وقتی اسمش میاد همه یاد پول میافتیم. اینجوری برامون جا افتاده که برکت فقط باید توی پول باشه. اونقدر به این مسئله فکر میکنیم که فراموشمون میشه عمری که داره میگذره بیشتر محتاج برکته. بعضیمون تمام عمرمون رو به تحصیل میگذرونیم، بعضی به کار صادقانه، بعضی به تفریح، گروهی به دعواهای سیاسی، عدهای به نوشتن، عدهای به تفکر، خیلیها به تدریس، دستهای به خیالپردازی و بالاخره این چند میلیارد فرزند آدم عمرشون رو با هزار تا کار متفاوت سپری میکنند. یک عدهمون که کلاً بیراهه میریم و اساساً در آینده برای کارهامون هیچ توجیهی نخواهیم داشت. اما گروه دیگهای از ما آدما عمرمون رو به کارهای پر ارزشی مثل تدریس یا کار صادقانه یا فعالیت سیاسی حقطلبانه میگذرونیم. اما به نظر میرسه حتی انجام کارهای به این خوبی هم تا زمانیکه دارای هدف مقدسی همچون نزدیک شدن به معبود نباشه، نمیتونه مفهوم خاصی داشته باشه و شاید به نوعی همون گذران عمر به بیبرکتی باشه.
عمرتون پر برکت.
قرار نیست بیننده الی را بشناسد، قرار نیست بداند الی از کدام طبقه اجتماعیست، قرار نیست حتی به خصوصیات اخلاقی او پی ببرد. همه اینها باید در ابهام باقی بماند تا بیننده داستان را با میل خود سرِهم کند. الی دختری است که حوالی دهه سوم زندگی پرسه میزند و نامزدی دارد که داستان مشترکشان ۳ سال به درازا کشیده و گویا برای الی دیگر رمقی نمانده که این داستان را ادامه دهد. تلفن آقای نامزد را یکبار با ابروهای درهم کشیده قطع میکند و در حین گره زدن زلفش در زلف پسرکی ایرانی-آلمانی، یک پایان تلخ را به تلخی بی پایان ترجیح میدهد.
نویسنده اما الی را در میانه داستان در ابهام غرق میکند تا یک نسل از دختران محجوب و باحیا را به اعماق دریا فرستاده باشد. نویسنده، داستان زندگی الی را با چند خانواده ایرانی که نماینده بخش بزرگی از جامعه امروزمان هستند گره میزند تا با کشتن الی نقاب از چهره سپیده و احمد و دوستانشان بردارد. نامزد الی هم پسرکیست که موجه مینماید و به شمال نیامده که جنازه الی را تحویل بگیرد؛ چون خودش خواسته یا ناخواسته الی را از قبل کشته. آقای نامزد به دریا آمده تا فقط بداند که آیا هنوز او برای الی زنده است یا مرده؟ که با جواب دروغ سپیده به بیراهه میرود.
و در آخر الی در کمال از خودگذشتگی و معصومیت درپی پسربچهای سربههوا، دل به دریا میزند و با دریا یکی میشود.
فکر میکنم پائیز سال ۸۴ بود که حادثه هواپیمای C-130 رخ داد. یادمه تمام مجریهای تلویزیون تا مدتها با بغض و گریه صحبت میکردند و از جانباختگان این حادثه به نام شهید یاد شد. شک ندارم که حادثه خیلی وسیع و جانگداز بود و انسانهای بزرگی در آن هواپیما جان باختند. حتی تصور انسانهایی که در آتش سوختند هم برای من خیلی سخت است. ولی رفتار صدا و سیما در آن حادثه با حادثه توپولوف از زمین تا آسمان فرق دارد. اینروزها لبخندِ روی لب مجریها خیلی آزارم میدهد. فراگیری حادثه C-130 فقط بهخاطر این بود که عدهای از اهالی رسانه در آن بودند. اگر در آن حادثه با اجساد سوخته روبرو بودیم، در حادثه توپولوف اساساً چیزی به نام جسد باقی نمانده است و ایکاش بیش از اینها با خانواده جانباختگان همدردی میشد. البته میشود تصور کرد که این رفتار جامعه رسانه بهخاطر نزدیکی جانباختگان C-130 با ایشان است، ولی این دلیل کافی برای دنبال کردن دو استراتژی متفاوت نبوده و نیست.
این موضوع از آن جهت برایم دارای اهمیت شده است که نسبت به کلمه عدالت حساس شدهام. مثلاً وصل کردن عدالت به ضریب جینی برایم خیلی خندهدار است. ضریب جینی فقط برابری توزیع ثروت را در سطح جامعه نشان میدهد و در صورتی هم که یکی از معیارهای عدالت باشد فقط حوزه اقتصادی عدالت را پوشش میدهد درحالیکه بیتردید امروزه عدالت در حوزه رسانه نقش مهمتری دارد.
نکته دیگر در خصوص عدالت این است که هیچ کس ابعاد دردناک عدالت را برای خود دوست ندارد و همه به طور کلی گرایش دارند که عدالت در نهایت به نفع آنها تمام شود. عدالت لبه تیزیست که قدم زدن بیلغزش بر روی آن کاریست بسیار سخت و گاهی احساس میکنم که اجرای آن در توان هیچ انسانی نیست؛ و بیشتر شبیه به آرمانی است که باید آن را در نوک قله اهدافمان قرار دهیم و سعی در کم کردن بیعدالتی داشته باشیم تا شاید روزی به آن برسیم.
پینوشت: امیدوارم بتوانم در طول زمان و با همفکری دوستان، بیشتر به بحث عدالت بپردازم.
از این مقاله خوشم اومد. ترجمهش کردم و گذاشتم اینجا تا شما هم بخونید.
خوشحال میشم نظرتون رو بدونم. هم در مورد مقاله و هم در مورد ترجمه من
حضرت حافظ در ادامه با قیافهای حق بهجانب میفرمایند ” کی روی ره ز که پرسی چه کنی چون باشی”. ایشان بدون توجه به اینکه ما بعد از ماهها دیوان غزلیاتشان را باز نمودهایم صراحتاً فقر ما را به رخ کشیده و در ابیاتی اینگونه مینویسند “در مقامی که صدارت به فقیران بخشند … چشم دارم که به جاه از همه افزون باشی”. بنده به خاطر علاقهای که به ایشان دارم لازم میدانم به نکاتی اشاره کنم.
قبل از هرچیز باید خدمت آن بزرگوار عرض کنم که اطلاعاتی که به آن حضرت دادهاند غلط است. چهکسی گفته است که کاروان رفته و من در خوابم. من خدمت شما عرض میکنم که بنده هفت بیابان بعد از کاروان را هم پشت سر گذاشتهام و اسناد آن هم همکنون در اداره راهداری موجود است. جناب حافظ، کسی که در خواب است شما و اطرافیانتان هستید که اینگونه زحمات بنده را نادیده میگیرید و ما را به خواب متهم میکنید.
نکته دیگر اینکه در این بحران جهانی چه لزومی دارد که ته دل دوستان دور یا نزدیک ما را خالی کنید و آشکارا بگویید که بنده آنقدر فقیرم که اگر در جایی صدارت از آن فقرا باشد، من به بالاترین درجات نائل میشوم. بنده واقعاً به شما علاقه دارم. خواهش میکنم سنجیدهتر سخن بگویید. گیرم که در طی قرنها هزاران نفر آمدند و از شما تعریف کردند، آیا این دلیلی میشود برای اینکه شما هر مطلبی را در حضور همگان مطرح کرده و حتی آن را کتاب کنید و در سراسر دنیا و به زبانهای مختلف در اختیار همگان قرار دهید؟
جناب حافظ من نمیخواهم وارد جزئیات شوم ولی شما در جایی میفرمائید “نقطه عشق نمودم به تو هان سهو مکن … ور نه چون بنگری از دایره بیرون باشی”. من میخواهم بگویم، دوست عزیز این کدام دایره یا حلقهای است که شما من را واردش کردهاید و حالا هم ادعا میکنید که اگر سهو کنم از دایره بیرونم میکنید؟ من به شما علاقه دارم، معلوم است که اطلاعاتی که به شما دادهاند غلط است وگرنه همه میدانند که من خودم این دایره را ساختم و نقطه عشق را هم در وسط آن بنا نهادم. به هر حال بیشتر از این سرتان را درد نمیاورم؛ فقط لطفاً اینبار که ما دیوانتان را باز کردیم کمی سنجیدهتر با ما سخن بگوئید. فعلاً یا حق …
پینوشت اول: دیروز بعد از مدتها دیوان حافظ به دست گرفتیم و این غزل آمد.
پینوشت بعدی: بنده جداً از جناب حافظ عذرخواهی کرده و خدمت ایشان و سایر علما عرض میکنم که این چند خط را صرفاً بهجهت تغییر حال و هوای عندلیبان نوشتم و بس.
از پی پینوشت: ساعتی بعد از نوشتن این متن دوباره دیوان حافظ را گشودم و این غزل آمد! لطفاً با دقت بخوانید، نکات جالبی دارد
مثل همیشه مسیر برگشت رو داشتم با امیر پیاده میومدم. نمیدونم چی شد که دستم خورد به شیشه عینک و شیشه بینوا آنچنان کثیف شد که تمام دید من رو گرفت. میتونستم همونجوری بزارم روی چشمم باشه ولی ترجیح دادم دقایقی رو بدون عینک تو خیابون پرسه بزنم. هوا تقریباً تاریک شده بود. شروع کردم به امتحان کردن میزان دیدم.
پلاک ماشینها رو تا فاصله هفتهشت متری میتونستم بخونم. آدما (مخصوصاً خانوما) جوانتر به نظر میرسیدن و این هم اصولاً بهخاطر این بود که چین و چروک روی صورتشون کمتر به چشمم میومد. اونایی که زیاد باهام فاصله داشتن چاق و لاغریشون خیلی فرقی نمیکرد. کلیات تابلوهای مغازهها قابل دیدن بود. زمین یک کم دورتر به نظر میرسید و به همین خاطر حس کردم که قدم بلندتره از اون چیزیه که با عینک تصور میکردم. روی صندلی عقب تاکسی من و یه نفر دیگه نشسته بودیم، دوتا خانوم درو باز کردن و میخواستن سوار بشن که بعد از شفافسازی بنده، تازه متوجه شدن که ما دونفریم روی صندلی عقب و اونها جاشون نمیشه و من نتیجه گرفتم که همیشه کسانی هم هستند که از من کمتر میبینند. تو فاصله ۱۵ دقیقهای که عینک نداشتم نگرشهای ذهنیم عوض نشد و این یعنی اینکه برای درک شرایط جامعه حتماً لازم نیست همه چیز رو با وضوح کامل دید! عینک نداشتم ولی گوشهام بهتر میشنید. عینک نداشتم ولی هنوز هم معتقدم عدهای در این جامعه با چشمهای باز و عینکهای فوق قوی حقایق را نمیبینند و در خواب ناز به سر میبرند. عینک نداشتم ولی داشتم تو ذهنم پست امشب عندلیبان رو مینوشتم.