آرشیو برای ماه : دی, ۱۳۸۷

فرزندان آدم

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی
خیلی تلخه که بشنوی بعد از این همه بلایی که سر مردم غزه اومده، حالا یه لشگر مسلح بیاد جلوی یک جماعت گرسنه و درمونده صف بکشه و شروع کنه به کشتن. من نمی‌دونم تو این زمونه هنوز چیزی به نام انسانیت معنایی داره؟ … نتونستم برای خودم روشن کنم که چرا و به چه جرمی باید انسان‌های بی‌گناه به خاک و خون کشیده بشن … آخه مگه ماها همه فرزندان آدم نیستم، مگه خدا همه ماها رو یه جور نیافریده؟
یاد اون جمله‌ای میافتم که میگفت “هر روز عاشورا و هر زمینی کربلاست”

تولد عندلیبان

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی

دوسال پیش، درست در آغاز فصل سرد و سفید زمستون عندلیبان تصمیم به بودن گرفت و از همان روز زندگی پر فراز و نشیب خودش رو شروع کرد. اوایل بیشتر به موسیقی علاقه نشون می‌داد و هر آهنگ و نوایی رو که دوست می‌داشت با بقیه به اشتراک می‌گذاشت. ولی بعدها کمتر به سمت موسیقی رفت و تمام آنچه در این دوره جمع‌آوری کرده بود رو تو یه صفحه به نام “دانلود موسیقی” گذاشت و لینکش رو همیشه گوشه قلبش نگه داشت. تو دوره جدید تصمیم گرفته بود تا حد توان نوشتن را بیازماید؛ هرچند اوایل خیلی براش سخت بود که به شکل نوشتاری با بقیه ارتباط برقرار کنه، ولی بعدن کم‌کم بهتر شد و تونست چیزایی بنویسه که حتی این روزا خودش هم از خوندنشون لذت میبره و گاهی اوقات دم‌دمای عصر که می‌شه سری به قفسه نوشته‌هاش میزنه و بعضی‌هاشون رو از قفسه بیرون می‌کشه و روی صندلی کنار پنجره می‌شینه و شروع می‌کنه به خوندن و با خودش فکر می‌کنه که اگه تو فلان جمله به جای فلان کلمه، یه کلمه دیگه رو به کار می‌برد خیلی بهتر بود.
عندلیبان هم با حس و حال خودش داره روز به روز بزرگتر می‌شه؛ و حالا دیگه دنبال دوستای رهگذرو بالابردن آمار و پر کردن کامنت‌دونی و رتبه اوردن تو اینجا و اونجا نیست؛ می‌خواد دوستایی داشته باشه که رفیق نیمه راه نباشن و رک و پوست کنده زشتی‌ها و ناراستی‌هاش رو بهش بگن و برای درمون مشکلاتش راه‌حل بدن. اون داره سعی می‌کنه تو دنیای قشنگش به زندگی‌ ادامه بده و تا اونجایی که می‌تونه تحت تاثیر داد و قال‌های اطراف قرار نگیره. امیدوارم شما دوستای خوبش هم هیچ‌وقت تنهاش نذارید :)

فقط چند قدم

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی

فقط چند قدم دیگه مونده به خونه، حدوداً ۲۰۰ متری می‌شد. برف دقیقا از روبرو می‌خورد به تمام بدنم، سرمو انداخته بودم پائین و چشمامو تو پناه عینک و لبه کلاه حفظ کرده بودم. برف تمام بدنم رو گرفته بود، انگار قرار بود یه آدم برفی بسازه. باید پاهامو محکمتر و با وسواس بیشتری فشار می‌دادم تو برفا و هر چند وقت یک بار جلو رو نگاه می‌کردم که ماشینی بهم نزنه یا از تو جوب سر در نیارم. از صبح که تو دانشگاه بودم با برف دست و پنجه نرم کرده بودم، پائین شلوارم تا زیر زانو نم کشیده بود و کفشام هم کاملاً خیس شده بود. بعد از ظهر هم اونقدر منتظر ماشین مونده بودم که صندلی کنج یه وَن برام حکم بهشت رو پیدا کرده بود. همونجور که به خونه نزدیک می‌شدم به فکرم اومد که بعد از این همه سختی که امروز کشیدم، حداقل آخر شب یه خونه گرمی هست که وقتی واردش بشم، دوتا چشم منتظرمه، یه بخاری گرمم می‌کنه و یه سفره‌ سیرم. اما تو همین شهر به ظاهر قشنگ و زنده، آدمایی هستن که بعد از یه روز دست و پنج نرم کردن با برف و سرما، باید تا صبح هم بلرزند؛ و شب، قبل از اینکه خوابشون ببره از خدا بخوان که دیگه صبحی نباشه و سرمایی و برفی و …

عیدتون مبارک

طواف

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی
. حوضی به طول حدوداً ۶۰ قدم و عرض ۴۰ رو تو ذهنتون نقاشی کنید؛ حالا  دور تا دور همون حوض یه عالمه درخت سی چهل ساله رو با فاصله هفت هشت قدم از لبه حوض و بعد ده پونزده نفر زن و مرد ِریز و درشت رو که به دور حوض می‌چرخند – تا هم ورزشی کرده باشند و هم قدری ذهن خود را از مشکلات روزانه آزاد کنند- به تصویر بکشید. منم خیلی وقتا جزو این گروه هستم و به دور این حوض زیبا و دلنشین می‌چرخم … امروز یک‌مرتبه بعد از چهار دور متوجه شدم که فقط من دارم در جهت عقربه‌های ساعت می‌چرخم و بقیه که حدوداً ده نفری می‌شدند در خلاف جهت من طواف می‌کردند!

.. این روزا کمتر اینجا می‌نویسم و تمام انرژی و وقت خودم را گذاشته‌ام که پایان‌نامه رو این ترم به پایان برسونم. فعلاً از نظر خودم چیز زیادی تا تموم شدن کار باقی نمونده تا ببینم نظر اساتید چی باشه. به احتمال خیلی زیاد تا زمان دفاع از پایان نامه اینجا فقط در مورد همین موضوع مطلب بنویسم … فردا شونزدهم آذر روز دانشجوست و اگه من این ترم دفاع کنم تا اطلاع ثانوی از جرگه دانشجویان عزیز خارج خواهم شد.

Clicky Web Analytics