سوهان روح

۳۰م بهمن ۱۳۸۸

پرده اول

نشسته ام صندلی جلوی تاکسی، هوا تقریباً تاریک شده. ساعت حدود شش و نیمه. رادیو داره خیلی آروم یکی از کارهای شهرام ناظری رو پخش می کنه. یه خانوم سوار میشه و پشت سر راننده میشینه. موقع ورود داره با تلفن صحبت می کنه و بعد از چند دقیقه تلفنش تموم میشه. چند لحظه ای می گذره و یه شماره دیگه رو می گیره و شروع می کنه به صحبت (با صدایی بلندتر از صدای شهرام):
“سلام آقا مصطفی، من خانومِ عباسم … می خواستم ببینم عباس کلاسهاشو میاد؟ … آخه دو روزه که رفتارهاش کاملاً عوض شده … باور کنید تو این چند وقته هر کاری خواسته کردم … باهاش خیلی خوش رفتار بودم … آقا مصطفی دو روزه که کلاً عوض شده … دیروز و امروز ازم پول گرفت و وقتی بهش گفتم می خوای چیکار؟، عصبانی شد و جوابی نداد … امروزم بهم دروغ گفت … میشه ازش آزمایش بگیرید؟ … پولش مساله ای نیست، من باهاتون حساب می کنم … فقط اگه دوباره زده بود، نذارید بیاد خونه همونجا بستریش کنید … آقا مصطفی من صبح تا شب یه قرون، یه قرون پول در میارم … آقا مصطفی اگه این بخواد اینجوری کنه من با این بچه چکار کنم؟ … ازتون خواهش می کنم …”
اینجاها بود که من دیگه پیاده شدم. شک ندارم اگه تو تاکسی نبود، حتماً میزد زیر گریه.

پرده دوم

با مامان نشستیم تو مترو، یه دختر ده-دوازده ساله با یه چادر پاره پوره یهو وسط جمعیت پیداش میشه و با صدای بلند میگه ” برادرا این ویفرها خیلی شیرین و خوشمزه و ارزون اند، بخرین ببرید خونه برای بچه ها” بعد یهو دستشو با سه تا ویفر دراز میکنه جلوی من. من اونقدر تو افکار خودم گیر کردم که قبل از انجام هر عکس العملی از جلوم دور میشه. یاد دختر بچه های گل فروشی میافتم که کنار اتوبان منتهی به بهشت زهرا صبح های پنجشنبه و جمعه گل میفروشن. گوشه گوشه این شهر پر شده از سوهان روح!

۶ نظر

  1. mahta گفته است :

    :(

    ۳۰م بهمن ۱۳۸۸ در ۲:۳۸ ب.ظ

  2. پانته آ گفته است :

    شاید به جای سوهان روح باید گفت “غم مجسـّـم”!
    اینقدر گوشه و کنار این شهر غم و بدبختی هست که محاله جایی باشی و چهره ای از این اندوه و بیچارگی رو نبینی…
    “تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته….. جهانی که هرانسانی تو اون خوشبخته خوشبخته” چقدر زیبا بود اگر میشد…

    برم سازمان ملل، یونسکو یا یونیسف ببینم استخدام جدید دارن؟! :-) )

    ۱م اسفند ۱۳۸۸ در ۱۰:۴۱ ق.ظ

  3. مصطفی گفته است :

    یعنی واقعاً این پست من اینقدر تاثیرگذار بود که میخوای بری یونسکو ! غم مجسم هم خوبه :)

    ۱م اسفند ۱۳۸۸ در ۱۱:۳۹ ق.ظ

  4. محمد حسین گفته است :

    ای بابا !

    ۴م اسفند ۱۳۸۸ در ۴:۱۵ ب.ظ

  5. manizheh گفته است :

    فقط جای تاسف :(
    چرا؟

    ۵م اسفند ۱۳۸۸ در ۲:۰۳ ب.ظ

  6. ایرجی راد گفته است :

    سوهان روح
    واژه یقشنگی برای توصیف این مشکلات

    ۱۱م اسفند ۱۳۸۸ در ۶:۱۰ ب.ظ

دیدگاهتان را بنویسید :

Clicky Web Analytics