کارگر + آزادی = ؟
یکشنبه تو دانشکده داشتم قدم می زدم، منتظر یکی از اساتید محترم بودم … تو دانشکده، درست پشتِ درِ سایت از چند وقت پیش یه میز گذاشتن که روش پره از روزنامه … کنار روزنامه ها هم یه جعبه هست که بعضی وقتا توش کتابهای رایگان میذارن تا بچه ها بخونن … روش نوشته بود خوراک فرهنگی … من یکی از اون کتابها رو برداشتم … خیابان … فردای اون روز چند خط اول کتاب رو خوندم، خیلی جذاب بود، به همین خاطر تا شب خوندمش … البته خوندن کل کتاب به طور خالص فقط یک ربع وقت میخواست، ولی خوب من به صورت پراکنده خوندمش …
“تقاطع خیابان کارگر با خیابان آزادی، میدان انقلاب است. کارگر که به آزادی می رسد، انقلاب می شود. انگار این جمله از میان دو لب یک جامعه شناس گفته شده است. هنوز بوی تازگی می دهد. البته بوی توتون کاپتان بلکی را که معمولاٌ جامعه شناسان مصرف می کنند، باید به بوی تازگی اضافه کرد. ارتباط بین کارگر و آزادی و انقلاب را جداً خودم پیدا کرده ام. نمی دانم که یک نفر هر سه اسم را انتخاب کرده یا نه. و تازه اگر یک نفر هم هر سه اسم را گذاشته، آگاهانه این کار را کرده یا نه.
خیابانها، همه اسمهای عجیب و غریب دارند. تهران خیلی بزرگ است و طبیعتاً تعداد خیابانهایش هم خیلی زیاد است …” (رضا امیرخانی-خیابان، از کتاب “ناصر ارمنی”)
قبلاً به رابطه بین خیابونها فکر کرده بودم ولی تا حالا اینقدر منسجم نبود … حالا به شما هم توصیه می کنم این کتاب رو بخونید. من نتونستم همه متن رو تایپ کنم، در عوض کتاب رو اسکن کردم و به صورت pdf براتون میذارم (۸ صفحه). می تونید این کتاب رو از اینجا دانلود کنید.
از بحث های کارشناسانه دوستان هم تشکر می کنم … در مجموع بحث جالبیه … تو کامنتها دنبالش می کنم

مصطفی گفته است :
اولین کامنت رو خودم میذارم اینجا:
در راستای کامنتهای قبلی دوستان عرض کنم که نظر من اینه:
کارگر انقلاب میکنه تا برسه به آزادی، ولی نهایتاً کارگر از انقلاب رد میشه و میرسه به کشتارگاه!
(البته فکر می کنم بین راه از میدون حر هم عبور کنه)
۱۰م اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۱:۱۲ ب.ظ
پریا گفته است :
این پست باعث شد سری به نقشه بزنیم و با تامل بیشتری به آن نظر افکنیم
یه چیز جالب: مابین م رسالت و م الغدیر خ هنگام و حوالی خ فرجام خ دلاوران خ تکاوران خ آزادگان
هنگامی که رسالت آغاز شد فرجامش غدیر بود و بعد از آن نوبت دلاوری آزادگان و تکاوران
۱۱م اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۰:۴۶ ب.ظ
پریا گفته است :
بابا حالا که بحث جالب شده چرا هیچکی از خودش نظر در نمی کنه؟

۱۳م اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۹:۱۱ ق.ظ
مصطفی گفته است :
نمی دونم، فکر کنم همه رفتن آخر هفته رو خوش بگذرونن … راستی اون فایل Pdf رو گرفتی؟؟؟؟؟
۱۳م اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۹:۴۸ ق.ظ
پریا گفته است :
در حال گرفتنیم
ببینمش باز هم نظری در خواهیم کرد. کارشناسانه! البته اگر در آید.
۱۳م اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۱:۴۸ ق.ظ
پانتهآ گفته است :
خیلی از داستان خوشم اومد. زبان روانی داشت. فکر نمیکردم اینجوری تموم بشه… ممنون که فایل pdfاش رو برای بازدید عموم گذاشته بودی! ؛-)
اگر دیر کامنت گذاشتم به خاطر اینه که میخواستم اول کامل متن رو بخونم و با خیال راحت تحلیلاش کنم… و تو این چند روزه فقط امروز بود که وقت کافی داشتم، به هر صورت… این چیزهایی ِ که با خوندن داستان به نظرم اومد:
- تفاوتهایی که در معنی واژهها در کتاب فرهنگ لغت و واقعیت وجود داره شاید بیانگر این مطلب باشه که “معنای هر کلمه با توجه به شرایطی که ما آدمها وضع میکنیم تغییر میکنه” و به نوعی قراردادی ِ…
- اشاره به دوران جنگ و جوونایی که شهید شدن بدون اینکه واقعاً قصد شهید شدن داشته باشن! جوونایی هم سن و سال ما، با همون احساسات قشنگ و دنیای پر از آرزوها. .. و حتی اشاره به روحی که بعد از مرگ هم هنوز دنبال چیزهای مختلف و کشف دنیا میگرده و خصوصیت دورهی سنیاش رو حفظ کرده!. .. مثلاً اشاره به روح شهید که تو اتوبوس کنار یک دختر خانم میشینه و به چشم برادری یهش نگاهش میکنه! ( خوب واقعاً نیاز یک دوره سنی خاص رو میگه حالا چه اون آدم یک شهید باشه چه من باشم و چه شخص دیگهای…) یا میل به آزاد بودن و دیدن دنیا…
- صحبت از خانواده و پدر… اشاره به آدمهای تک بعدی که فقط یک جنبهی زندگی رو میبینن و تفاوت طرز فکر دو نسل…
- دقت به جزییاتی که ما سرسری از کنارشون رد میشیم، مثل پیدا کردن رابطه بین اسم خیابونها …
- تفاوت خیابونهای پایین شهر و بالای شهر… مقایسهای از سهم متفاوت آدما از زندگی…
- تمیز بودن تابلوی خیابون پایین شهر شاید به نوعی نشون دهندهی تفکر یک قشر خاص باشه که هنوز با “گذشته” زندگی میکنن و در گذشته موندن و شاید چیزی رو تقدیس میکنن که به راستی ماهیتاً هیچ جنبهی مقدسی نداشته…. (البته عقیدهی هر شخصی محترمه..) در عین حال که تابلوی بالای شهر خانم “باهنر!!!” و تدریس خصوصی گیتار و پیانو شاید به نوعی اشاره به رنگ باختن بعضی اعتقادات داشته باشه و بیتفاوتی نسبت به سادهترین چیزها و عوض شدن علایق و انتظارات و توقعات……
به هر حال برای من واقعاً متن جالبی بود. باز هم متشکر.
(چقدر کامنت طولانیای شد!ببخشید!)
۱۳م اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۳:۳۵ ب.ظ
پانتهآ گفته است :
کارگر + آزادی = ؟
در این مورد نظری نمی دم چون باید از دیدگاه سیاسی و جامعه شناسی به قضیه نگاه کرد که من هم مطالعه در اون حد ندارم! (فقط به نظرم اگر کارگری آزادی و امنیت شغلی داشته باشه دیگه نیاز به انقلاب نیست!)
۱۳م اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۳:۴۰ ب.ظ
مصطفی گفته است :
من واقعاَ از حضور شما تو اینجا لذت می برم، خوندن نظر شما واقعاً می تونه به آدم تو درک بهتر پست کمک کنه … با این حرف آخرتم که گفتی ” اگر کارگری آزادی و امنیت شغلی داشته باشه دیگه نیاز به انقلاب نیست ” کمی تا قسمتی موافقم … چون خیلی وقتا همین آزادی بیش از حد خودش باعث انقلاب میشه … البته به قول شما ای کاش افرادی با دید سیاسی و اجتماعی بهتر و جامع تر اینجا حضور داشتن … من نسبت به کارگر یه حس دیگه ای دارم و اون رو برابر با عموم مردم به جز قشر حاکم جامعه می دونم … ای بابا بحث به کجا کشید! … ما رو چه به سیاست؟؟؟؟؟؟
۱۳م اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۴:۴۷ ب.ظ
سلام گفته است :
ببخشید دیر جواب دادم.
بله رنگ زمینه باعث حال و هوای خنثی و اداره ای شده.و در ترکیبش با قسمت بالای وبلاگ که به صورت نستعلیق نوشته شده بیشتر شبیه مجله های دولتی شده.
البته این یک نظر خیلی شخصیه.و خیلی شرمنده.
چون وبلاگ خیلی سلیقه ای و خصوصی.من فقط چون این احساسم شدید بود طاقت نیاوردم و گفتم.چون سلیقه ها خیلی متفاوته.
برای مطالب خوبتون ممنون.همچنین دانلود کتاب.
۱۴م اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱:۱۶ ق.ظ
علیک سلام گفته است :
رنگ سفید رو خیلی دوست دارم و احساس می کنم خیلی باهاش راحتم … ولی رنگ پس زمینه رو یک کم می خوام تغییر بدم … لوگوی بالای وبلاگ رو هم قصد دارم تغییر بدم ولی فعلاَ فرصت ندارم، انشاالله تو یه فرصت مناسب حتماً این کار رو می کنم … البته با کمک دوستان … شما هم اگه یه آدرسی میذاشتی خوب بود
۱۴م اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۹:۱۰ ق.ظ
پریا گفته است :
اولا هم سفید قشنگه هم لوگوی بالای وبلاگ. برداشتنش هم با عرض پوزش بی سلیقگیه
۱۴م اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۶:۲۶ ب.ظ
مصطفی گفته است :
لطفاَ شما خودتون رو نگران نکنید
حالا رنگ پس زمینه بهتر شد یا نه؟؟؟؟؟؟
تغییرات لوگوی بالای صفحه هم کلی نخواهد بود و یک سری تغییرات جزئی نیاز داره
۱۴م اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۹:۴۰ ب.ظ
نی لبک گفته است :
سلام !
من هم یاد یه نکته ای افتادم ،وقتی از “میدان امام حسین “رد می شدم،
همیشه این موضوع اذیتم می کرد که مثلا کسی می گفت :
“آقا سر امام حسین نگه دار،……….”
بابت سهیم کردنمون تو خوراک فرهنگی واقعا ممنون
۱۴م اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۹:۴۶ ب.ظ
مصطفی گفته است :
خواهش می کنم قابل شما رو نداشت
۱۴م اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۱:۴۸ ب.ظ
سلام گفته است :
شرمنده منظورم رنگ پس زمینه بود.وگرنه سفیدیه زمینه خیلی خوبه.
متاسفانه یا خوشبختانه وبلاگ ندارم.خیلی وقتا خواستم بنویسم.نتیجش فقط یک وبلاگ سه پستی بود که الان رها شده.نوشتن پشتکار می خواد و ذهنی که تا حدی جمع بندی شده باشه که متاسفانه در حال حاضرهیچکدوم رو ندارم.
حالا اون رنگ پس زمینه خوب شد یا نه؟ … به نظر من که از قبلی بهتره … اصلا خیلی خوبه که هر چند وقت یه بار رنگ وبلاگ عوض بشه
۱۵م اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۲:۱۸ ب.ظ
نهال گفته است :
به نظر من زمینه بنفش پررنگ باشه.فونت نوشته ها سفید .وسط بک گراند صفحه هم قرمز بزرگ بنویسید: عندلیبان.
بعد از اون بالای صفحه ستاره های سیاه همینجوری بریزن پایین. موقع ورود به سایت مرلین بیاد پیغام بده: سلام! اسمتون؟
موقع خروج هم بگه: بودی حالا!
اگر هم یکی راست کلیک کرد پیغام بده: دستتو بنداز بینیم باااا
چطوره رنگ اسکورولها رو هم سبز مگسی کنم و چندتا تبلیغات هم بذارم سمت راست؟؟؟؟؟ بعدشم موقع ورود بوق بزنم
راستی چرا وبلاگتو حذف کردی؟ … شاید می خواهی یه جای دیگه بی نام و نشون بنویسی؟ … به هر حال خوشحال می شدیم نوشته هاتونو بخونیم
۱۵م اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۰:۳۱ ب.ظ
نهال گفته است :
نهال بلاگشو فعلا حذف کرده وقتش خیلی فشرده شده نهال
امیدوارم که وقت نهال پر بشه از کارای خوب و پر درآمد
۱۶م اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۱:۴۵ ق.ظ
نهال گفته است :
اعمال خوب. نه لزوما پر درآمد .
مرسی
۱۶م اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۷:۰۱ ب.ظ