آرشیو برای ماه : بهمن, ۱۳۸۸

سوسک

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی

داداش کوچیکه زنگ زده به موبایلم و داره آدرس یه سایت رو ازم می پرسه. همینطور که من دارم صحبت می کنم، آقای همکار داره با خانوم همکار با صدای نه چندان یواش صحبت می کنه. من حواسم کاملاً پیش داداش کوچیکه ست که یهو خانوم همکار جیغ بلندی می کشه و با سرعت از در میره بیرون. داداش کوچیکه که صدا رو شنیده میگه: ” مصطفی میشه بگی تو کجایی؟”. گوشی رو محکم تو دستم فشار می دم و یه جوری مکالمه رو تموم می کنم. بعد با آقای همکار میریم ببینیم که خانوم همکار کجا تشریف بردند که با چهره لرزان و برآشفته خانوم همکار مواجه میشیم و با تعجب می پرسیم: “ببخشید میشه بگید موضوع چیه؟” و ایشون با صدایی لرزان جواب می دهند “توی اتاقتون سوسک هست”. می پرسم “میشه بگید این خاله سوسکه کجاست؟” و اون میگه “من که دیگه توی اون اتاق نمی یام، ولی یه سوسک مرده افتاده کنار سطل آشغال” و من تازه یادم میافته که من این سوسک مرده رو  که روی کمرش افتاده صبح هم دیده بودم و حال برداشتنشو نداشتم و البته بازم حالشو نداشتم و گذاشتم خاله سوسکه همونجا بمونن تا شاید بقیه هم بترسن و کمتر مزاحم خواب ما بشن!

مهم

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی

شاید باورتون نشه، ولی عندلیبان اونقدر مهم شده که حتی یک بار هم هک شد. بله درست شنیدید، عندلیبان حدود ساعت ۸ تا ۹ و نیم امشب هک شده بود!

در حال حاضر امنیت برقراره.

استعلاجی

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی

حالم خیلی بده. سوزش گلو و تب و لرز و بدن درد امونمو بردیه. یک ساعت پیش رفتم دکتر. با خودم گفتم حالا که تا اینجا اومدم بذار از مرخصی استعلاجی هم استفاده کنم. بعد از معاینه دکتر، بهش گفتم “دکتر، من با این حال احتیاج به استراحت دارم، ندارم؟”. دکتر یه نگاهی به دفترچه انداخت و فهمید که سربازم. گفت: “خوب فردا جمعه س، استراحت می کنی دیگه”. گفتم: “دکتر، استراحت شنبه برای سرباز جماعت یه چیز دیگه س”. یه نگاهی به ریخت و قیافه ام انداخت و با خنده گفت: “عجب خدمت سختی هم می کنید شما!”. گفتم: “دو ماه اولش خیلی سخت گذشت، حالاشم خیلی سخته”. گفت: “من پنج ماه تو زمان جنگ، کرمان دوره دیدم” و زیر لب گفت: “از رنجی که می بریم” (که من نفهمیدم منظورش چی بود). بعدش گفت: “البته حالت خیلی بده ولی اگه من بنویسم، مگه قبول می کنن؟”. گفتم: “آره دکتر، قبول می کنن”. شنبه رو برام استراحت نوشت.
وقتی داشتم از در میومدم بیرون گفت: “اگه تو شنبه نری که کار مملکت لنگ می مونه”. گفتم: “دکتر با من کاری ندارن، اضافیم!”. درو بستم و اومدم بیرون.

بعدشم با اجازه تون دوتا آمپول اساسی زدیم و اومدیم خدمت شما.

پی نوشت: بعد از ۴ تا آمپول آنتی بیوتیک هنوز هیچ تغییری در حال و احوالات ما ایجاد نشده. تب و گلو درد همچنان به پرو پای ما پیچیده و قصد رها کردن هم ندارد. امیدوارم در روزهای آتی بهبودی حاصل شود. کلاً از کار و زندگی افتادم.

مشتری ثابت

نوشته شده در قسمت : روزانه ها توسط : مصطفی

تو اداره یه عده ارباب رجوع هستن که تقریباً مشتری ثابتن. یکیشون یه پیرمرده که از نوع شلوارش معلومه آخرین بار حداقل ۲۰ سال پیش راهش به شلوار فروشی افتاده. البته پالتوی نسبتاً با کلاسی داره. بنده خدا هم چشماش خیلی ضعیفه و هم گوشهاش تقریباً نمی شنوه. همیشه دنبال یک سری اطلاعات در مورد گذشته می گرده و اظهار خوشحالی می کنه که داره به یه نتایجی می رسه. معمولاً سر ناهار میرسه و وقتی هم که میگی “بفرما ناهار”، میگه “قربون تو، تغذیه روحی شدیم” و منظورش اینه که داشته نماز می خونده. همش منتظره که یه کمکی از تو سر بزنه تا با تمام وجود ازت تشکر کنه. همه می دونن که بنده خدا کارش به جایی نمی رسه و احتمالاً تو راه همین اداره باید با این دنیا خداحافظی کنه.

یکی دیگه از مشتری های ثابت هم یه خانوم جوونه که تا بخوای به خودت بجنبی اومده پشت میزت و داره تو پرونده های تو دنبال نامه خودش می گرده. نه می تونی چیزی بهش بگی و نه می تونی ولش کنی هر کاری دلش می خواد بکنه. مجبوری وایسی و با دقت حواست باشه که کاراتو بهم نریزه و کار این بنده خدا هم از اون گره هایی داره که باز نمیشه!

یه خانوم دیگه هم هست که همیشه دیر می رسه و دنبال اینه که تو آخرین ساعات کاری ما رو به جنبش در بیاره که البته خیالی است بس بیهوده! چند تای دیگه ای از اینها هستن که در آینده در موردشون خواهم نوشت.

خاطرات کوه

نوشته شده در قسمت : کتاب ها توسط : مصطفی

“من خودم شخصاً برای رزو اتاق به گراند هتل تلگراف زدم – یکی برای بیولتا، یکی برای خودم – طوری که جمله کوتاه و یکنواخت و تکراری نگهبان هتل که می گفت: “طبق درخواست تان، تنها یک اتاق رزرو کرده ایم.” منو عصبی کرد. جلو دوستم باید چی می گفتم؟ آیا می توانستم قانعش کنم که زرنگی نکرده ام و از اعتمادش سوءاستفاده نکرده ام و برایش دام نچیده ام؟ وضعیت وخیم بود. گراند هتل پر بود؛ و بر خلاف اصول اخلاقی ام بود خانمی را در هتلی فکستنی به دنبال خودم بکشم؛ تنها رفتن من، نه فقط در عمل چشم پوشی از امیدی، که می توانست واهی باشد، بلکه نفی بیش ترین لذایذ من در دوران اقامتم در کوه بود. شروع کرده بودم به فریاد زدن: “تلگرافو به من نشون بدین!”، که بیولتا با شیرینی گفت:

“برای من مهم نیست با تو هم اتاق بشم، تو چه طور؟” …”

خاطرات کوه، آدُلفو بی یوی کاسارِس

مستر ویلاج

نوشته شده در قسمت : سوتی نامه توسط : مصطفی

از جمله خرابکاری های گوگل ( که فکر می کنم خودشون هم هنوز زیاد ازش اطلاع ندارند) همین به اصطلاح مترجم گوگله. ترجمه وبلاگ عندلیبان رو می تونید اینجا ببینید. به موارد زیر هم توجه کنید، شاید یک کم برای انگلیسیتون خوب باشه!

جناب روستا: Mr.village

یک فنجان کافی میکس: A cup of mix enough

هرچقدر: Hrchqdr

یادداشت های نوید: Notes promise

دیشب جمال رویت تشبیه به ماه کردم

نوشته شده در قسمت : خاطرات توسط : مصطفی

این روزا خیلی یاد گذشته میافتم. یاد روزای قشنگی که با دوستام داشتم، یاد شبای بارونی بابلسر، قدم زدنهای لب رودخونه و بحثهایی که تمومی نداشتند. یاد علی میافتم یا بهتر بگم علی ها! دکتر میر، جناب روستا و البته گاهی هم جناب جهانشیر خان. از بین همه دوستای اون روزگار فقط همین دکتر میر برای ما مونده که گهگاه فرصتی پیش میاد و هم دیگر رو می بینیم.
یادم میاد دکتر رو اولین بار تو اتاق حامد دیدم. حامد با همکلاسیهاش که همه فیزک خوان و فیزیک دان و فیزیک بان بودند اتاق گرفته بود و این دکتر میر هم اتاق کناری اونها بود. اونشب نوای ” یاد ایام ” استاد تو اتاق پیچیده بود.  دکتر میر از همون اول توانایی سخنوری خودش رو در تعریف و تمجید از استاد نشون داد. البته تصاویر بدیعِ دکتر از جناب راسل کرو در فیلم گلادیاتور هم بی نظیر می نمود.
بعد از چند وقت کم کم متوجه شدم که این میر عزیز خیلی زلال تر از اونیه که من فکرشو می کردم. با شروع ترم جدید دکتر بنا به آشنایی هایی که با “آقا” داشت درخواست حضور در اتاق ما را نمود (“آقا” هم خود پستی مجزا می طلبد که شاید روزی محقق شود). من به شخصه خیلی خوشحال شدم. حس می کردم بتونیم دوستای خوبی باشیم، ولی راستش هیچ وقت تصور نمی کردم اینقدر خوب!
بالاخره دکتر اومد تو اتاق ما و تقریباً یک سالی را زیر یک سقف گذراندیم. روزهای خوبی بود. بحث در مورد دانشگاه، موسیقی، دین و گاهی هم سیاست همیشه برپا بود. در این دوره دوربین دیجیتال علی و هنر کار کردن با نرم افزارهای گرافیکی منجربه خلق آثار بی نظیری شد که یکی از آنها تصویری از روی ملکوتی ما بود که در زیر آن و به خط خوش چنین نوشته بودند.
دیشب جمال رویت تشبیه به ماه کردم       تو به ز ماه بودی، من اشتباه کردم
نکات شبهه برانگیزی در این شعر بود که هنوز هم فکر منو مشغول خودش کرده. مثلاً همین کلمه دیشب و جمال رویت و اینا در زیر تصویر ما خیلی جای سوال داره! صبح ها با دکتر از خواب بیدار می شدیم و بی صبرانه به طرف سلف هجوم می بردیم و صبحانه ای به تن می زدیم و سلانه سلانه با اتوبوس “پوریا” راهی پردیس می شدیم. شخصیت علی خیلی برام جالب بود. باهوش تر از اونی بود که بشه راحت چیزی رو ازش پنهان کرد؛ مهربون تر از اونی بود که بخواد کسی رو اذیت کنه؛ زلال و لطیف تر از خیلی از دوستای دیگه بود و دوست داشتنی تر از اینکه بشه ندیده گرفتش.
با علی قرار گذاشته بودیم که فوق لیسانس رو با هم تو تهران بخونیم که به لطف خدا محقق شد. تو دوره فوق، من و علی و جناب روستا زیاد همدیگه رو می دیدیم. گاهی من می رفتم خوابگاه اونا و گاهی اونا میومدن خونه ما. محفل دوستانه همچنان گرم بود و دوستانِ بهتر از گلمان پایدار در دوستی شان. جناب روستا هم چند صباحی بعد از جمع ما رفت و در شیراز به آغوش! خانواده پیوست. ما ماندیم و میر عزیز و البته دوستانی که در دوره فوق لیسانس بهمان اضافه شده بودند. حسین و میثم و علی ها!

اتوبان جنوب

نوشته شده در قسمت : کتاب ها توسط : مصطفی

جمعیتی با سرعت در اتوبانی در حال حرکتند. توقفی صورت می گیرد و به درازا می کشد و همه ناگزیر از ماندن و ساختن می شوند. بعد از آنکه توقفِ بیش از یک روز قطعی می شود، ‌گروههایی شکل می گیرند. دوربین بالای سر یکی از این گروه ها می رود و داستانی را تصویر می کند که “اتوبان جنوب” نام می گیرد و فیلمبردارش “خولیو کورتاثار” است.
بعد از توقف عده ای که احساس می کنند باید برای تهیه آب و غذا با هم همکاری کنند،‌ رو به تشکیل گروه میآورند و زندگی درحال حرکت خود را با زندگی نیمه متوقف عوض می کنند. عده ای در تاریکی شب،‌ ماشین را رها کرده و دل به بیابان می سپارند تا به شهری یا روستایی برسند؛ اما بقیه دست یکدیگر را می گیرند و تا روز آخر باهم می مانند. عده ای می میرند و عده ای قرار زندگی مشترک می گذارند. انگار قرار است توقف به درازا بکشد و امید با هم بودن به سختی های پیش آمده می چربد. آب به سختی پیدا می شود و گران. یکی دو روزی ست که غذایی پیدا نشده و عقلای گروه مشغول مدیریت همان اندک غذای باقیمانده هستند. هوا دیگر روزها هم سرد شده و چندباری هم برف باریده است. هر چند روز یکبار چند متری به جلو میروند و باز متوقف می شوند. گاهی دعوایی صورت می گیرد و به ندرت هم دزدی.
ناگاه اما جابجایی ها بیش از چند متر می شود و حتی سرعت ها از ده بیست کیلومتر در ساعت فزونی می یابد. دنده ها از یک به دو و از دو به سه می روند. دیگر خطوط عمودی مثل قبل نیست و گروه ها از هم پاشیده شده اند. اینجاست که عده ای بی خیال گذشته به زندگی امروز و رو به جلو فکر می کنند و پیش می روند و عده ای در حسرت گروهی می مانند که برایش زحمت کشیده بودند؛ ولی دستشان به جایی نمی رسد.
حکایت این داستان شباهت زیادی به زندگی ما در این دنیا دارد. متوقف می شویم، ‌باورمان می شود که ماندنی هستیم، به هم نزدیگ می شویم و ناگهان ناگزیر از رفتنمان می کنند.

Clicky Web Analytics