آرشیو برای ماه : شهریور, ۱۳۸۸

مرا موی بلندی بود روزی

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی
چون‌ می‌گذرد عمر چه‌ شیرین‌ و چه‌ تلخ          پیمانه‌ چو پر شود چه‌ نیشابور و چه‌ بلخ‌
می‌ نوش‌ که‌ بعد از من‌ و تو ماه‌ بسی               ‌از  سلخ‌ به‌ غره ‌ آید از غره ‌ به‌ سلخ*

راستش نمی دانم از چه بگویم و از کجا؟ گویی نوشتن هم کمی فراموش کرده ام. به جایش اما جوراب شستن و پوتین واکس زدن و نارنجک انداختن آموخته ام. به جایش سینه خیز رفتن با زبان روزه زیر برق آفتاب را آموخته ام و نشانه گرفتن زیر خال سیاه و فشردن قنداق اسلحه به گودی شانه را! به جایش قدم آهسته و محکم و موزون را به پاهایام یاد داده اند.
جداً نمی دانم چه بگویم. از حسرت مرخصی ۳ ساعته بگویم یا لذت ترخیص ۳۰ ساعته و رفتن به مشهد؟ از هم خدمتی ۲۱ ساله بگویم یا آن جوان ۲۷ ساله متاهل با دو فرزند قد و نیم قد؟ خدا را چه دیده ای، شاید هم تصمیم گرفتم از قطار درجه یک! بگویم یا بیدارباش ساعت سه و نیم و خاموشی ساعت ۹ یا غذاهایی که بی وقفه به سطل آشغال تحویلشان دادم یا نمازهای جماعت صبح و ظهر و عصر و مغرب و عشا یا صف حمام  یا نوع نگاه مردم به ما در شهر یا هزار اتفاق تازه دیگر در زندگی جدید.
چه من بخواهم و چه نخواهم، حدود نیمی از دوره گذشته و نیمه دیگرش هم خواهد گذشت.

*: این ابیات بر روی یکی از وجوه آرامگاه خیام نوشته شده بود که البته کمی هم با متن موجود در کتاب ها متفاوت است.

Clicky Web Analytics