نوشته شده در قسمت :
خاطرات توسط :
مصطفی
چند ساعتی طول کشید تا به جایی رسیدیم که قله و آن آتشکدۀ دوره ساسانیش در ارتفاع سه هزار و دویست متری دیدنی بود و دست یافتنی. حدوداً در ارتفاع سه هزار متری بودیم. یک ساعتی از ظهر گذشته بود و آفتاب بدون هیچ حجاب و حائلی ناجوانمردانه میتابید. بطری آب من که دیگر خالی خالی شده بود. دیگران هم آبی در بساط نداشتند. چندنفری جلوترها از ما جدا شده بودند و در سایه درختی آرمیده بودند. قدری نشستیم تا با جان تازهای ادامه دهیم.
من اما بساطم خالی از آه بود و در خودم توان ادامه نمیدیدم. ترسیده بودم از کم آوردن در میانه راه و دردسر شدن برای گروه. کم آوردنِ میانه راه را قبلاً تجربه کرده بودم و نمیخواستم به هیچ قیمتی دوباره برایم پیش بیاید. مهزیار و مهدی میگفتند، حالا که تا اینجا آمدهام بهتر است ادامه دهم. مهزیار معتقد بود کوه همین چیزها را به ما یاد میدهد. میگفت در زندگی هم چنین لحظههایی برایت پیش میاید. همیشه جاهایی هست در زندگی که دمِ صعود پایت میلرزد و دلت میریزد و گمان میکنی که دیگر نمیتوانی ادامه دهی و همین وقتهاست که باید عزمت را جزم کنی و بیپروا به دل سختیها بزنی. او زیبا و شیرین و میگفت، ولی من میدانستم که بدنم آماده نیست. به شوخی گفتم من در زندگی هم همینطور هستم. همیشه دمِ صعود متوقف میشوم. او اما معتقد بود نباید اینگونه زیست. زیر آن آفتاب که نمیشد بحث فلسفی راه انداخت. من تصمیمم را گرفته بودم. نمیتوانستم ادامه دهم. گذاشتم برای وقتی دیگر صعود به این قله قلعه دختر را؛ نشستم زیر همان آفتابی که بودم و صعود مقتدرانه دیگران را نظاره کردم …
جناب آقای …
معاونت محترم اداری و مالی
باسلام
احتراماً به استحضار می رساند خودروی این اداره نیاز مبرم به شستشو دارد، خواهشمند است دستورات لازم را در این خصوص صادر فرمائید./
پی نوشت: واقعیه!
گفتنِ یه حرف زودتر از وقتش می تونه خیلی راحت همه چیزو خراب کنه.
دست آخر شنیدن و خواندن در مورد مهاجرت و زیستن در کشوری دیگر وسوسه ام کرد در موردش بنویسم. قبل از هر چیز هم از طولانی شدن این نوشتار عذر می خواهم. البته می دانم که نوشته ها وقتی زیاد بلند می شوند خواننده هایشان را از دست می دهند. مگر آنکه مخاطب خاص داشته باشند که او بیاید و بنشیند و بخواند.
بیایید از اینجا شروع کنیم که وقتی می خواهید کار بزرگی مثل مهاجرت انجام دهید حتماً باید این کار در پاسخ به یکی از نیازهایتان باشد. شاید بشود بی دلیل یک لیوان چای نوشید یا مثلاً با دکمه های تلویزیون بازی کرد ولی کارهای بزرگ نیازمند دلایل بزرگ هم هستند. حال بیایید تا دسته بندی نیازها را هم از آبراهام مازلو قرض بگیریم (مازلو نیازها را به پنج دسته تقسیم می کند).
اولین سطح از نیازهای مازلو همان نیازهای فیزیولوژیک است. مثل خوراک، خواب و چیزهایی از این دست که حتماً برای زنده ماندن به آنها نیاز دارید. خوب اگر در کشوری که هستید این سطح از نیازهایتان تامین نمی شود، عاقلانه ترین کار این است که به جای دیگری بروید که بتوانید آنها را تامین کنید. بدون خوراک که نمی شود زنده ماند. شاید بتوان با حقوق کم کنار آمد، ولی با گرسنگی محال است.
دومین سطح از سلسله نیازهای مازلو نیاز به امنیت است. امنیت از ابعاد مختلف قابل بررسی است. مثلاً اگر امروز غذا برای خوردن دارید، امنیت یعنی اینکه به فکر فردا هم باشید و برای فردا هم چیزی دست و پا کنید. یا اگر امروز مشغول به کار هستید، خیالتان راحت باشد که در دوران ناتوانی یا پیری هم کسی به دادتان می رسد. این سطح از نیاز، کمی از سطح قبلی پیچیده تر است و نمی شود مطمئن بود که با رفتن به یک جای دیگر قطعاً می شود از امنیت بیشتری برخوردار بود. عدم اطمینان در مورد آینده مهمترین عامل پیچیده کننده این سطح است.
سطح بعدیِ سلسله مراتب مازلو، نیازهای اجتماعی است. در این سطح نیازهایی همچون پذیرش اجتماعی، ازدواج و تعلق قرار دارد. با توجه به نیازهای این سطح، شما به جای دیگری می روید برای اینکه نیازمند پذیرش اجتماعی بیشتری هستید. فرضتان بر این است که در آن جایِ دیگر ارزشهای شما را بیشتر درک می کنند و بیشتر در گروه های اجتماعی می پذیرننتان. این سطح شاید بیشتر برای قشر تحصیل کرده محرکی قوی محسوب شود.
چهارمین سطحِ نیازهای مازلو تحت عنوان نیازهای احترام مطرح می شود. مواردی از جمله نیاز به احترام متقابل، موفقیت و عزت نفس در این سطح مطرح می شود. خوب عده ای هم برای موفقیت حس می کنند باید به کشور دیگری بروند اما موفقیت تعاریف متفاوتی دارد و هر کس از دید خود به آن نگاه می کند. برای یک نفر موفقیت یعنی بی نیازی مالی و برای دیگری مثلاً عاقبت به خیری یا چیزی شبیه به آن.
بالاترین سطح نیازها در دسته بندی مازلو، نیازهای خودشکوفایی ست. عده ای همه چهار سطح قبلی نیازهایشان را در همان مملکت خودشان تامین می کنند ولی معتقدند باید برای شکوفایی هر چه بیشتر استعدادهاشان به جایی دیگر بروند.
حال به نظر من اگر فردی قصد دارد کاری به بزرگی مهاجرت انجام بدهد، بهتر آن است که نخست وضعیت خود را روشن کند. اگر کسی که از موقعیت اجتماعیش رنج می برد، اشتباهاً به جایی برود که در عوض برآورده شدن سطح سوم نیازهایش بیشتر سطح اول نیازهایش برآورده می شود، احتمالاً هزینه های زیادی باید برای این اشتباهش بپردازد. اگر دو حالتِ زندگی کاملاً ایده آل و زندگی کاملاً زجرآور را در دو سر یک طیف متصور شویم، آنگاه قرار گرفتن در هر یک از این دو انتها حالتی کاملاً نادر خواهد بود و در سایر موارد هم طبیعی ترین نکته این است که بازای هر چیزی که به دست میاوریم چیزهای دیگری را از دست خواهیم داد.