باید چیزی مینوشتم … آخر شنبه دوم آذر تولد جلال بود و مگر نه اینکه من از نوشتههایش خوشم میآید … پس باید تولدش را تبریک میگفتم.
باید چیزی مینوشتم … در مورد هوا، در مورد زندگی، در مورد دوستان … باید کمی از آسمان آبی و ابر سپید میگفتم … کمی از گرانی و بحران نان گلایه میکردم … قدری آب میخوردم و در باب مضرات بطری نوشابه قلم میزدم … باید وبلاگم را به کسی که میگفت وضع نگارشم اصلاً خوب نیست نشان میدادم.
باید شعری، آهنگی، ترانهای، قطعهای، بیتی، مصرعی، کلمهای یا حتی حرفی مینوشتم … عکسی از گلی، آسمانی، قابعکسی، ستارهای، کودکی، تفنگی، مسجدی یا حتی فرشتهای میگذاشتم.
تا حالا شده صدای رشد یه درخت رو بشنوید؟ … چه سوالیه! امکان ندارد چنین صدایی را شنیده باشید، مگر میشود صدای رشد را شنید؟ اصلاً رشد کردن که صدا ندارد فقط دیدنیست، باید نگاه کنی تا بتوانی ببینیش و حسش کنی … مثلاً همین درخت باغچه خونمون رو باید نگاه کنی تا بفهمی رشد کرده یا نه! صدا که نداره! … از پارسال تا امسال یک کم دور کمرش بیتشر شده، یه خورده هم قدش درازتر شده، از اون درختایی نیست که همینجوری شاخه اضافه کنه، فقط سعی میکنه شاخههایی که داره رو خوب نگه داره، اگر یکی از شاخههاش رو هم بزنی دیگه چیزی بهجاش در نمیاد … تازه از همه مهمتر پارسال یه زمستون خیلی سرد رو از سر گذروند، حتی توی اون سرما هم تونست شاخههاشو سبز نگه داره … حالا تجربهاش زیادتر شده و حتماً زمستونهای از این سرد تر رو هم میتونه از سرش بگذرونه … خودم تو کل تابستون حتی یک بار هم بهش آب ندادم، حتی گاهی احساس میکردم حسرت اون گلهای نازپروده رو میخوره که هر شب آبشون میدادم، ولی حرفی نمیزد و مثل درختای ناز نازی، رنگ برگهاشو برای من زرد و سوخته نمیکرد … به نظر من اون درخت بزرگیه و حتی میتونم بهش بگم بزرگوار!
خوب آدما هم همینجورین، هر سال رشد میکنن، فقط یک کم درکش سختتره، هیچ وقت نمیشه با نگاه کردن به شکل و شمایل یه آدم به همه ابعاد رشدش پی برد … شاید مهمترین جنبه رشد یه بچه رشد جسمانیش باشه، ولی تو سنین بالاتر زمینههای رشد اونقدر وسیع میشه که حتی خود آدم هم دقیقاً نمیتونه بفهمه تو چه زمینههایی رشد کرده … اصلاً صداشو که نمیشه بشنوی، هیچی! حتی نمیتونی ببینیش، فقط باید خوب حواستو جمع کنی تا شاید یک کم درکش کنی!
اخبار ساعت ۲ بعدازظهر یه آقایی رو نشون میداد که تقریباً دوتا پاش هم معلول بود و با این حال یه قله سه هزار و هشتصد متری رو فتح کرده بود … تقریباً داشت روی برف به صورت سینهخیز راه میرفت … خیلی بهم بر خورد، منم شال و کلاه کردم و رفتم تو پارک به مدت ۲۵ دقیقه یک نفس پیادهروی کردم!