کمی تا صعود
چند ساعتی طول کشید تا به جایی رسیدیم که قله و آن آتشکدۀ دوره ساسانیش در ارتفاع سه هزار و دویست متری دیدنی بود و دست یافتنی. حدوداً در ارتفاع سه هزار متری بودیم. یک ساعتی از ظهر گذشته بود و آفتاب بدون هیچ حجاب و حائلی ناجوانمردانه میتابید. بطری آب من که دیگر خالی خالی شده بود. دیگران هم آبی در بساط نداشتند. چندنفری جلوترها از ما جدا شده بودند و در سایه درختی آرمیده بودند. قدری نشستیم تا با جان تازهای ادامه دهیم.
من اما بساطم خالی از آه بود و در خودم توان ادامه نمیدیدم. ترسیده بودم از کم آوردن در میانه راه و دردسر شدن برای گروه. کم آوردنِ میانه راه را قبلاً تجربه کرده بودم و نمیخواستم به هیچ قیمتی دوباره برایم پیش بیاید. مهزیار و مهدی میگفتند، حالا که تا اینجا آمدهام بهتر است ادامه دهم. مهزیار معتقد بود کوه همین چیزها را به ما یاد میدهد. میگفت در زندگی هم چنین لحظههایی برایت پیش میاید. همیشه جاهایی هست در زندگی که دمِ صعود پایت میلرزد و دلت میریزد و گمان میکنی که دیگر نمیتوانی ادامه دهی و همین وقتهاست که باید عزمت را جزم کنی و بیپروا به دل سختیها بزنی. او زیبا و شیرین و میگفت، ولی من میدانستم که بدنم آماده نیست. به شوخی گفتم من در زندگی هم همینطور هستم. همیشه دمِ صعود متوقف میشوم. او اما معتقد بود نباید اینگونه زیست. زیر آن آفتاب که نمیشد بحث فلسفی راه انداخت. من تصمیمم را گرفته بودم. نمیتوانستم ادامه دهم. گذاشتم برای وقتی دیگر صعود به این قله قلعه دختر را؛ نشستم زیر همان آفتابی که بودم و صعود مقتدرانه دیگران را نظاره کردم …

انصار گفته است :
ممنوت بابت پست آقا مصطفی نثر قشتگی بود
۵م تیر ۱۳۸۹ در ۶:۲۵ ب.ظ
مصطفی گفته است :
خواهش می کنم انصار عزیز … لطف داری شما
۵م تیر ۱۳۸۹ در ۶:۳۳ ب.ظ
erghezi گفته است :
سلام همنورد:)
میگم حیف که جنس وبلاگامون به هم نمیخوره:) وگرنه لینکت می کردم:پی
۵م تیر ۱۳۸۹ در ۶:۴۰ ب.ظ
مصطفی گفته است :
سلام
ما مخلصیم … لینک نکرده هم دوست داریم نوید جان
۵م تیر ۱۳۸۹ در ۸:۴۲ ب.ظ
یک گرم گفته است :
عاشق کوه و کوهنوردیم. دوستتون چقدر قشنگ توصیف کرده کوه رو.آرامش در عین صلابت از کوه عنصر بی مانندی ساخته که همیشه درس زندگی داره.
یه سوال: چرا شما از نیمفاصله استفاده نمیکنید؟ اگر استفاده کنید، نوشتار متن خیلی قشنگتر خواهد شد. جسارته البته.
۵م تیر ۱۳۸۹ در ۱۰:۰۷ ب.ظ
مصطفی گفته است :
راستش نیم فاصله ها گاهی اوقات تو فید وبلاگ خونده نمی شن یعنی کلاً انگار فاصله ای نیست … ولی به قول شما اگر استفاده کنم بهتره … ممنون از پیشنهادت
۵م تیر ۱۳۸۹ در ۱۱:۳۷ ب.ظ
مهزیار گفته است :
سلام بر همنورد عزیزم
عالی بود این نوشته
نکاتی رو که با هم زمزمه کردیم نکاتی بود در مورد زندگی، ولی در برخورد در کوهستان بهترین کار رو کردی رفیق، کوهستان همان قدر که زیباست وحشی و خطر ساز نیز هست.
این کار باعث شد که انرژی برای برگشت و انگیزه برای صعود بعدی داشته باشی، در غیر این صورت هم انرژی برای برگشت نیود و هم انگیزه ای برای شرکت دوباره
بهترین تصمیم در سخت ترین لحظات
از همنوردی با شما لذت بردم دوست خوبم
۵م تیر ۱۳۸۹ در ۱۱:۵۴ ب.ظ
مصطفی گفته است :
سلام مهزیار عزیز
ممنون از این همه لطف و توجه شما
من واقعاً از اینکه در کنارتون بودم لذت بردم و امیدوارم باز هم بتوانم شیرینی همنوردی با شما را تجربه کنم
بودن در کنار انسان های بزرگ را دوست دارم
شاد باشی
۶م تیر ۱۳۸۹ در ۱۲:۰۸ ق.ظ
مهزیار گفته است :
من انسان بزرگی نیستم مصطفی جان، شما انسان با اخلاق و مثبت اندیشی هستی عزیز.
همنوردی با شما برای من افتخار بود و امیدوارم باز هم به ما و گروه کوهنوردی فرندفید افتخار همنوردی بدید.
موفق و شاد باشید همیشه
۶م تیر ۱۳۸۹ در ۱۲:۱۷ ق.ظ
پرهام گفته است :
سلام . اوووم مطلبت جالب بود من تا حالا کوهنوردی نرفتم خیلی دوست دارم برم اونم توی یه هوای بهاری تو زمستون :دی . خب تا حالا تجربه نکردم نمی دونم چطوریه بازم خوشحالم بهت خوش گذشته راستی بهم سر نزدی چرا ؟
۶م تیر ۱۳۸۹ در ۳:۴۳ ب.ظ
پرهام گفته است :
ممنون بهم سرزی ، اره خودمم حس می کنم پیش مسلم هستم . علتش اینکه وبلاگمون شبیه هم هست چون عقایدمون یکی هست
۶م تیر ۱۳۸۹ در ۴:۰۴ ب.ظ
مصطفی گفته است :
مسلم که خیلی آقاست … تو هم حتماً همینطوری … منم لینکت می کنم پرهام عزیز
۶م تیر ۱۳۸۹ در ۴:۲۴ ب.ظ
سعید گفته است :
خوش بگذره.
این شد دو تا!
۶م تیر ۱۳۸۹ در ۴:۴۹ ب.ظ
مصطفی گفته است :
سعید جان من که بهت گفتم … حتی لینکشم فرستادم … شب قبلش هم که باهات مطرح کردم … وقتی خودت نخواستی، چکارت کنم داداشی!
۶م تیر ۱۳۸۹ در ۶:۳۹ ب.ظ
نی لبک گفته است :
کوه همیشه من رو یاد این جمله هنری میلر می اندازه. ” شادمان بودن یعنی بردن “خود” به واپسین قله و رهانیدن پیروزمندانه او”
۶م تیر ۱۳۸۹ در ۱۰:۵۲ ب.ظ
پرهام گفته است :
شما هم خیلی اقایین مصطفی جان
۷م تیر ۱۳۸۹ در ۸:۳۰ ق.ظ
مصطفی گفته است :
@ نی لبک:
جمله فوق العاده زیبائیست
۷م تیر ۱۳۸۹ در ۱:۱۹ ب.ظ
مصطفی گفته است :
پرهام جان لطف داری شما
۷م تیر ۱۳۸۹ در ۱:۲۵ ب.ظ
پرهام گفته است :
سلام خوبی زندگی کوچک دو پستی شدی : دی – قسمت دریافت از طریق ایمیل هم درست شدی :دی
۸م تیر ۱۳۸۹ در ۹:۲۰ ق.ظ
مسلم گفته است :
سلام و ارادت آقا مصطفی
الان دقیقا شرلیط شما رو توی اون روز دارم! خدا کمک کنه و بتونم بگذرم ×_×
۸م تیر ۱۳۸۹ در ۱۰:۵۸ ب.ظ
مصطفی گفته است :
سلام، امیدوارم موفق بشی مسلم جان … خدا که همیشه کمک می کنه …
۸م تیر ۱۳۸۹ در ۱۱:۰۸ ب.ظ
خروشچف گفته است :
خب حالا وقت برای صعود زیاده!
۱۰م تیر ۱۳۸۹ در ۹:۴۶ ق.ظ
مسعود گفته است :
منم سعی میکنم جمعه ها صبح بلند شم ولی نمیشه :دی
موفق باشید.
۱۰م تیر ۱۳۸۹ در ۵:۰۹ ب.ظ
مصطفی گفته است :
مسعود جان ۹۰ درصد قضیه همون صبح بلند شدنشه
۱۰م تیر ۱۳۸۹ در ۶:۳۱ ب.ظ
مصطفی گفته است :
خروشچف عزیز … دقیقاً با همین طرز تفکر من اونجا متوقف شدم
۱۰م تیر ۱۳۸۹ در ۶:۳۴ ب.ظ
علی گفته است :
پسرخاله باید قدر این دوستت رو بدونی از این دوست ها خیلی کم پیدا می شه.
حداقل ما که ندیدیم!
۱۱م تیر ۱۳۸۹ در ۹:۱۱ ب.ظ
مصطفی گفته است :
موافقم علی جان
۱۱م تیر ۱۳۸۹ در ۹:۳۴ ب.ظ
ماهان گفته است :
بسیار زیبا نوشتی دوست من ، دقیقا حق با مهزیاره کوه به ما درسا استقامت و صبوری رو میده
من خودمم تا حدی کوهنوردم و عاشق کوهنوردیم
۱۲م تیر ۱۳۸۹ در ۶:۲۶ ب.ظ
مصطفی گفته است :
درسته، حق با مهزیاره
۱۲م تیر ۱۳۸۹ در ۶:۲۹ ب.ظ
پسری از برج حوت گفته است :
چقدر زیبا توصیف کردی مصطفی جان
منم عاشق کوه و کوهنوردی ام . درسته کوه به ما درس ایستادگی تو زندگی رو میده اما فکر کنم اینجا بهترین تصمیم رو گرفتی که ادامه ندادی! کوهه دیگه 
—-
راستی سلام!
یه مدت بخاطر امتحانا و مشغله های مختلف نبودم
خوشحالم که دوباره اینجام
۱۹م تیر ۱۳۸۹ در ۹:۱۶ ب.ظ
مصطفی گفته است :
منم خوشحالم که دوباره اومدی
۲۰م تیر ۱۳۸۹ در ۱۰:۰۸ ق.ظ