کلاس که تموم شد هنوز بارون می بارید و از اونجایی که یه حسی به من گفته بود که امروز حتماً باران خواهید بارید، کلاه مشکی لبه دار را با خودم آورده بودم و بدون وقفه بر سر مبارک که هنوز رشد کامل موها را بعد از دو ماه تجربه نکرده، گذاشتم. چند دقیقه ای تا ایستگاه اتوبوس های تندرو راه بود و چند ده دقیقه ای هم از ابتدای ایستگاه تا جلوی در اتوبوس کم و بیش تندرو. نمی دونم چطور شد که بعد از یکی دو ایستگاه و در آن شلوغی مثال زدنی به صندلی منتها علیه سمت راست یک اتوبوس هفده هجده متری رسیدم و یک سرو گردن از سایر مسافرین بالاتر قرار گرفتم. بارون هنوز هم زیبا و یکنواخت می بارید و بازای هر یک مسافری که پیاده می شد بیش از دو مسافر جایگزین می شد. از بین همه آهنگهای رو گوشی موبایل به یکباره نوای کاروان بنان بر دل و جان ما نشست و روحمان را از کاروان اتوبوس های طویل قرمز رنگ به کاروان زندگی آبی برد و حظی وافر در این روزگار تلخ و نه چندان روشن حاصل آمد.
می تونید نوای دلنشین کاروان رو از اینجا دانلود کنید … شنیدن این دکلمه هم خالی از لطف نیست.
روزها یکی پس از دیگری آمدند و رفتند تا بالاخره صبح روز پنجم رسید. هوا بی نهایت سرد بود. تمام لباسهایی که داشتم را پوشیده بودم. اورکت را با زور تونستم بپوشم و بعد هم چفیه را انداختم دور گردنم. آنقدر سنگین شده بودم که به سختی می تونستم خودم و تجهیزاتم را جابجا کنم. باید قبل از سایر نیروها به عنوان دشمن فرضی! روی کوه های اطراف موضع می گرفتیم. سلاح ها تا دندان مسلح بود و منتظر اولین انفجار بودیم تا مانور شروع شود.
حدود یک ساعتی نبرد با دشمن فرضی (که ما باشیم) طول کشید و نهایتاً همانطور که از قبل تعیین شده بود ما شکست خوردیم. بعد از این رزم نسبتاً واقعی و کمی تا قسمتی جذاب، حلیم خوردیم و آماده شدیم تا بعد از پنج روز چادرها را جمع کنیم و به سمت پادگان حرکت کنیم. حدود ساعت ۱۱ بود که از اردوگاه راه افتادیم و همه سختی ها را پشت سر خودمون جا گذاشتیم.
راستش شاید تا حالا سختی جنگیدن را به این شکل لمس نکرده بودم. زندگی در چادری پر از خاک و بعضاً مار و عقرب و سنگری بر روی قله کوه و کنار آمدن با سرما و در دسترس نبودن آب و عدم وجود چیزی به نام حمام و هزار و یک سختی دیگر، همه و همه تنها بخشی از مشکلات یک میدان نبرد ساختگی بود.
وقتی مجبور باشی با یک فانوس در دل تاریکی شب زندگی کنی تازه قدر نور را می فهمی و وقتی از ترس ربوده شدن اسلحه و تجهیزات، حتی یک لحظه خواب راحت هم نداشته باشی تازه ارزش خواب راحت را درک می کنی. نماز خواندن بر روی خاک است که ارزش فرش زیر پایت را به تو می فهماند.
دوره آموزشی تمام شد و من در میان خستگی و دلتنگی و خوشحالی گیر افتاده ام. روزهای سخت و دشوار و گاهی سرد و بی روحی را با دوستان گرمی گذرانده ام و امیدوارم به آینده ای که هرگز در آن جنگی نباشد.