضی وقتا نظر خودم رو در مورد نوشته‌ها و کتاب‌های جلال مطرح کردم … البته اگه دوستان هم مطلبی در این مورد داشته باشن استقبال می‌کنم

Clicky Web Analytics