آن وقتهایی که آدمها مست غرور می شوند. همان زمانهایی که خدا را هم بندگی نمی کنند. آن روزهایی که خود را برتر از آن می دانند که با هر انسان ساده و پاک دلی هم صحبت و همسفره شوند …
تنهایشان بگذارید
تنهایی هر غروری را به زیر می آورد. تنهایی می تواند پیری پخته و جهان دیده را به کودکی خام و نادان محتاج کند. تنهایی لیلیِ یکه تاز شهر را در پی مجنون آواره کوه و بیابان خواهد کرد. تنهایی ریشۀ قدرت های کاذب را با هنرنمایی تمام می خشکاند …
تنهایشان بگذارید
همانهایی را که بی بهانه رهایتان می کنند و افکار فلج خود را توجیه گر هر رهایی می دانند …
تنهایشان بگذارید
هیچ چیز ترسناک تر و دلهره آورتر از تنهایی و لایق تنهایی شدن نیست.
همه چیز از خاطرات مشترک شروع می شود. یک روز یا شب مثلاً در قطاری مجبور می شوی چند ساعتی کنار یکی دیگر مثل خودت بنشینی و از همان جا اولین خاطره مشترکتان ساخته می شود. روز دیگری ممکن است همان فرد را هماهنگ شده یا تصادفی در پارکی، کوهی یا کافه ای ملاقات کنی و بنشینی یک دل سیر از دلت برایش سفره بسازی و حرف هایش را بشنوی. همین ها رفته رفته می شود خاطرات مشترکتان، می شود دارایی های درونیتان، می شود وابستگیتان و حرف دلتان.
قبلترها اگر کسی از چیزی به نام وابستگی برایم حرف می زد، تهِ دلم حسابی می خندیدم. این روزها اما آنقدر بزرگ شده ام که حداقل اگر کسی از وابستگیش به دیگری برایم درد دل کرد، توی دلم نخندم، جدی بگیرمش و برای احساساتش احترام قائل باشم. این روزها کم و بیش می فهمم معنای وابسته شدن را. باور کنید می فهمم که چقدر مسئولیت دارد که کسی را وابسته خودت کنی. وابسته بودن را فهمیده ام، وابسته ام شدن را هم؛ و برای همین است که می ترسم از وابسته بودن، وابسته ام شدن، حتی از فکر وابستگی!
گویی اما چاره ای نیست جز وابسته بودن و وابسته شدن. انگار اگر وابسته نباشی همچون ذرۀ حقیری خواهی بود که باد به هر سویی می بردت و وابستگی می تواند برایت آرامگاهی باشد و مأمنی بسازد؛ به عمق وابستگیت.
تاریخ دارد کار خودش را می کند، در آرامشی اسرارآمیز و پرابهام، طرح طوفانی در اندیشه می پرورد که فردا برانگیزد و بت های سخت و سنگی، نگهبانان اشرافیت و قومیت و انحصار طلبی و تضاد و تبعیت را فروشکند و آتش های فریب روحانیت درباری را در آتشگاه پارس بمیراند و کنگره عظیم کاخ هول را در مدائن فرو ریزد و امپراطوری شهوت و خون و اسارت را در رم به دریا ریزد و بزرگتر از این همه، در اندیشه و دل ها زنگار پوسیده و تعصب ها و عاطفه ها و عقیده های متعفن ضد انسانی را همه بتراشد و بگسلد و بشوید و “ارزش ها” و “افتخارها” را واژگون سازد و در فضای آلوده به افسانه های تبار و نژاد و مفاخر و اشرافیت و قدرت و حماسه های قساوت و غارت و پرستش خاک و خون و خان و بت و همه چیز و چیزک ها، موجی از آزادی و برابری و عدالت و جهاد و خودآگاهی برانگیزد و توده گمنام و بی فخر و تبار را بر خداوندان همیشه زمین بشوراند و بجای تاریخ استخوان های پوسیده و سنگ قبرهای ریخته و سلسله های تیغ و طلا، تاریخی از خون و حیات و حرکت مردم بنگارد و سلسله ای آغاز کند از وارثان این آخرین “چوپان مبعوث” که هر یک جبه های از “شهادت” بر تن دارند و تاجی از “فقر” و عمر را همه یا در میدان نبرد بسرآورده اند و یا در تعلیم خلق و یا در زندان ستم؛ و در این رسالت خطیر تاریخ، فاطمه نخستین آغاز است و در این کار، تاریخ به یک علی نیازمند است.
بخشی از کتاب “فاطمه، فاطمه است” نوشته دکتر شریعتی
پی نوشت: دو سال پیش هم در چنین ایامی بخشی از این کتاب را نقل کرده بودم. (+)
چند روزِ پیش دوستی ترجمه شعری از رابرت فراست (Robert Frost) را برایم فرستاده بود. در نگاه اول متوجه منظور شعر نشدم، راستش اساساً در ابتدا “شعر” بودنش را هم نفهمیدم! گذاشتم چند روزی بُگذرد و در فرصتی مناسب، نگاه عمیقتری به این نوشته داشته باشم. اصل شعر این است:
The road not taken
Two roads diverged in a yellow wood
And sorry I could not travel both
And be one traveller, long I stood
And looked down one as far as I could
To where it bent in the undergrowth
Then took the other, as just as fair,
And giving perhaps the better claim,
Because it was grassy and wanted wear,
Though as for that the passing there
Had worn them really about the same,
And both that morning equally lay
In leaves no step had trodden black
Oh, I kept the first for another day!
Yet knowing how way leads on to way,
I doubted if I should ever come back.
I shall be telling this with a sigh
Somewhere ages and ages hence:
Two roads diverged in a wood, and I -
I took the one less travelled by,
And that has made all the difference.
بهترین ترجمه ای هم که از این شعر یافتم، دستنوشته پیرایه یغمایی بود:
در جنگلی زردْفام دو راه از هم جدا میشدند
و افسوس که نمیتوانستم هر دو را بپویم؛
چرا که فقط یک رهگذر بودم
ایستادم؛
و تا آنجا که می توانستم به یکی خیره شدم،
تا جایی که در میان بوته ها گم شد…
پس بیطرفانه آن دیگری را برگزیدم.
شاید به خاطر اینکه پوشیده از علف بود
و میخواست پنهان بماند
اگر چه هر دو یکسان لگد کوب شده بودند.
و هر دودر آن صبحگاه همسان به نظر می رسیدند؛
پوشیده از برگ ،
بی ردِّپایی بر آنها
آه … من راه نخستین را برای روز دیگر گذاشتم
با آنکه میدانستم که هر راهی به راهی دیگر میرسد
شک داشتم که دیگر باز نتوانم به آن بازگردم
سالهای سال بعد روزی
با حسرت به خود خواهم گفت:
در جنگلی دو راه از هم جدا میشد و من
آری – من راهی- را در پیش گرفتم که رهگذر کمتری داشت
و تمامی تفاوت در همین بود.
دو ترجمه دیگر را هم در ادامه مطلب میاورم … بحثهای مختلف در خصوص این شعر را هم می توانید در اینجا، اینجا و اینجا بخوانید …
کلیک کنید – ادامه مطلب ..
آشنا نشانه هایی دارد و بیگانه هم. آشنا می تواند فرسنگها از تو دور باشد و بیگانه درست بیخِ گوشت. آشنا شاید حتی زبان تو را هم به خوبی نفهمد و چه بسیارند هم زبان های بیگانه. آشنا در دل و جان تو رسوخ می کند و بیگانه اگر همه وجودت را بشناسد، از دلت بی خبر است. آشنا را شاید یک بار بیشتر نبینی، ولی با بیگانه می توانی هم اتاق باشی. بیگانه می تواند هم سفره ات باشد، آشنا اما سفره دلت را نادیده، می خواند. آشنا می تواند در دل خاک باشد و تو وجودش را حس کنی، و وجود حی و حاضر بیگانه می تواند برایت بی معنی جلوه کند. گاهی مرز بین بیگانه و آشنا به اندازه تارِ موییست. آشنا ها همیشه کمند و بیگانه ها بسیار … از دستشان نباید داد آشناها را، به هر قیمتی به جز به قیمتِ بیگانه شدن با آشنایی دیگر!