آرشیو برای ماه : بهمن, ۱۳۸۷

تغییر

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی
یواش یواش با زیاد شدن درآمد، میل به خرج کردن هم زیادتر میشه. یک پسربچه پونزده یا شونزده ساله فقط به اندازه پول تو جیبی‌ش خرج می‌کنه. با افزایش درآمد نوع هزینه‌ها و مقدارش زیاد و زیادتر می‌شه. اگه درآمد کم باشه با مترو یا اتوبوس میری اینطرف و اونطرف و اگر کمی درآمدت زیاد بشه ترجیح میدی بیشتر از تاکسی استفاده کنی. سعی می‌کنی یه خودرو شخصی بخری و دیگه منتظر تاکسی و آژانس نشی و بعد از مدتی، علاقه‌مند میشی که ماشینت رو عوض کنی. رانندگی با پراید برات لذتی نداره و احساس می‌کنی با یه ۴۰۵ و یا ۲۰۶ بهتر میشه رانندگی کرد و این داستان ادامه پیدا می‌کنه. در مورد خونه هم داستان همینطوره اوایل به یه خونه اجاره‌ای ۴۵ متری تو طبقه چهارم یه آپارتمان بدون آسانسور رضایت می‌دی و همینجوری که درآمدت زیاد میشه دوست داری که یه خونه مستقل داشته باشی و ترجیح میدی تو بالاترین طبقه یه آپارتمان مدرن و با آسانسور و استخر و سونا باشه. وقتی درآمدت کمه با یک گوشی موبایل ۵۰ تومنی می‌سازی و همینجور که درآمدت زیاد می‌شه میری دنبال مارک‌های منحصر بفرد و مدل‌های گرون قیمت. تا اینجای داستان هیچ مشکلی وجود نداره، روز به روز درآمدت زیاد میشه و تو هم سعی می‌کنی از زندگیت بیشتر لذت ببری. احساس می‌کنی اگه تو از این پولا استفاده نکنی، حتماً یکی دیگه استفاده می‌کنه.
اما ماجرا ازجایی شروع میشه که این روند افزایش درآمد متوقف میشه و یا حتی مثل امسال، به دلیل بحران اقتصادی درآمدت کم میشه. حالا دیگه اون ماشین گرون قیمته، خیلی داره اذیتت می‌کنه. خرجش حسابی رفته بالا و تو هم نمی‌تونی این همه پول در بیاری. حتی خرج بچه‌هات هم برات سنگین شده. تو دیگه نمی‌تونی برای اون مدرسه غیرانتفاعی پول بدی. هزینه‌های یه ساختمون مدرن با سونا و استخر هم خیلی داره بهت فشار میاره. اما دیگه به اون راحتی که هزینه‌ها زیاد میشد، نمیشه کمشون کرد. طبقه اجتماعی که تو توش قرار گرفتی، تو رو ملزم می‌کنه که سوار یه ماشین گرون قیمت بشی. بچه‌ت دیگه حتی نمی‌تونه تصور کنه که باید بره به یک مدرسه دولتی و مثل بقیه بچه‌ها درس بخونه. اون آپارتمان مدرن هم دیگه بخشی از شان اجتماعیه تو شده و حاضر نیستی به هیچ قیمتی از دستش بدی. دو حالت ممکن اتفاق بیافته، یا می‌تونی خودت رو با تغییرات محیط انطباق بدی و هزینه‌هات رو کم کنی و یا نابود میشی.
یه نگاهی به اینجا بندازید.

دفاع از کیان پایان‌نامه

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی
إِنَّ اللّهَ لاَ یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ
خداوند سرنوشت هیچ قوم (و ملتی) را تغییر نمی‏دهد مگر آنکه آنها خود را تغییر دهند


بعضی روزها تو زندگی با روزای دیگه فرق دارند، گاهی این روزا خیلی سخت میگذرن و گاهی هم خیلی شاد، بعضیهاشون پر از خاطره هستن و بعضی‌ دیگه پر از تجربه؛ روزایی مثل همین روز دفاع از پایان‌نامه. خیلی دوست دارم پست مربوط به این‌طور روزها را تو همون روز بنویسم ولی در این مورد امکانش برام فراهم نشد و با یک روز تاخیر می‌نگارم!

مجلس اول: قبل از شروع جلسه
صبح زود از خواب بیدار شدم و به اندازه دو وعده صبحونه خوردم، چون دفاع ساعت ۱۲ شروع میشد و فرصتی برای نهار خوردن نبود؛ البته قبلش نماز خونده بودم و حسابی از بعد معنوی خودم رو تغذیه کرده بودم، چون دفاع ساعت ۱۲ شروع می‌شد و فرصتی برای نماز ظهر هم نبود! حدود ساعت ۸ و نیم بود که از خونه زدم بیرون، به اصرار مامان، اول رفتم و یک فیلم برای دوربین گرفتم، تا در صورتی که امکانش بود از جلسه فیلم بگیریم (الان خیلی خوشحالم که به حرف مامان گوش دادم، فیلم جالبی شد). حدود ساعت ۹ و نیم بود که رسیدم دانشگاه. اول رفتم دفتر استاد مشاور و نسخه نهایی را دادم به مسئول دفترشون و بعد هم رفتم پیش دکتر شیرازی، تا هم جلسه دفاع را یادآوری کنم و هم آخرین توصیه‌ها را بشنوم و در آخر هم، نسخه نهایی را دادم خدمت یکی از اساتید داور. دیگه خیالم از سه تا از اساتید راحت شده بود و از قبل خیالم از اون یکی استاد داور هم راحت بود  و می دونستم که جلسه رو فراموش نمی‌کنن؛ بعد رفتم سراغ آبدارچی دانشکده و ازش خواستم که زحمت میوه و شیرینی جلسه دفاع رو بکشه و قول مساعد دادم که از خجالتش در خواهم اومد( البته به قولمان هم عمل کردیم). حالا دیگه حدود ساعت ۱۰ و نیم بود و حسین رسیده بود دانشگاه؛ به اتفاق حسین رفتیم و میوه و شیرینی و دوربین را از تو ماشین آوردبم و تحویل خانم آبدارچی دانشکده دادیم و ایشان هم خیالمان را راحت کردند، از بابت پذیرایی آبرومند! بعد با حسین برگشتیم کتابخونه دانشکده، جاییکه صفا و احسان رو همیشه میشه توش پیدا کرد. علی هم بود و من هم شروع کردم فیلمبرداری. ساعت یازده و نیم بود که امیر هم پیداش شد و مسئولیت فیلمبرداری را برعهده گرفت و انصافاً هم کار خیلی قشنگی از آب در آورد. چند دقیقه‌ای مونده به ساعت ۱۲ وارد کلاسی شدیم که قرار بود جلسه دفاع برگزار بشه، و بعد خیلی سریع با کمک حسین و امیر میوه‌ها را چیدیم و من کامپیوتر را آماده کردم. متاسفانه ال سی دی اون کلاس مشکل داشت و رنگ قرمز رو نشون نمی‌داد و از طرفی رنگ اصلی پیش زمینه اسلایدهای من هم قرمز بود؛ تقریباً پیش‌زمینه خیلی از صفحات فایل ارائه متمایل به سیاه شده بود و خیلی شکل جالبی نداشت (که در ابتدای جلسه توضیح داده شد!). میثم، جلیل، علی، احسان و یکی دو نفر دیگه که نمی‌شناختمشون هم تو همین بین وارد کلاس شدن و دکتر شیرازی هم با ۱۰ دقیقه تاخیر، قبل از سایر اساتید وارد کلاس شد و بعد سایر اساتید تشریف آوردن. فکر می‌کنم حدود ساعت ۱۲ و ربع بود که جلسه به طور رسمی شروع شد.

مجلس دوم: جلسه دفاع
جلسه رو با آیه‌ای که در ابتدای پست نوشتم شروع کردم و بعد یکی یکی اسلایدها را رفتم جلو. صحبت‌های من حدود یک ساعتی طول کشید. دکتر میر و علی روستا هم با تاخیر حدوداً ۴۵ دقیقه‌ای وارد کلاس شدن. دکتر شیرازی زیاد حرفمو قطع می‌کرد و هرجا که احساس می‌کرد مشکلی وجود دارد تذکر می‌داد! اساتید داور و مشاور تا انتهای صحبت‌های من حرفی نزدن ولی بعدش حسابی ریختن سرم و تا می‌تونستن گیر دادن؛ البته دکتر شیرازی کم و بیش سعی می‌کرد جلسه رو تحت کنترل داشته باشه. بعد از اینکه اساتید داور حسابی ایراد وارد کردند به کار و از مشکلاتش گفتند، یک مرتبه استاد مشاور سر برآورد و آنچنان سخنانی در وصف این تحقیق ایراد نمود که همگان انگشت به دهان به تحقیق ما  (و البته خودمان) نگاه می‌کردند و فریادهای احسنتشان را می‌شد از اعماق دلهایشان، با گوش جان شنید! در این لحظات بود که دکتر شیرازی جلسه را جمع و جور کرد و ما را به بیرون هدایت فرمود (بنده برای این لحظه، ثانیه شماری می‌کردم) تا اساتید محترم بعد از تبادل نظر نمره نهایی را اعلام نمایند. بعد از یک تبادل نظر طولانی ما به جلسه برگشتیم و دکتر شیرازی نمره هجده و نیم و درجه عالی را برای ما و همگان اعلام کردند.

مجلس آخر: بعد از دفاع
اساتید که معلوم بود همگی تا ساعت ۲ گرسنگی را تحمل کرده بودند، به سرعت هرچه تمام‌تر جلسه را ترک کردند و قبل از رفتن هم به ما حسابی تبریک گفتند. ما هم کمی با دوستان خوش و بش کردیم و دخل آنچه باقی مانده بود را آوردیم تا با قلبی آرام و دستانی خالی به منزل برگردیم. حسین و میثم کار داشتند و خیلی زود رفتند؛ اما علی روستا، امیر و دکتر میر با من ماندند و مسیر برگشت را با هم بودیم و همه مسیر جلسه دفاع راعالمانه نقد و بررسی می‌کردیم!

- اینگونه بود که این روز هم سپری شد و ما از تحصیل در این دوره فارغ شدیم.

چهره حقیقت

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی
همه ما می‌توانیم در نبردهای بسیاری پیروز شویم، اما خو گرفتن به این اندیشه که ممکن است مدام در نبردها فاتح شویم بی‌آنکه جنگ به نفع ما خاتمه یابد، شهامت فراوانی لازم دارد.
پیکار همچنان ادامه دارد و ما با دستهای پر از فتح می‌میریم! اما من اعتقاد دارم و پیوسته خواهم داشت که روزی فرا خواهد رسید که انسان در پیکار بزرگی که از ازل آغاز شده به پیروزی برسد و روزی، در آنجا که من شکست خورده ام، دستهای بشر نقاب تیرگی و هرج و مرج و پوچی را خواهد درید و در پرتو معرفت و عدالت و عشق در چهره حقیقت خواهد نگریست.
رومن گاری

لذت هدایت

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی

حوالی ساعت هشت صبح بود، داشتم اطراف میدون راه‌آهن به دنبال آدرس راهنمایی و رانندگی می‌گشتم. بخشی از آدرس را از پدر پرسیده بودم و سعی می‌کردم با پرس‌و‌جو مابقی راه را پیدا کنم. در همین حال پیرمردی را دیدم که با موی سپید بر روی صندلی دست‌سازی، جلوی مغازه‌اش نشسته است. از او آدرس را پرسیدم و در کمال تعجب دیدم که پیرمرد بلند شد و تا نزدیک ماشین آمد، و بعد با دقت تمام آدرس را نشانم داد. بعد از گذشت دو سه سال از آن ماجرا، هرگز نتوانسته‌ام آن صحنه را فراموش کنم. پیرمرد غرق در لذت بود، وقتی گمراهی را هدایت می‌کرد. امروز این لذت را بار دیگر تجربه کردم؛ با این تفاوت که این‌بار من غرق در لذت شده بودم، وقتی راه را به سربازی با لهجه‌ای که گمان کنم از آنِ مردمان مرکزی ایران بود نشان می‌دادم. این لذت را در معلم‌ها و اساتید زیادی دیدم، آنگاه که تدریسشان، به سانِ هدایتی است برای رساندن دیگران به هدف‌.
نگاهی کردم به حادثه و یا به قول استاد مطهری، حماسه کربلا، و هیچ پیدا نکردم در این حماسه مگر هدایت و لذت آن. لذتی که سالار شهیدان را به میانه میدان کشاند و تصویری ساخت از کودکی در دستان یک بزرگ مرد، که با لبی تشنه جان خویش را به معبود تسلیم کرد. لذتی که عباس را یگانه سقای تاریخ ساخت و زینب را بر بالای منبرها برد. لذتی که، درک ذره‌ای از آن کافی بود تا علی‌اکبر به میدان رود و حر در صف اولین‌ شهیدان قرار گیرد. لذتی که تشنگی را سهل و جان دادن را شیرین می‌نمود. لذت نشان دادن راه به همه مردمان آزاده، در تمامی اعصار و قرون و لذت فریاد “هیهات من الذله” در گوش تاریخ و لذتی که بیدار باید بود تا به حقیقت وجودش پی برد.

افاضات

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی
یه جایی خوندم که آدم‌ها سعی می‌کنند ویژگی‌های نکوهیده خودشون رو پنهان کنند و احساسشون بر اینه که دیگران متوجه این خصلت‌ها نمی‌شوند، درحالیکه این ویژگی‌ها خیلی سریع توسط سایرین کشف می‌شوند … مثلاً افراد حسود سعی دارند خودشون رو خیلی بی‌تفاوت به دیگران نشون بدهند، ولی این افراد با رفتار و کردار و جملاتشون، خودشون رو رسوا می‌کنند و حتی گاهی اوقات برای مبرا کردن خودشون، حسادت رو به افراد دیگه نسبت می‌دهند … در واقع افراد از حرف‌های یه آدم نیست که به شخصیتش پی می‌برند، بلکه رفتار بیشتر ملاک شناخته.
یکی از رفتارهای به شدت نکوهیده ما آدم‌ها اینه که می‌خوایم نظر خودمون رو به هر قیمتی که شده به دیگران تحمیل کنیم، و برای پنهان کردن این رفتار چه روشی بهتر از نسبت دادن این خصیصه به دیگران … شدت این رفتار تو افراد مختلف متفاوته، ولی تو بعضیا به قدری شدیده که رای و نظر هیچکس دیگه‌ای رو نمی‌تونند قبول کنند … اینجور افراد تو خیلی از جمع‌ها پیدا می‌شوند و به جای صحبت‌های شیرین و هدفمند، بیشتر به بیان نظرات و روش زندگی خودشون و همچنین تحمیل اون به دیگران می‌پردازند … مثلاً دائماً بیان می‌کنند که ماشین من از همه ابعاد بهترین گزینه‌ست یا مسیر تحصیلی که من در پیش گرفتم بهترین مسیر ممکنه و یا حتی مغازه‌ای که من ازش خرید می‌کنم بهترین مغازه‌ست … در صورتی که هر آدم عاقلی می‌دونه هر روش و هر تصمیمی دارای مزایایی‌ست و معایبی و اساساً لزومی نداره برای هر موضوع کوچک و بزرگی به بیان نظرات خودمون و تحمیل اونها به دیگران بپردازیم …
Clicky Web Analytics