در کلِ دوره دوماهه آموزشی خیلی کم پیش اومد که با دوستی بتونیم زیر آفتاب راه بریم و در مورد یه موضوع دوست داشتنی گپ بزنیم. ولی یکی از بچه هایی که چندباری فرصت شد با هم بحث کنیم، دوست عزیزی بود که علاقه زیادی به فلسفه داشت و با وجود اینکه در یکی از رشته های علوم تجربی لیسانس گرفته بود، خودش رو برای فوق لیسانس فلسفه آماده می کرد. راستش این آدم تونست من رو هم تحت تاثیر قرار بده و موجب شد کتابی که حسین حدود یک سال پیش به من داده بود را در یک ماهه اخیر بخونم. البته برخی درگیری های ذهنی هم در این بین بی تاثیر نبود.
کتاب “الفبای فلسفه” متناسب با سطح بی سوادی من از فلسفه بود و بسیار به دل نشست و گمان کنم سرآغازی شد برای کتابهای بعدی. از میان مباحث مطرح در جغرافیای این کتاب، فلسفه اخلاق، علم، سیاست و هنر بیش از سایر حوزه ها برای من جالب بود. مطرح کردن نظریات مختلف و نقدِ تک تک آنها توسط نایجل وابرتون خیلی خوب می تونه تصویر روشنگرانه ای از عالم فلسفه برای تازه واردان به این حوزه ترسیم کند. خوندنش رو به شما توصیه می کنم.
روزنامه همشهری توقیف شد.
- (جمعیت از خنده روی پا بند نمیشن)
هیچی هیچی ما هم شدیم کارمند! از همون کارمندهایی که خودتون خوب می دونید.
از همونایی که حسابی حواسشون به خط اتوی شلوارشون هست که مبادا نابود بشه.
از همونایی که واکس کفشهاشون مهمتر از تفکر در خصوص دوگانه انگاری یا فیزیکالیسمه.
از همونایی که آب توی دلشون تکون نمی خوره و بیشتر از ۱۰ دقیقه زیر آفتاب نمی مونند.
از همونایی که از ارباب رجوع به جای تلفن استفاده می کنند و با یه تیکه کاغذ تو هفت هشت طبقه هی بالا و پائین می برنشون.
از همونایی که ترجیح میدن اول مشتری سلام کنه.
از همونایی که صبح ها تو ادارشون شیر یارانه ای میارن.
از همونایی که سر ظهر در اتاق رو می بندند و پیچ پشت صندلی رو شل می کنند و پاهاشون رو میذارن روی میز و چند ده دقیقه ای می خوابن.
از همونایی که دخلشون اصلاً با خرجشون نمی خونه.
بازم بگم؟
از این به بعد گاهی از اتفاقات اداره می نویسم.
… باد سرد از برون نعره می زد
آتش اندر دل کلبه می سوخت
دختری ناگه از در درآمد
که همی گفت و بر سر همی کوفت
“ای دل من ، دل من ، دل من”
آه از قلب خسته بر آورد
در بر ما درافتاد و شد سرد
این چنین دختر بیدلی را
هیچ دانی چه زار و زبون کرد؟
عشق فانی کننده، منم عشق
حاصل زندگانی منم ، من
روشنی جهانی منم ، من
من، فسانه، دل عاشقانم
گر بود جسم و جانی، منم، من
من گل عشقم و زاده ی اشک …
نیما در سرآغاز این منظومه میگه:
به پیشگاه استاد “نظام وفا” تقدیم می کنم:
هرچند که می دانم این منظومه هدیه ناچیزیست، اما او اهالی کوهستان را به سادگی و صداقتشان خواهد بخشید.
نیما یوشیج – دیماه ۱۳۰۱
مدتها پیش قسمتهایی از این شعر بلند را با صدای ایرج بسطامی شنیده بودم که می تونید از اینجا دانلود کنید. محسن نامجو هم در آلبوم آخرش بخش هایی از آن را خوانده که از اینجا قابل دانلوده.
شما کدوم یکی از این دوتا رو ترجیح می دید؟
- پیرزن به سختی وارد قطار میشه. دوتا از مردای با غیرت که یکیشون کنار من نشسته وقتی سختی گام برداشتن پیرزن رو دیدند به سرعت بلند شدند تا او بنشیند (البته ما هم قصد برخاستن داشتیم ولی دوستان در کار خیر آنقدر عجله داشتند که چیزی به ما نرسید!). پیرزن به آرامی تشکر و لطف آقایان را رد کرد. بعد هم شروع کرد به گفتن از زندگی سخت خود و خانواده اش و درخواست کمک از بزرگ مردانِ مترو نشین.
- پیرمرد اما با سه چهار متر فاصله از پیرزن جلوی من نشسته. وقتی پیرزن داره حرف میزنه، یهو دست پیرمرد میلرزه؛ شاید هم دلش. بی هوا دستش رو میبره به سمت جیبش تا پول در بیاره ولی فراموش می کنه که با همون دست عصاشو به شکل عمودی نگه داشته. عصا میوفته روی پای نفر کناری و پیرمرد که حسابی دستپاچه شده عذرخواهی می کنه و خم میشه که عصا رو برداره.
- پیرزن با پاهایی که به سختی می تونن حرکت کنند و چشمانی که پر از درده در طول تونل قطار راه میافته و یواش یواش از جلوی من و پیرمرد که مشغول برداشتن عصا و عذرخواهی از نفر کناریه عبور می کنه (بازم آقای بغل دستی زودتر از من دست به کار میشه و یه دویست تومانی میذاره توی دست پیرزن و من باز هم از کار خیر جا می مونم!).
- تا پیرمرد سرشو بلند کنه و پولشو از جیبش دربیاره و یک صدتومنی رو جدا کنه، پیرزن ده بیست قدمی پیش رفته و دیگه به راحتی قابل دسترس نیست. پیرمرد دل دل می کنه و نهایتاً تصمیم می گیره بلند بشه و به سمت پیرزن بره. اول به یکی دیگه میگه که این پول رو بده به اون پیرزن که اون یکی دیگه هم قبول نمی کنه (من هم که دوست داشتم پیرمرد خودش جلو بره و کار خیرش رو تموم کنه از جام تکون نخوردم!) و بعد با عصا و سرعتی کمی بیشتر از پیرزن به سمت جلوی قطار راه میافته و تقریباً در جایی که دیگه من خیلی خوب نمی بینمشون به هم میرسن و پیرمرد پول رو به پیرزن میده و بعد هم پیاده میشه … من هم به ادامه آلبوم Sleep Deeply گوش میدم!
پرستویی شاید بتواند نقش یک انسان مسئولیت پذیر و سخت کوش را خوب بازی کند. شاید بتواند در نقش یک بسیجی مخلص و خداترس خوش بدرخشد. شاید بتواند به بهترین شکل نقش یک راننده تریلی را ایفا کند ولی به عقیده من نمی تواند خیلی خوب در نقش یک عاشق دلباخته ظاهر شود. کتاب قانون، فیلمی ست که بر محور داستانی تکراری و موضوعی بدیهی برای قشر فرهیخته جامعه نقش بسته است. موضوعی که شاید هنوز هم برای بسیاری دارای جذابیت باشد، و پایان خوش و خرم فیلم هم دقیقاً برای همین قشر از جامعه در نظر گرفته شده است.
اما برای من خیلی جالب بود که حیای دخترکان ایرانی که همواره عامل عاشق شدن پسران فیلم های سالهای اخیر بوده است در این فیلم با عشوه گری های یک هنرپیشه مسیحی لبنانی جایگزین شده بود و مرد عاشق ما هم اینبار به جای یک پسرک دانشجوی لاغراندام، یک رزمنده دوران جنگ بود که امروز دیگر شکم بزرگی دارد و خیلی حس و حال این را هم ندارد که برای نماز صبح بیدار شود. کتاب قانون را می توان دید و لذت برد، هم از بازی بازیگرانش و هم از صحنه های خنده آور و تصاویر خیابان های لبنان. اما نمی توان از آن مفهوم بدیع و ناگفته را بیرون کشید. موضوع همان انحراف ما از اصل دین و پرداختن به جزئیات خودساخته است و عمل نکردن به آنچه که می دانیم. اما حتی این فیلم به ظاهر هدایت گر هم نمی خواهد از پیچ و خم جزئیات فروع دین بیرون بیاید و به اعتقادات (که اصول دین هستند) بپردازد.