آرشیو برای ماه : آذر, ۱۳۸۷

برای بودن

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی
باید چیزی می‌نوشتم … آخر شنبه دوم آذر تولد جلال بود و مگر نه اینکه من از نوشته‌هایش خوشم میآید … پس باید تولدش را تبریک می‌گفتم.
باید چیزی می‌نوشتم … در مورد هوا، در مورد زندگی، در مورد دوستان … باید کمی از آسمان آبی و ابر سپید می‌گفتم … کمی از گرانی و بحران نان گلایه می‌کردم … قدری آب می‌خوردم و در باب مضرات بطری نوشابه قلم می‌زدم … باید وبلاگم را به کسی که می‌گفت وضع نگارشم اصلاً خوب نیست نشان می‌دادم.
باید شعری، آهنگی، ترانه‌ای، قطعه‌ای، بیتی، مصرعی، کلمه‌ای یا حتی حرفی می‌نوشتم … عکسی از گلی،
آسمانی، قاب‌عکسی، ستاره‌ای، کودکی، تفنگی، مسجدی یا حتی فرشته‌ای می‌گذاشتم.

رشد

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی
تا حالا شده صدای رشد یه درخت رو بشنوید؟ … چه سوالیه! امکان ندارد چنین صدایی را شنیده باشید، مگر می‌شود صدای رشد را شنید؟ اصلاً رشد کردن که صدا ندارد فقط دیدنیست، باید نگاه کنی تا بتوانی ببینیش و حسش کنی … مثلاً همین درخت باغچه خونمون رو باید نگاه کنی تا بفهمی رشد کرده یا نه! صدا که نداره! … از پارسال تا امسال یک کم دور کمرش بیتشر شده، یه خورده هم قدش درازتر شده، از اون درختایی نیست که همینجوری شاخه اضافه کنه، فقط سعی می‌کنه شاخه‌هایی که داره رو خوب نگه داره، اگر یکی از شاخه‌هاش رو هم بزنی دیگه چیزی به‌جاش در نمیاد … تازه از همه مهمتر پارسال یه زمستون خیلی سرد رو از سر گذروند، حتی توی اون سرما هم تونست شاخه‌هاشو سبز نگه داره … حالا تجربه‌اش زیادتر شده و حتماً زمستون‌های از این سرد تر رو هم می‌تونه از سرش بگذرونه … خودم تو کل تابستون حتی یک بار هم بهش آب ندادم، حتی گاهی احساس می‌کردم حسرت اون گلهای نازپروده رو می‌خوره که هر شب آبشون می‌دادم، ولی حرفی نمی‌زد و مثل درختای ناز نازی، رنگ برگهاشو برای من زرد و سوخته نمی‌کرد … به نظر من اون درخت بزرگیه و حتی می‌تونم بهش بگم بزرگوار!
خوب آدما هم همینجورین، هر سال رشد می‌کنن، فقط یک کم درکش سخت‌تره، هیچ وقت نمیشه با نگاه کردن به شکل و شمایل یه آدم به همه ابعاد رشدش پی برد … شاید مهمترین جنبه رشد یه بچه رشد جسمانیش باشه، ولی تو سنین بالاتر زمینه‌های رشد اونقدر وسیع میشه که حتی خود آدم هم دقیقاً نمی‌تونه بفهمه تو چه زمینه‌هایی رشد کرده … اصلاً صداشو که نمیشه بشنوی، هیچی! حتی نمی‌تونی ببینیش، فقط باید خوب حواستو جمع کنی تا شاید یک کم درکش کنی!

همت

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی
اخبار ساعت ۲ بعدازظهر یه آقایی رو نشون می‌داد که تقریباً دوتا پاش هم معلول بود و با این حال یه قله سه هزار و هشتصد متری رو فتح کرده بود … تقریباً داشت روی برف به صورت سینه‌خیز راه می‌رفت … خیلی بهم بر خورد، منم شال و کلاه کردم و رفتم تو پارک به مدت ۲۵ دقیقه یک نفس پیاده‌روی کردم!

نون والقلم

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی

میرزا اسدالله گفت :


- بهتر از این است که بوی دنیازدگی بدهد و بوی خون. و اصلا آن چه را تو واماندگی می‌دانی، من نجابت می‌دانم .

میرزاعبدالزکی گفت :

- همان نجابتی که همه‌ی پیرزن‌های وامانده دارند؟ خوب البته جانم، وقتی از جایت تکان نخوری، کم‌ترین نتیجه‌اش این است که نجیب می‌مانی. عین پیرزن‌ها.

میرزا اسدالله گفت :

- نه آقا سید، نجابت و واماندگی از دو مقوله‌ی مختلف است. آدم وامانده قدرت عمل ندارد. اما نجیب کسی است که قدرت عمل داشته باشد و کف نفس کند.

حسن آقا گفت :

- خوب چه ربطی به کار ما دارد؟

میرزااسدالله گفت :

- این جوری ربط دارد که این آقا سید خیال کرده برای شرکت در حکومت آدمی مثل من درمانده است. و باید جالینوس دوران بود یا قدرت جابه‌جا کردن کوه احد را داشت. تا لایق شرکت در حکومت شد. و اشتباهش همین جا است. آقا سید! برای این‌که روی آب بیابی فقط باید سبک باشی. اما مروارید همیشه ته آب می‌ماند. مگر غواص دنبالش بفرستی. برای شرکت در حکومت کافی‌ست کمی باهوش باشی و بفهمی کشش قدرت به کدام سمت است. بعد هم بلد باشی چشمت را ببندی، البته اوایل کار چون بعد عادت می‌شود و حتی چشم باز وجدان هم‌ چیزی را نمی‌بیند. کاری که مرد می خواهد ، پشت کردن به این خوان یغما است.

حسن آقا گفت :

- آخر ارسطو هم در جهان‌گشایی اسکندر شرکت داشت، نظام الملک هم وزارت کرد، بیرونی هم دنبال محمود رفت هند، و خلیفه ی بغداد را به دستور خواجه نصیر لای نمد مالیدند. راجع به این‌ها چه می‌گویی؟ و هزاران نفر دیگر که خودت بهتر از من می‌شناسی.

میرزا اسدالله گفت :

- هرکدام از این حکما که شمردی با همه‌ی حکمت‌شان، آدمی بوده‌اند مثل همه‌ی آدم‌ها. معصوم نبوده‌اند. همه‌شان گناهی کرده‌اند و کفاره ای داده‌اند، ارسطو منطق را گذاشت تا جانشینان شاگردش ، فصیح و بلیغ ، عذر گناهان او را بخواهند . بیرونی به آب «ماللهند» خون آن همه هندو را که محمود کشت ، از دست‌های خودش شست. و خواجه‌نصیر خیلی سعی کرد که در کتاب اخلاق خودش غسل بکند، و نظام الملک که اصلا یکی بود مثل همین خانلرخان حی و حاضر ، که چون هوا را پس دیده، فرستاه دنبال مسوده‌ی اشعارش. بهت قول می‌دهم که اگر اوضاع به صورت اول برگشت و تاریخ را همان‌هایی نوشتند که تا به حال نوشته‌اند ، دویست سال دیگر همین مسوده‌های خانلرخان بشود یک دیوان شعر پر سروصدا ، و شاید به آب طلا هم نوشته شود. همه‌ی این‌ها که شمردی در نظر من طفیلی‌های قدرت‌اند . کنه‌هایی زیر دم قاطر چموش قدرت چسبیده. آن هم قدرتی که بناش زیر ظلم است، نه قدرت حق. قدرت حق در کلام شهداست. به همین دلیل من تاریخ را از دریچه ی چشم شهدا می‌بینم . از دریچه‌ی چشم مسیح و علی و حلاج و سهروردی. نه از روی نوشته‌ی زرنگار حکمای رسیده که انوشیروان آدمی را عادل نوشته‌اند با آن همه سرب داغ که به گلوی مزدکی‌ها ریخت.

حسن آقا گفت :

- پس تو دنبال معصوم می‌گردی ؟

میرزااسدالله گفت :

- چه می‌شود کرد. هرکسی دنبال چیزی می‌گردد که ندارد.

حسن آقا گفت :

- آخر آن‌هایی هم که منتظر امام زمانند، همین را می‌گویند.

میرزا اسدالله گفت :

- می دانی حسن آقا! عصمت یک امر نسبی است. و برای رسیدن بهش یا برای انتخابش، آدم هر لحظه‌ای سر یک دوراهی است. دوراهی حق و باطل. دیگر لازم نیست سال‌های سال انتظارش را بکشی. اما آن کسی که منتظر ظهور امام زمان است، دست کم این‌جور حکومت‌ها را حکومت «ظلمه» می‌داند . یعنی قبول‌شان ندارد.

حسن آقا گفت :

- اما می‌بینی که این جور حکومت‌ها هستند. سر و مرو گنده هم هستند. و به قول خودت همه‌شان هم با تکیه به قدرت ظلم.

میرزا اسدالله گفت :

- و به همین دلیل هم است که من از دریچه‌ی چشم شهدا به دنیا نگاه می‌کنم.

حسن آقا گفت :

- و به همین دلیل هم است که هر کس منتظر امام زمان است، دست روی دست می‌گذارد و در مقابل هیچ ظلمی از جا نمی‌جنبد. دل همه‌ی این جور آدم‌ها به همان حرف‌های تو خوش است. به نجابت، به عصمت، به در انتظار معصوم ماندن. و می‌بینی که طلسم این دور و تسلسل را آخر یک جایی باید شکست. بعد هم مگر تونمی‌گویی گذشت آن زمانی که مذاهب عامل اصلی تحول بودند؟ و مگر نمی‌دانی که خارج از محیط مذاهب ، شهادت معنی خودش را از دست می دهد؟

میرزااسدالله گفت :

- نه؛ از دست نمی‌دهد. و اصلا من قبول ندارم که شهادت، مختص قلمرو مذاهب باشد.

میرزا عبدالزکی گفت :

- شماها، جانم دارید از حد عقل من بالاتر می‌روید. اصلا آمیرزا ، من هم اعتقادی به حرف و سخن این قلندرها ندارم؛ جانم. اما وقتی کارد به استخوان رسید و روزگار خراب شد و دیگر بویی از خوشبختی نیامد؛ آخر جانم هرکسی حق دارد به خودش بگوید که شاید خوشبختی در این راه تازه باشد! و شاید تا حالا ما نمی‌فهمیدیم. پس برویم زیر بال‌شان را بگیریم. شاید زندگی راحت تر بشود.

میرزا اسدالله گفت :

- زندگی برای آدم بی‌فکر همیشه راحت است. خورد و خواب است، و رفتار بهایم. اما وقتی پای فکر به میان آمد، تو بهشت هم که باشی آسوده نیستی. مگر چرا آدم ابوالبشر از بهشت گریخت؟ برای این که عقل به کله اش آمد و چون و چرایش شروع شد. خیال می

زیباترین فصل خدا

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی
پائیز برای من وقتی شروع می‌شود که، رنگها شروع می‌کنند به تغییر. سبزی درختان به زرد و نارنجی و قهوه‌ای بدل می‌شود و رنگ پوست صورت آدمها به سرخی می‌زند. غنچه‌های گل رُز باغچه جرات شکفتن را از دست می‌دهند و درخت‌ها کم‌کم می‌فهمند که همسفری با برگ‌ها به پایان رسیده و باقی سفر را باید به تنهایی طی کنند. قطره‌های باران شیشه‌های عینک را نشانه می‌روند و گرمی نفس را می‌توان در یک بازدم، همچون ابر سپیدی در جلوی دهان دید. پائیز من وقتی متولد می‌شود که پرتقال‌های سبز و نارنج‌های خوش‌بو آمده باشند به روی درختان سراپا سبز شمالی.
آری، پائیز من اینگونه شروع می‌شود و نه لزوماً اول مهر و چقدر دوست می‌دارم من این فصل رنگارنگ خدا را. این روزها صدای متولد شدن این فصل رویایی را از کف کوچه‌ها می‌شنوم …
Clicky Web Analytics