بهار باید همینطور باشد که هست؛ صبح از فرط سرما با کوله باری لباس بروی و سر ظهر نشده، از گرما کلافه شوی. بهار باید باران های گاه و بی گاه داشته باشد و شکوفه. به شکوفه باید ایمان داشت چرا که شکوفه نمادِ شروع دوباره و آغاز زندگی است. شکوفه بیش از یک چشمهِ زیبای طبیعت بر سرِ شاخه است. شکوفه حتی از یک نماد هم والاتر است، شکوفه خودِ خود زندگی دوباره است. ایمان به شکوفه یعنی ایمان به زندگی دوباره و امید به بهار پس از مرگ زمستانی. همه فصل های دیگرِ سال مقدمه ای هستند برای بهار؛ پاییز فرش قرمزش را پهن می کند، زمستان زمینش را آب میزند و تابستان از پسش برای بدرقه می آید. بهار را زندگی باید کرد، آن هم تمام و کمال.
اولین بار که ۳۶۵ روز شبیهِ یه دایره چرخید، آدم پیشِ خودش حدس زد که انگار قراره همیشه روزها همینجوری دایره وار بچرخند؛ ولی خوب خیلی مطمئن نبود. بعدترها که یکی دو مرتبه ۳۶۵ روز همیجوری اومدن و رفتن، آدم پیش خودش فکر کرد که انگار این داستان قراره همینجوری دایره وار ادامه پیدا کنه.
متوجه شده بود که یک چهارم اول، هوا خیلی خوبه و حسابی بارون میاد؛ یک چهارم دوم، گرما بیداد می کنه و برگ درختا از سبزی به سیاهی میزنه؛ یک چهارم سوم، برگ درختا زرد میشن و خود درختا لخت؛ یک چهارم آخر هم حسابی هوا سرد میشه و برف میباره. آخر ۳۶۵ روز یه چیز دیگه هم دستش اومد. “آدم اولین روز اومده بود روی زمین و بعد این ۳۶۵ روز همینجوری شروع کرده بود به چرخیدن و چرخیدن و چرخیدن.” آدم پیش خودش فکر کرد که روزای اول ۳۶۵ روز را خوش بگذرونه.
فهمیده بود که تو هر قسمت از این ۳۶۵ روز حال و هوای خودش و دور و برش فرق می کنه. آدم، بهارها حوا را بیشتر دوست می داشت، تابستون ها سخت تر کار می کرد، پاییز که میشد دلش می گرفت و زمستون ها بیشتر دوست داشت بخوابه. البته روزگار هم باهاش موافق بود و مثلاً زمستون ها شبهای بلندتری داشت و آفتاب کمتر نمایان میشد و یا بهارها هوا یه حس خاصی داشت! و تابستون هم روزای بلندی رو در اختیارش می گذاشت.
بچه های آدم هم، همیشه بر این باورند که این ۳۶۵ روز همینجوری ادامه پیدا می کنه. هیچ تا حالا نشده یکی پیدا بشه و فکر کنه که شاید یه روزی، دیگه این ۳۶۵ روز اینجوری نچرخه! همه بر همین اساس برنامه میچینن و فکر و کار و زندگیشونو بر پایه همین فرض بنا کردن و می کنن. بچه های آدم نه فقط برای ۳۶۵ روز، بلکه برای چندین و چند ۳۶۵ روز آینده هم برنامه دارن. حتی بعضی از این بچه ها بر پایه همین فرض بعضی وقتا فک می کنن که مثلاً شاید یه روزی آب، آفتاب، خاک یا باد تموم بشه و برای ۳۶۵ روزهای بعدی که اصلاً معلوم نیست بیاد یا نه آذوقه جمع می کنن!
این یک دو روز آخر سال را به چند کار جزئی گذراندم. کتابی بود و هست به نام “آدلف” که چند ماه پیش از کتابفروشی انتشارات ثالث، جنب پل کریمخان خریده بودم و بسیار مشتاق بودم که پارسال (۸۸) تمامش کنم. تمامش که نکردم ولی حدود سه چهارمش را خوانده ام (در یک نوشته مجزا در موردش خواهم نوشت). قدری هم کار و پژوهش علمی داشتم که کم و بیش انجامش دادم و دیروز بعد از ظهر دست از کار کشیدم و به آخرین نظافت های فردی و محیطی! پرداختم.
فکر می کنم ساعت ۹ شب، زمانی فوق العاده ای برای تحویل سال بود. من که واقعاً لذت بردم از این تحویل. امروز هم هنوز شروع نشده، به دیدار یکی دو تا از افراد مسن فامیل رفتیم و شرط ادب به جا آوردیم. سال خوب و خوش و سرشار از موفقیت و آوازی داشته باشید.
هم اکنون هم مستغرق در آلبوم جدید همایون شجریان هستم. آب، نان، آواز …
کمترین تحریری از یک آرزو این است
آدمی را آب و نانی باید و آنگاه آوازی
در قناری ها نگه کن در قفس تا نیک دریابی
کزچه در آن تنگناشان باز شادی های شیرین است
کمترین تحریری از یک زندگانی؛
آب، نان، آواز
ور فزونتر خواهی از آن؛ گاهگه پرواز
ور فزونتر خواهی از آن؛ شادی آغاز
ور فزونتر باز هم خواهی؛ بگویم باز …
آنچنان بر ما به نان و آب تنگسالی گشت
که کسی به فکر آوازی نباشد
اگر آوازی نباشد
شوق پروازی نخواهد بود
محمدرضا شفیعی کدکنی
کتاب الکترونیک این آلبوم را می توانید از اینجا دانلود کنید.
بالاخره آخرین هفتهِ پراسترس کاری هم تموم شد و امروز یه دل سیر خوابیدم. امسال برای اولین بار بود که با حال و هوای آخرِ سال ادارات و سازمان های دولتی آشنا می شدم. برام جالب بود که این جماعتِ کارمند چقدر از عیدی گرفتن خوشحال میشن. هرچند چیزِ زیادی دست ما رو نگرفت ولی لبخندِ روی لب همکاران، ما را بس بود. اونجوری که از این و اون شنیدم، سبد کالای اداره ما جزو کاملترین سبدهای کالا بوده. اما توزیعِ سبد کالا و بن و عیدی و اینا حسابی برای من دردسر ساز شده بود و آرامشممو تو اداره بر هم زده بود.
امروز هم به خاطر یه قبض کذایی دو ساعتی رو تو بانک تلف کردم که در جای خودش داستان جالبی بود. فردا هم طبق روال هرساله مثل خیلی های دیگه میریم بهشت زهرا تا مراسم جمعه آخر سال رو بجا بیاوریم. از حالا کمتر از ۴۸ ساعت تا پایان سال ۸۸ باقی مونده. حواستون باشه کارهای امسال رو به سال آینده موکول نکنید!
طبقه اول، هفت هشت تا پله بیشتر نداره. خانوم همسایه کلِ راه پله رو پر کرده از گل و درخت! وقتی داری رد میشی باید حواست باشه که کله ت نخوره به درختا. یادمه وقتی می خواستن بیان اینجا و همسایه ما بشن کلی برای گلهاشون نگران بودند. خانوم همسایه همش می گفت من گلهامو کجا بذارم و از این حرفا. وقتی رسیدم به طبقه اول صدای قاشق و چنگال میومد و بوی قرمه سبزی. معلوم بود که همه بچه هاشون اعم از اون آقا پسرش که متاهله و اون یکی که داره تو شهرستان دکتری می خونه و بقیه که هنوز ساکن بهشتِ خانه پدری هستن، دور سفره جمعن. به نظر می رسید همه چیز روبراه باشه. یه جمع گرم خانوادگی!
به طبقه دوم که رسیدم، راه پله تقریباً بن بست بود. وسایلی که باید منتقل می شد به انباری و کلی خورده ریز دیگه که به خاطر خونه تکونی ریخته شده بود بیرون، راهرو رو بسته بود. صدای آواز خانوم هایده شنیده میشد و معلوم بود که آقا و خانوم همسایه حسابی مشغول تمیز کردن خونه (همراه با استماع موسیقی) هستند. چندروزی هست که این صدا از طبقه دوم به گوش میرسه. بچه های همسایه طبقه دومی هنوز کوچیکن و برادر بزرگه تازه پاش به مدرسه باز شده. همسایه نسبتاً با کلاس (البته به غیر از دبه های ترشی خانوم همسایه)، خوش صحبت، دوست داشتنی و جوانی هستن.
طبقه سوم مثل خیلی وقتای دیگه خلوته. خانوم همسایه معمولاً بچه ها رو بر میداره و میره خونه مادرش. آقای همسایه هم غالباً مشغول عوض کردن ماشینای جورواجور و انداختن مبلهای کج و کوله به خلق اللهِ. تا اونجایی که من خبر دارم بعد از فروختن کمریِ محترم، یه رونیزِ خشن خریده و فعلاً که انگار خیلی ازش خوشش اومده! بابا همیشه دعا می کنه اعضای محترم این طبقه در مسافرت به سر ببرند. بچه های خیلی شلوغی دارن.
طبقه چهارم دیگه سرای ماست.
سرایی که به طور کاملاً استثنایی پر از مهمون محترم بود و نمی دونم کدوم خدا بیامرزی یادش رفته بود در آسانسور رو ببنده و منو مجبور کرده بود که چهار طبقه پیاده بیام بالا و از سد درختهای طبقه اول و خرت و پرت های طبقه دوم و سکوت ترسناک طبقه سوم عبور کنم و بعدشم بیام اینجا و اینا رو بنویسم!
نمی شود یک ایرانی بود و اسفندماه را مشابه ماه های دیگر دانست. لذت جنب و جوش اسفندماه به مراتب بیش از عید و روزهای اول فروردین است. من البته در این جنب و جوش و شلوغی چند روزی تهران نبودم. به اختیار که نه، به اجبار به جایی همین نزدیکی ها فرستاده شده بودم. فرصت مغتنمی بود که به سالی که گذشت و اتفاقات ریز و درشتش با حوصله بیشتری بنگرم و جوجه های آخر پائیز را، آخر زمستان بشمارم. سکوت به انسان امکان تفکر عمیقتر و ریزبینانه تری می دهد و اساساً نمی شود در سکوت بود و عمق تفکر را تجربه نکرد. نگاه که می کردم دیدم در مجموع سال پر خطایی را پشت سر گذاشته ام و این از آن رو رخ می دهد که سال به سال فرصتهای تصمیم گیری بیشتر و بیشتر می شوند برای ما.
امسال سرانجام دُم به تله خدمت نسبتاً مقدس دادم و به بحری درافتادم که کرانه اش حداقل سه فصل دیگر نمایان می شود. روزهای سخت امسالم اگر بیشتر از سال قبلش نباشد، کمتر نبوده است. دوستی می گفت هر سال مشکلاتمان و به موازات آن توان ما برای مقابله با آنها بیشتر می شود. آنچه سالها پیش در نظر من مشکل و دغدغه محسوب میشد امروز لطیفه ای بیش نیست. نمی دانم این تفکرات نتیجه مثبتی از خود در آینده برجای بگذارد یا نه ولی همینقدر برایم روشن است که فکر کردن به تصمیماتی که در گذشته گرفته ایم حداقل شاید کمکمان کند تا در آینده تصمیمات غلط را دوباره تکرار نکنیم.