آرشیو برای ماه : اسفند, ۱۳۸۷

این روزها

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی

نشستن روبروی آسمان و گذراندن افکار از دالان ذهن، شیوه‌ای است که این روزها در پیش گرفته‌ام. در واقع با این عبارت می‌شه گفت که کار خاصی نمی‌کنم، شاید دیگران نظر دیگری داشته باشند؛ ولی نظر خودم همین است.
انگار چهار فصل سال، مثل چهار روز یا حتی چهار ساعت باشند. شتابان و روان، میان و میرن و تا چشمی به هم می‌زنی اسفند می‌‌شه. برای فهمیدن اینکه اسفند اومده، لازم نیست به تقویم یا آسمون نگاه کنی. اسفند رو می‌شه از طول صف‌های بانک، شلوغی خیابون‌ها،
بحثهایی که تو تاکسی در مورد بنزین سال آینده شعله‌ور میشه، شادی پسر همسایه به خاطر خریدن یه جفت کفش، دل‌مشغولی‌های بابا، خونه‌تکونی مامان و هزار تا چیز دیگه فهمید. اسفند چیزی بیشتر از نام یک ماه خورشیدی است؛ بیشتر شبیه به فرصتی برای شمردن جوجه‌هاست. اسفند با تمام وجودش فریاد می‌زنه. فریادی برای بیدار کردن “منِ” همیشه خواب!

دوست یا شیفته؟

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی
چند روز پیش داشتم یه چیکه (به قول محمد صالح علایِ جان) روزنامه می‌خوندم که به این مطلب برخوردم:

“خودشیفتگی معادل فارسی واژه Narcissism است که مترادف‌هایی همچون خودبینی، خودکامگی، خودپسندی و … نیز می‌توان برای آن در نظر گرفت اما به نظر می‌رسد این واژهِ خودشیفتگی است که بارمعنایی کامل کلمه را در خود دارد …
خوددوستی و خودشیفتگی ماهیتاً با یکدیگر فاصله زیادی دارند؛ خود دوستی نه تنها غیرعادی و بیمارگونه نیست بلکه نشانه سلامتی روانی فرد است. در حالیکه فرد خودشیفته برخلاف تصور عمومی خود را دوست ندارد و به خویشتن خویش احترام نمی‌گذارد، بلکه خود را از دیگران برتر می‌داند و در واقع شیفته نقش خویش است. خودشیفتگی اجتماعی دستاورد دنیای امروز است و جامعه خودشیفته نیز اسیر نقش‌هایی کاذب است که خودش ساخته و پرداخته است …”

اینها بخشی از نوشته‌ای است که “حمیدرضا امیدی سرور” در خصوص کتاب “خودشیفتگی فردی، خودشیفتگی اجتماعی” تو روزنامه همشهری نوشته بود. دیدم جالبه، گفتم شما هم فیض ببرید! و یک کم بیشتر خودتون رو دوست داشته باشید (به جای اینکه شیفته خودتون باشید :-)

من شوخی می کنم، ولی شما جدی بگیر

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی

آلپاچینوآخر هفته‌ای که گذشت فرصتی پیش اومد تا در رکاب! یکی از دوستان فیلم “The Recruit”، محصول سال ۲۰۰۳ رو ببینم. فیلم در مورد استخدام افرادی برای سازمان سیا بود؛ “آلپاچینو” مسئول پیدا کردن استعدادها  برای سازمان بود و “کلین فارل” هم به اصطلاح یک نخبه بود که توسط آلپاچینو شناسایی شده و قرار بود بعد از طی کردن مراحل آزمون استخدامی به سازمان بپیوندد. نمی‌خوام وارد جزئیات بشم، خودتون می‌تونید فیلم رو ببینید و ازش لذت ببرید.
نکته جالب، شرایطی بود که آلپاچینو برای فارل پیش میاورد و در نهایت معلوم می‌شد که این موقعیت‌ها فقط بخشی از آزمون استخدامیست و به قول خودش “Every thing is a test”. به عنوان مثال در بخشی از فیلم فارل و همکارش در حین آموزش توسط افرادی ناشناس دزدیده و به جایی نامشخص منتقل شدند. بعد از چند روز گرسنگی و شکنجه روحی و روانی، فارل اسم رئیسش رو لو داد و دقیقاً در همین زمان یکی از درهای محل بازداشت باز شد و فارل تازه فهمید که این فقط یک آزمون بوده و در واقع خود آلپاچینو ماجرای دزدی و شکنجه رو طراحی کرده.
داشتم فکر می‌کردم وضعیت ما تو این دنیا، خیلی بی‌شباهت به این فیلم نیست. با اینکه هممون می‌دونیم زندگی تو این دنیا بیش از هر چیزی، فراهم کننده عرصه‌ایست برای آزموده شدن، باز هم جدی می‌گیریمش. در موقعیت‌های مختلف به قدری به مسائل با جدیت نگاه می‌کنیم که فراموشمون میشه هر لحظه از زندگی بیش از هرچیز، آزمونیست برای اثبات آنچه در واقع هستیم.

کلامِ آسوده!

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی

هوا حدوداً کم و بیش شبیه اواسط پائیز یا دم دمای آخر فروردینه، به هر حال هر جوری که هست شبیه بهمن نیست. البته این موارد در حوزه اختیارات بنده جای نمی‌گیرد و در این دنیا مسئولیت این کار را از دوش ما برداشته‌اند و تا زمانیکه این دنیا جای زندگی باشد، ما را مسئولیت بر دوش است و اگر دنیایی برای زندگی نباشد، آنگاه همچو منی نخواهد بود و مسئولیتی گریبانم را نخواهد گرفت. ما همین قدر که از این هوای دلچسب و آلوده لذت ببریم و شکر خدای متعال کنیم، از پس مسئولیت خویش برآمده‌ایم.
در روزگاری که از پایان‌نامه و ترکش‌‌هایش رهایی یافته‌ایم، برنامه‌مان دارد کم کم شبیه به آن‌چیزی می‌شود که قبل از این اتفاق عظیم در جریان بود. مطالعه می‌کنیم، به دانشگاه می‌رویم و برای خودمان برنامه‌ریزی می‌کنیم که در سه ماهه اول سال آینده این می‌کنیم و آن. گه گاه وبلاگ می‌خوانیم و پست الکترونیک خویش را ملاحظه می‌فرمائیم؛ با دوستان ملاقات می‌کنیم و پروژه‌های ندیده و نشنیده را شروع نکرده به سرانجام می‌رسانیم. وبلاگ نوشتنمان هم در این مدت عوض شده و ژست آدم‌های مرفه بی درد را به خود گرفته‌ایم؛ و بعید نیست که در روزگاری نه چندان دور همچون حضرت حافظ به غزل‌سرایی بیافتیم و جام می و ساقی و آسمان را به مناظره بکشانیم که های شب زندگانِ خراباتی، رهِ رندان مبندید که این مطربانِ هم همه گویِ سرمست در بگشوده‌اند به عالمی دیگر … . اصولاً و شاید هم فروعاً مطالعه را به دو قسم عمده می‌توان تقسیم نمود، قسمی که از سر اجبار است و قسمی که از سر اختیار؛ و همگان در این نکته با بنده حقیر هم کلام خواهند بود که، قسم دوم در هر حوزه‌ای که باشد دلچسب‌تر و خواستنی‌تر است. ما نیز در این ایام بیشتر به قسم دوم همت گمارده و کار بازسازی روحی را آغاز نموده‌ایم. باشد که همگان (حتی اگر به اندازه نویسنده گمراه شده باشند) رستگار شوند.

کتابفروشی

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی

روبروی در اصلی مدرسه‌مون یه مغازه‌ای بود که من فکر می‌کردم بهش می‌شه گفت کتابفروشی، ولی خوب واقعاً اینطور نبود. به جز چندتا دونه کتاب داستان، بقیه‌اش لوازم‌التحریر بود. یادمه اون زمان یکی از لذت‌بخش‌ترین کارهایی که من می‌تونستم انجام بدم، این بود که مثلاً برای خرید مداد برم تو اون مغازه. مغازه امیرآقا با خونه‌اش فقط یک “در” فاصله داشت و بیشتر وقتا همسر و دخترشم تو مغازه بودن. ظهرها که بچه‌ها از مدرسه تعطیل می‌شدن و مغازه شلوغ میشد، همسر امیرآقا بهش کمک می‌کرد. یادمه امیرآقا با موتورش می‌رفت بازار و برای مغازش جنس میاورد.
حدوداً دوازده سیزده سالم بود که سرکوچه‌مون که با کوچه مدرسه دوتا کوچه اختلاف داشت، یک کتاب‌فروشی واقعی باز شد. صاحب کتابفروشی یک آدم مسن بود که اهل تاریخ خوندن و ادبیات بود. با دخترش که فکر می‌کنم اون زمان بیست و چهار پنج سالش بود، تو مغازه می‌شستن. یادمه اونوقتا، اونقدری پول نداشتم که بتونم کتابای درست و حسابی بخرم. گرون‌ترین کتابی که به اتفاق خواهرم از اون مغازه خریدیم، یک دیکشنری مثلاً درست و حسابی بود. یکی از آدمای پول‌دار محله هم که اتفاقاً اهل مطالعه بود همیشه تو مغازه اونا بود و زمستونا می‌شد بوی چای تازه دم رو از توی مغازه حس کرد. این کتاب‌فروشی عمر زیادی نداشت و بعد ازدو سه سال با فوت صاحب مغازه بسته شد. البته دخترک چند ماهی سعی کرد که مغازه رو باز نگه داره، ولی خوب نشد. اون مغازه الان تبدیل شده به یک تعویض روغنی!
میدون انقلاب، با کتابفروشی‌های شلوغ و قفسه‌های درهم و برهم، تجربه بعدی من بود. یادمه یه بار به قدری کتاب خریدم که دیگه پولی برای برگشتن به خونه باقی نمونده بود؛ و مجبور شدم با دوتا دونه بلیطی که داشتم، خودم رو یه جوری برسونم خونه. هنوزم گه گاهی میرم اونجا و تو قفسه‌ها سرک می‌کشم، ولی دیگه کمتر کتاب می‌خرم. تو میدون انقلاب کتاب به عنوان یک کالای کاملاً تجاری شناخته میشه و نه یک کالای فرهنگی و ادبی؛ و کتابفروشی‌ها بیش از هرچیزی، کتابای دانشگاهی رو دارن. خیلی از کتابای خوبی که تا حالا خوندم، به هیچ وجه توی اون بازار شام پیدا نمی‌شه.
جدیداً دارم با کتابفروشی‌هایی آشنا می‌شم که دارای یه شخصیت و بعد فرهنگی هستند. می‌تونی توشون کتابایی رو پیدا کنی که حرفی برای گفتن دارن. تو این کتابفروشی‌ها برای کتاب حداقل به اندازه کت و شلوار ارزش قائل شدن و توی ویترین و قفسه‌های تر و تمیز چیدنشون. میشه توشون یه کتاب رو برداری و چند لحظه‌ای بنشینی و بخونیش و با بقیه درموردش صحبت کنی. یکی از این کتابخونه‌ها رو سر خیابون فاطمی پیدا کردم و تعداد دیگه‌ای هم اطراف پل کریمخان …

خبر فوری: بالاخره حسین هم به جرگه وبلاگ نویس‌ها پیوست. اسم وبلاگش رو گذاشته “یک فنجان کافی‌میکس”. می‌تونید اینجا ببینیدش … حسین جزو اولین کسانیه که منو با فضای وبلاگ خوانی آشنا کرد و فکر می‌کنم تو  حوزه وبلاگ‌نویسی هم آدم موفقی بشه :)

Clicky Web Analytics