فقط یک سنگدل است که میتواند همراه و همنفس و حریف لایقی برای یک سنگدل باشد. غیر از این باشد یک سرِ بازی همیشه باخت است و باخت و باخت. کنار نیامدن با سنگدلی طرفِ دیگر بازی، برایت نتیجهای ندارد جز شکست. اگر بخواهی حریفت، همراهت، همنفست همیشه برایت حریف و همراه و همنفس باقی بماند باید درست به قدر خودش سنگدل باشی، وگرنه یا تو میبازی یا او؛ و در هر دو صورت بازی به پایان میرسد!
آنهایی را دیدهاید که سرشارند از کلمات و اصطلاحات و تکیهکلامهای کلیشهای؟ به محض آنکه بخواهی احوالشان را بپرسی با همین عبارتهایی که در آستین نهفتهاند بمبارانتان میکنند. حتی فرصت نمیدهند قامت جملاتتان را برایشان بتراشید.
چطور باید به اینان ثابت کرد که قد و قامت ناراست و کج و کوله حرفایی که برای مخاطب سروده میشوند هزاران مرتبه شیواتر و دلنشینتر از حرف های کلیشهای است که به ظاهر صاف و بیعیب مینمایند؟ چطور میشود فهماندشان که این کلمات کلیشهای، آنها را شبیه به مهماندار هواپیمایی میکند که بی سبب میخندد و جملات تکراری را روزی ده بار تکرار میکند؟ آیا واقعاً اینان نمیدانند چه زیباست بریده بریده سخن گفتن، به شرط آنکه مخاطب بداند این جملات تنها و تنها برای او نواخته میشوند؟
گاهی سرم را از پس روزمرگی بلند میکنم و میبینم که همه حواسم جایی دیگر است و فکر و ذهنم در دنیایی دیگر برای خودش سیر میکند. نه اینکه ندانم کجایم و چه میخواهم. هر کس نداند خودم که خوب میدانم چه مرگم است.
آقا مهدی منو دعوت کرده به بازی پیشنویس. خوب این هم یکی از پیشنویسهایی که حدود دو ماه پیش نوشتم و منتشرش نکردم. علت عدم انتشارش هم این بود که حس کردم شاید خیلی مناسب فضای عندلیبان نباشد! حالا من هم همه دوستانی که اینجا را میخوانند به این بازی وبلاگی دعوت میکنم. باشد که رستگار شوید.
چتر دوستیهایتان را بر سر دوستانتان آنچنان نگسترانید که توان نفس کشیدن هم نداشته باشند. سعی نکنید آنها را مدیریت کنید. بگذارید آزاد باشند و گاهی از آنِ دوستان دیگر. لزومی ندارد در دریای دوستی هایتان غرق شوید، همین که در آن شنا کنید کافیست. تعادل دوستیهایتان را که یافتید، حفظش کنید. اینطور بیشتر دوستتان دارند.