اهل وابستگی
همه چیز از خاطرات مشترک شروع می شود. یک روز یا شب مثلاً در قطاری مجبور می شوی چند ساعتی کنار یکی دیگر مثل خودت بنشینی و از همان جا اولین خاطره مشترکتان ساخته می شود. روز دیگری ممکن است همان فرد را هماهنگ شده یا تصادفی در پارکی، کوهی یا کافه ای ملاقات کنی و بنشینی یک دل سیر از دلت برایش سفره بسازی و حرف هایش را بشنوی. همین ها رفته رفته می شود خاطرات مشترکتان، می شود دارایی های درونیتان، می شود وابستگیتان و حرف دلتان.
قبلترها اگر کسی از چیزی به نام وابستگی برایم حرف می زد، تهِ دلم حسابی می خندیدم. این روزها اما آنقدر بزرگ شده ام که حداقل اگر کسی از وابستگیش به دیگری برایم درد دل کرد، توی دلم نخندم، جدی بگیرمش و برای احساساتش احترام قائل باشم. این روزها کم و بیش می فهمم معنای وابسته شدن را. باور کنید می فهمم که چقدر مسئولیت دارد که کسی را وابسته خودت کنی. وابسته بودن را فهمیده ام، وابسته ام شدن را هم؛ و برای همین است که می ترسم از وابسته بودن، وابسته ام شدن، حتی از فکر وابستگی!
گویی اما چاره ای نیست جز وابسته بودن و وابسته شدن. انگار اگر وابسته نباشی همچون ذرۀ حقیری خواهی بود که باد به هر سویی می بردت و وابستگی می تواند برایت آرامگاهی باشد و مأمنی بسازد؛ به عمق وابستگیت.

یک گرم گفته است :
هر وابستگی که بد نیست. تازه خیلی هم خوبه. اینجوریش عالیتر.
——————————————————-
وابستگی شاید در نفس خودش بد نباشه، ولی می تونه تاثیرات زیادی روی آدم و زندگیش بذاره.
۳۰م اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۶:۳۰ ب.ظ
پسری از برج حوت گفته است :
“می ترسم از وابسته بودن، وابسته ام شدن، حتی از فکر وابستگی!”
دقیقا من هم همینطورم …
فعلا راه حلی هم برای این ترس ها پیدا نکردم … همین ترس باعث شده تا حد امکان خودم رو از همه چیز دور نگه دارم و تا کنون در این کار ، موفق بودم! چه کار درستی باشه چه نادرست!
——————————————————————–
پس تو هم مثل منی |:
۳۰م اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۱۱:۴۵ ب.ظ
حسین گفته است :
سعی کن کمتر به من وابسته باشی ((:
————————–
دارم سعی می کنم … ولی هر چی سعی می کنم نمیشه!
۳۰م اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۱۱:۵۳ ب.ظ
manizheh گفته است :
متاسفانه یا خوشبختانه به کسی وابسته نشدم
حال نمی دانم خوبه یا بد!
——————————————————–
پس لطفاً وقتی به کسی وابسته شدی، بازم سر بزن اینجا و نظرت رو بگو
۳۱م اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۱۱:۲۰ ق.ظ
مسلم گفته است :
سلام. چقدر زیبا نوشتی مصطفی جان… آفرین. بدی وابستگی اینه که تمام احساسات و مشترکاتت رو در یک نفر دیگه جمع میکنی، بعد روزی که اون بی توجه تو رو کنار بزاره خیلی چیزا رو از دست میدی… وگرنه وابستگی ترسی نداره، همونطور که من این روزا وابسته شدم! هر چند مدام به خودم میگم اشتباهه…
——————————————————–
مسلم عزیز همیشه به من لطف داشتی و داری … وقتی می دونی وابستگیت اشتباهه پس وابسته نشو داداش من! … با این حرفت هم موافقم که اگر کسی که بهش وابسته شدی یه روزی بذارت کنار خیلی چیزا رو از دست میدی
۳۱م اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۴:۳۱ ب.ظ
نی لبک گفته است :
چند سال پیش یه فیلم دیدم به اسم ” هوش مصنوعی”. چند تا پزشک تصمیم می گیرند یک بچه روبات بسازند و آن را به خانواده ای بسپارند تا ببینند این بچه ای که از آهن ساخته شده می تواند پس از مدتی با یک خانواده انس بگیرد و دارای احساسات بشود؟
آن ها روباتی با ظاهر پسربچه ای به خانواده ای که یک پسر هفت یا هشت ساله دارند می سپارند و زندگی خوبی را شروع می کنند. مادر خانواده آن بچه روبات را به اندازه پسر واقعی خود دوست دارد، پسر واقعی به این قضیه حسادت می کند و کاری می کند که خانواده اش با اتومبیل شان این بچه را خارج از شهر بین آشغال ها رها کنند. بچه روبات سالهای سال به دنبال مادرش می گردد اما پیدایش نمی کند، درست به خاطر ندارم گویا میلیون ها سال می گذرد و دنیا خراب می شود و تمام ساختمان ها و آدم ها از بین می روند اما او همچنان به جستجو ادامه می دهد تا اینکه به خاطر می آورد اگر کسی چیزی از کسی به یادگار داشته باشد می تواند آن شخص را برای چند لحظه ظاهر کند، بچه روبات چند تار موی مادرش را به همراه داشت و با استفاده از آن ها مادرش را برای چند لحظه ظاهر می کند.
—————————————————————
آخرین کامنتی که برای عندلیبان گذاشتی رو یادم نمیاد … ماجرایی که نوشتی خیلی جالب بود. یادم نمیاد این فیلم رو دیده باشم ولی همونطور که می بینی تو دنیای واقعی بعضی از آدما از روبات ها هم سنگ دل تر و سخت تر هستن …
۳۱م اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۸:۲۳ ب.ظ
عقیل قیومی گفته است :
سلام و ممنون که سر زدی .دوست دارم دوباره بیایی و بگویی چه جوری از وبلاگ من سر در آوردی؟
البته وابستگی در مفهوم بیمارگونه ی خود که یک اختلال شخصیت است کار ناروایی ست چون تجربه دارم می گویم این را.عجیب زمان که بگذرد متوجه می شوید این وابستگی بیمارگونه چه ها که نکرده است باشما.فردیت تان را خود خودتان را قربانی اش کرده اید
—————————————————-
وبلاگ شما در بین یک بعد از ظهر آفتابی پیدا کردم! چه جوریش را خودم هم دقیق یادم نیست.
۱م خرداد ۱۳۸۹ در ۱:۵۶ ب.ظ
ماندا گفته است :
منم این فیلمی رو که نی لبک میگه دیدم « قشنگ بودو تاثیر گذار.
به نظر من وابستگی گاهی آدم رو از پا در میاره!
————————————————————-
وابستگی می تونه همه چیزت رو ازت بگیره
۲م خرداد ۱۳۸۹ در ۱:۴۶ ب.ظ
سعید گفته است :
انسان به حکم انسان بودنش به خیلی چیزا وابسته هست و این وابستگی لزوما بد نیست.
… یعنی می خوای بگی اسیر نشدی هنوز!
وابستگی دو انسان به هم رو که خودت بهتر گفتی. به زبان عربی: لابد منه!! گریزی ازش نیست. اصلا این وابستگی هست که انسان رو از تعلقات رها میکنه. به قول لسان الغیب که:
من از آن روز که در بند توام آزادم!
وای! یکی بیاد منو اسیر کنه!!!
————————————————————
سعید جان برای اولین بار باهات موافقم
۵م خرداد ۱۳۸۹ در ۱:۴۳ ب.ظ
پانته آ گفته است :
من یاد این ترانه افتادم:
عادتم یه دردیـــه، مثــلـه دردای دیگـــه
یه عذاب روحیه، واســه فردای دیگــه
گاهی هم مسکنــی، واسه ی تسکیــــن درد
یه بهــــانه واسه ی ســــازش یک زن و مرد
من و تـو همدردیم؛به هم عــــادت کردیــــم
اما من دوست ندارم زندگی با عــــــادتـو
من یه عمـــــره عـــاشقـم دوس دارم اصالتو
——————————————————
ترانه جالبیه … من که تا حالا نشنیده بودمش
۷م خرداد ۱۳۸۹ در ۶:۰۳ ب.ظ
jaackov گفته است :
مگه نه اینه که انسان موجودی است ناشناخته؟ وابستهی موجودی تا این حد اطواری شدن جز دل به باد خزان سپردن و هر دم از طوری سر در آوردن چی میتونه باشه؟ مسلماً باید از هرگونه تعلقی آزاد شد و الا طعم خوش زندگی به کاممون تلخ خواهد شد. اگه حافظ از اون رو که در بند او بوده آزاد شده چون این او او بوده این اتفاق افتاده. ما همه امواجیم و قایقهایی بر روی امواج. لنگر رو به دست موج دادن جز پریشانی بیشتر چه حاصلی داره؟ باید به او وابسته بود. تنها اوست که تزلزلی نداره و هر دم به گونهای در جایی به چیز دیگری مشغول نیست. نیاز به نیازمند داشتن جز دردی بر دردها افزدون حاصلی نخواد داشت.
منی که به ضرس قاطع از پیشگیری و رفع هر گونه تعلقی دم میزنم به سان ادیبی هستم که از بیادبی خود پند گرفتهام. شما دیگه تجربهاش نکنید! جان هر کی دوست دارید تنها خودتون رو دوست داشته باشید! وابستگی به غیر او کاملاً اشتباه و آسیب زننده است. آرامگاه و مأمن تنها اوست. خوش به حال منیژه! کاش میتونستم حالش رو تجربه کنم! دلم برای بیدردی تنگ شده. همون بلایی سرم اومده که مسلم گفت. واقعاً چقدر نالیدن از دیگران راحت و چون دیگران نبودن سخته!
۳۱م مرداد ۱۳۸۹ در ۲:۰۷ ب.ظ