پیش نویس

۲۰م تیر ۱۳۸۹

گاهی سرم را از پس روزمرگی بلند می‌کنم و می‌بینم که همه حواسم جایی دیگر است و فکر و ذهنم در دنیایی دیگر برای خودش سیر می‌کند. نه اینکه ندانم کجایم و چه می‌خواهم.  هر کس نداند خودم که خوب می‌دانم چه مرگم است.

آقا مهدی منو دعوت کرده به بازی پیش‌نویس. خوب این هم یکی از پیش‌نویس‌هایی که حدود دو ماه پیش نوشتم و منتشرش نکردم.  علت عدم انتشارش هم این بود که حس کردم شاید خیلی مناسب فضای عندلیبان نباشد! حالا من هم همه دوستانی که اینجا را می‌خوانند به این بازی وبلاگی دعوت می‌کنم. باشد که رستگار شوید.

۱۳ نظر

  1. مهدی گفته است :

    از اینکه دعوت را پذیرفتی و شرکت کردی ممنونم ولی اگه میشه به جای آقای بلاگبین بنویسید مهدی رستمی.

    من هم از همه دوستان وبلاگ نویس برای شرکت در این بازی وبلاگی دعوت می کنم.

    ۲۰م تیر ۱۳۸۹ در ۱۲:۳۹ ب.ظ

  2. یک گرم گفته است :

    میشه پیش‌نویساتون بدین به من؟؟؟!!!

    ۲۰م تیر ۱۳۸۹ در ۷:۵۰ ب.ظ

  3. ماهان گفته است :

    اینکه یه نوشته به فضای وبلاگ بیاد یا نیاد ، مربوط میشه به خود نویسنده ولی آدم باید با خودش رو راست باشه ، وبلگ خودته باید اینجا خودتو خالی کنی دیگه و به کسی هیچ مربوط نیست .

    ۲۰م تیر ۱۳۸۹ در ۸:۱۲ ب.ظ

  4. مصطفی گفته است :

    به روی چشم آقا مهدی

    ۲۰م تیر ۱۳۸۹ در ۱۱:۱۶ ب.ظ

  5. مصطفی گفته است :

    یک گرم می خوای چکار؟ :)

    ۲۰م تیر ۱۳۸۹ در ۱۱:۱۶ ب.ظ

  6. مصطفی گفته است :

    ماهان عزیز حق با شماست :)

    ۲۰م تیر ۱۳۸۹ در ۱۱:۱۷ ب.ظ

  7. نی لبک گفته است :

    “وقتی روزهای سخت به من تاختند، ای آفریننده رویاها! مثل همیشه به آستانت آمدم، گفتی” برو، حوصله ات را ندارم.”نا امید شدم، خواستم این روزها را به هم سنجاق کنم،بگذارم کنار.نشد،شدم یه نظاره گر رویا تو بیداری، یه ترسو از روزگار حتی وقتی که بهم لبخند میزد.”
    (مهر ۸۸)

    در زمانی که خیلی دور نیست، خلوتی برای نوشتن و خوانده شدن لحظه های ناب و عقیم زندگی ام داشتم و امروز به خاطره ای گمشده بدل شده است که شوق دوباره یافتنش در دلم پرواز می کند.

    ۲۱م تیر ۱۳۸۹ در ۷:۵۶ ب.ظ

  8. مصطفی گفته است :

    نوشته زیبائیست … توصیه می کنم حتماً یک وبلاگ بزن و این نوشته های رویائیت رو توش منتشر کن

    ۲۲م تیر ۱۳۸۹ در ۷:۵۱ ب.ظ

  9. ماندا گفته است :

    ولی قشنگ نوشته بودی من خوشم اومد

    ۲۴م تیر ۱۳۸۹ در ۱۰:۱۸ ب.ظ

  10. مصطفی گفته است :

    ممنون، لطف داری شما

    ۲۶م تیر ۱۳۸۹ در ۵:۲۳ ب.ظ

  11. مرتضی گفته است :

    در آنجا که من دنبال او نبودم او به دنبالم بود. در آن لحظه که من او را فراموش کرده بودم او مرا یاد می کرد. هر گاه زمین خوردم مرا پنهایی یاری کردو من نفهمیدم. آخ که چه گستاخانه من او را از یاد برده بودم و او دم نزد.فقط یاریم کرد تا به یادش آورم.کاش می توانستم کمی شکر نعماتش را بجای آورم.”ای آنکه عشق در تو و با تو معنا پیدا می کند کمکمان کن تا ما انسانها بتوانیم آنگونه که هستی به تو عشق ورزیم و شکر نعماتت را بجای آوریم.”

    این دلنوشته ای بود از یک عاشق، من که از این چیزا بلد نیستم داداشی. بهم امیدوار نشو داداشی. خیلی راه دارم تا به عشق واقعی(خدا) برسم.

    ۲۷م تیر ۱۳۸۹ در ۱۲:۰۷ ب.ظ

  12. مصطفی گفته است :

    ما مخلص داداش کوچیکه هم هستیم … چه از خودت بنویسی یا از کس دیگه برای من عزیزه … درست مثه خودت :)

    ۲۷م تیر ۱۳۸۹ در ۴:۰۵ ب.ظ

  13. manizheh گفته است :

    لایک مرتضی ، زیبا بود ;)

    ۳م مرداد ۱۳۸۹ در ۱۲:۰۳ ب.ظ

دیدگاهتان را بنویسید :

Clicky Web Analytics