۷م خرداد ۱۳۸۹
آن وقتهایی که آدمها مست غرور می شوند. همان زمانهایی که خدا را هم بندگی نمی کنند. آن روزهایی که خود را برتر از آن می دانند که با هر انسان ساده و پاک دلی هم صحبت و همسفره شوند …
تنهایشان بگذارید
تنهایی هر غروری را به زیر می آورد. تنهایی می تواند پیری پخته و جهان دیده را به کودکی خام و نادان محتاج کند. تنهایی لیلیِ یکه تاز شهر را در پی مجنون آواره کوه و بیابان خواهد کرد. تنهایی ریشۀ قدرت های کاذب را با هنرنمایی تمام می خشکاند …
تنهایشان بگذارید
همانهایی را که بی بهانه رهایتان می کنند و افکار فلج خود را توجیه گر هر رهایی می دانند …
تنهایشان بگذارید
هیچ چیز ترسناک تر و دلهره آورتر از تنهایی و لایق تنهایی شدن نیست.
۳۰م اردیبهشت ۱۳۸۹
همه چیز از خاطرات مشترک شروع می شود. یک روز یا شب مثلاً در قطاری مجبور می شوی چند ساعتی کنار یکی دیگر مثل خودت بنشینی و از همان جا اولین خاطره مشترکتان ساخته می شود. روز دیگری ممکن است همان فرد را هماهنگ شده یا تصادفی در پارکی، کوهی یا کافه ای ملاقات کنی و بنشینی یک دل سیر از دلت برایش سفره بسازی و حرف هایش را بشنوی. همین ها رفته رفته می شود خاطرات مشترکتان، می شود دارایی های درونیتان، می شود وابستگیتان و حرف دلتان.
قبلترها اگر کسی از چیزی به نام وابستگی برایم حرف می زد، تهِ دلم حسابی می خندیدم. این روزها اما آنقدر بزرگ شده ام که حداقل اگر کسی از وابستگیش به دیگری برایم درد دل کرد، توی دلم نخندم، جدی بگیرمش و برای احساساتش احترام قائل باشم. این روزها کم و بیش می فهمم معنای وابسته شدن را. باور کنید می فهمم که چقدر مسئولیت دارد که کسی را وابسته خودت کنی. وابسته بودن را فهمیده ام، وابسته ام شدن را هم؛ و برای همین است که می ترسم از وابسته بودن، وابسته ام شدن، حتی از فکر وابستگی!
گویی اما چاره ای نیست جز وابسته بودن و وابسته شدن. انگار اگر وابسته نباشی همچون ذرۀ حقیری خواهی بود که باد به هر سویی می بردت و وابستگی می تواند برایت آرامگاهی باشد و مأمنی بسازد؛ به عمق وابستگیت.
۲۶م اردیبهشت ۱۳۸۹
تاریخ دارد کار خودش را می کند، در آرامشی اسرارآمیز و پرابهام، طرح طوفانی در اندیشه می پرورد که فردا برانگیزد و بت های سخت و سنگی، نگهبانان اشرافیت و قومیت و انحصار طلبی و تضاد و تبعیت را فروشکند و آتش های فریب روحانیت درباری را در آتشگاه پارس بمیراند و کنگره عظیم کاخ هول را در مدائن فرو ریزد و امپراطوری شهوت و خون و اسارت را در رم به دریا ریزد و بزرگتر از این همه، در اندیشه و دل ها زنگار پوسیده و تعصب ها و عاطفه ها و عقیده های متعفن ضد انسانی را همه بتراشد و بگسلد و بشوید و “ارزش ها” و “افتخارها” را واژگون سازد و در فضای آلوده به افسانه های تبار و نژاد و مفاخر و اشرافیت و قدرت و حماسه های قساوت و غارت و پرستش خاک و خون و خان و بت و همه چیز و چیزک ها، موجی از آزادی و برابری و عدالت و جهاد و خودآگاهی برانگیزد و توده گمنام و بی فخر و تبار را بر خداوندان همیشه زمین بشوراند و بجای تاریخ استخوان های پوسیده و سنگ قبرهای ریخته و سلسله های تیغ و طلا، تاریخی از خون و حیات و حرکت مردم بنگارد و سلسله ای آغاز کند از وارثان این آخرین “چوپان مبعوث” که هر یک جبه های از “شهادت” بر تن دارند و تاجی از “فقر” و عمر را همه یا در میدان نبرد بسرآورده اند و یا در تعلیم خلق و یا در زندان ستم؛ و در این رسالت خطیر تاریخ، فاطمه نخستین آغاز است و در این کار، تاریخ به یک علی نیازمند است.
بخشی از کتاب “فاطمه، فاطمه است” نوشته دکتر شریعتی
پی نوشت: دو سال پیش هم در چنین ایامی بخشی از این کتاب را نقل کرده بودم. (+)
۲۳م اردیبهشت ۱۳۸۹
چند روزِ پیش دوستی ترجمه شعری از رابرت فراست (Robert Frost) را برایم فرستاده بود. در نگاه اول متوجه منظور شعر نشدم، راستش اساساً در ابتدا “شعر” بودنش را هم نفهمیدم! گذاشتم چند روزی بُگذرد و در فرصتی مناسب، نگاه عمیقتری به این نوشته داشته باشم. اصل شعر این است:
The road not taken
Two roads diverged in a yellow wood
And sorry I could not travel both
And be one traveller, long I stood
And looked down one as far as I could
To where it bent in the undergrowth
Then took the other, as just as fair,
And giving perhaps the better claim,
Because it was grassy and wanted wear,
Though as for that the passing there
Had worn them really about the same,
And both that morning equally lay
In leaves no step had trodden black
Oh, I kept the first for another day!
Yet knowing how way leads on to way,
I doubted if I should ever come back.
I shall be telling this with a sigh
Somewhere ages and ages hence:
Two roads diverged in a wood, and I -
I took the one less travelled by,
And that has made all the difference.
بهترین ترجمه ای هم که از این شعر یافتم، دستنوشته پیرایه یغمایی بود:
در جنگلی زردْفام دو راه از هم جدا میشدند
و افسوس که نمیتوانستم هر دو را بپویم؛
چرا که فقط یک رهگذر بودم
ایستادم؛
و تا آنجا که می توانستم به یکی خیره شدم،
تا جایی که در میان بوته ها گم شد…
پس بیطرفانه آن دیگری را برگزیدم.
شاید به خاطر اینکه پوشیده از علف بود
و میخواست پنهان بماند
اگر چه هر دو یکسان لگد کوب شده بودند.
و هر دودر آن صبحگاه همسان به نظر می رسیدند؛
پوشیده از برگ ،
بی ردِّپایی بر آنها
آه … من راه نخستین را برای روز دیگر گذاشتم
با آنکه میدانستم که هر راهی به راهی دیگر میرسد
شک داشتم که دیگر باز نتوانم به آن بازگردم
سالهای سال بعد روزی
با حسرت به خود خواهم گفت:
در جنگلی دو راه از هم جدا میشد و من
آری – من راهی- را در پیش گرفتم که رهگذر کمتری داشت
و تمامی تفاوت در همین بود.
دو ترجمه دیگر را هم در ادامه مطلب میاورم … بحثهای مختلف در خصوص این شعر را هم می توانید در اینجا، اینجا و اینجا بخوانید …
کلیک کنید – ادامه مطلب ..
۱۷م اردیبهشت ۱۳۸۹
آشنا نشانه هایی دارد و بیگانه هم. آشنا می تواند فرسنگها از تو دور باشد و بیگانه درست بیخِ گوشت. آشنا شاید حتی زبان تو را هم به خوبی نفهمد و چه بسیارند هم زبان های بیگانه. آشنا در دل و جان تو رسوخ می کند و بیگانه اگر همه وجودت را بشناسد، از دلت بی خبر است. آشنا را شاید یک بار بیشتر نبینی، ولی با بیگانه می توانی هم اتاق باشی. بیگانه می تواند هم سفره ات باشد، آشنا اما سفره دلت را نادیده، می خواند. آشنا می تواند در دل خاک باشد و تو وجودش را حس کنی، و وجود حی و حاضر بیگانه می تواند برایت بی معنی جلوه کند. گاهی مرز بین بیگانه و آشنا به اندازه تارِ موییست. آشنا ها همیشه کمند و بیگانه ها بسیار … از دستشان نباید داد آشناها را، به هر قیمتی به جز به قیمتِ بیگانه شدن با آشنایی دیگر!
۴م اردیبهشت ۱۳۸۹
نمی دانم کلیسای سرکیس مقدس در ابتدای پل کریمخان تا به حال توجه تان را جلب کرده یا نه؟ امروز وقتی داشتم از کنارش رد می شدم، جمعیت زیادی گرد آمده بودند و به زبان ارمنی چیزهایی می گفتند که خوب البته انتظار ندارید که من چیزی فهمیده باشم. برادران نیروی انتظامی هم در صحنه حضور داشتند و حواسشان شش دانگ جمع بود که کسی دست از پا خطا نکند. تاکسی با سرعت از کنار جمعیت رد شد و نتوانستم بفهمم که اینها برای چه اینجا جمع شده اند و فقط کلید واژه ها را به ذهن سپردم تا بعداً از چند و چون ماجرا آگاه شوم. ۹۵، تاریخ، حقیقت، انکار، کلیسا، پل کریمخان، ارامنه. اینها کلیدواژه ها بود.
بعد که رسیدم خانه از دوست عزیز و همیشه در صحنه ام (موتور جستجوی گوگل را عرض می کنم) در مورد این ماجرا پرس و جو کردم. نتیجه اش این دو صفحه شد (+ ، +). امروز ۲۴ آوریل روز نژادکشی ارامنهِ ارمنستان غربی در سال ۱۹۱۵ توسط دولت عثمانی است. کلی به خودم فشار آوردم تا معنای عدد ۹۵ را فهمیدم. ۹۵ به مفهوم نود و پنجمین سالگرد این واقعه است. بعد لحظه ای با خودم گفتم، سالهاست در تهران زندگی می کنم و از این تجمع هرساله آگاه نبوده ام و آنوقت به این نتیجه رسیدم که نباید تعجب کنم اگر بسیاری از مردم دنیا حتی اسم ایران هم به گوششان نخورده باشد و از جنگ هشت ساله و انقلاب و حوادث یک سال اخیر کشور من هیچ ندانند.
امروز ضمناً هفتادمین سالروز آغاز فعالیت رادیو در ایران و روز دامپزشکی هم بود. من از مابقی اتفاقات امروز خبری ندارم! البته تقویم امسالم، حتی همین موارد را هم ننوشته است.
پی نوشت: سعید یکی از دوستانم است که به تازگی شروع کرده به نوشتن. مسئولیت نوشته هایش با خودش است و هیچ ارتباطی به من ندارد ولی خواندنش را توصیه می کنم (مخصوصاً این پست اخیرش را).
۳۱م فروردین ۱۳۸۹
رویاها را باید در خواب دید. رویاها را باید همچون یک فنجان شیرقهوه داغ در دل سرما آرام آرام مزه مزه کرد و نوشید. رویاها برای متولد شدن از یک جریان معقول پیروی نمی کنند و به همین خاطر باید در خواب که منطق کمرنگتر است، دیدشان. رویایی که از مسیر منطقی بوجود بیاد دیگر رویا نیست. دیگر آرمان نیست. می شود یک هدف! هدف ها از یک سلسله مراتب معقول و منطقی به وجود می آیند و بر اساس همان سلسله مراتب معقول و منطقی هم کم و بیش تحقق پیدا می کنند.
آدمِ بدون رویا درست مثل باغچۀ بی حاصلی ست که دور تا دورش را سفت و سخت حصار کشیده باشند تا مبادا دست کسی به خاکش برسد. اتفاقاً باغچۀ بی حاصل را باید رها کرد که زیر پای بچه ها لگدمال شود تا شاید یک تکانی بخورد. تصور آنکه باغچه بشود یک گوشه از بهشت، می تواند یک رویای ناب برای باغچه باشد. باغچه نمی داند چطور باید بشود یک گوشه از بهشت و به همین خاطر است که این یک رویاست. رویاها با گذشت زمان ممکن است به هدف تبدیل شود و آنوقت باید به فکر رویایی دیگر بود.
۲۷م فروردین ۱۳۸۹
با دوستی صحبت می کردم. معتقد بود که نوشته های عندلیبان با گذشته فرق کرده. هر چه پرسیدم که حال به ز پیش است یا …؟ چیزی نگفت و فقط اصرار داشت که سبک نوشته ها عوض شده. خوب البته طبیعی هم هست، شانزده سالگی من با بیست و دوسالگی و بیست و چهارسالگیم فرق داشت؛ و بیست شش سالگیم هم باید با بیست و چهارسالگی فرق داشته باشد. فراز و نشیب های یکی دو سال اخیر حتی از گذشته هم بیشتر بوده. وقتی زندگی برایت بازی در میاورد (شاید هم تو برایش بازی در میاوری!)، دوتا نتیجه بیشتر نمی تواند داشته باشد. یا لب به شکایت می گشایی و عالم و آدم را با خبر می کنی و یا آرام آرام و بدون اینکه کسی صدایش را بشنود تغییر می کنی. عوض می شوی. می شوی یک چیز دیگری که شاید خیلی برای دیگران آشنا نباشد و با آن توی قبلی فرق داشته باشد. البته تغییر که بد نیست. گاهی لازم است که یک چیز دیگری شویم و اگر جسارتش را داشته باشیم و عواقبش را هم بپذیریم، چه ایرادی دارد. تغییر می کنیم، عوض می شویم، می شویم یک چیزِ دیگر. همان که زندگی از ما می خواهد، همانطور که سرنوشت اصرار دارد. تلخ می شویم یا شیرین، سبک یا سنگین، وزین یا جلف، مودب یا بی رو، جدی یا شوخ، صادق یا دو رو، ترسو یا بی باک، محدود یا بی کران و… ؛ و این می شود که نوشته هایمان هم فرق می کند و می شود آن چیز دیگر.
پی نوشت: در روزهای آینده نوشته هایم در بلاگفا را به مرور و به طور گزینشی به اینجا منتقل خواهم کرد.
۲۰م فروردین ۱۳۸۹
تایپ می کند “من صلاحیت انجام این ماموریت را ندارم” و بعد پاک می کند. می رود که مثل همیشه با یک گلوله شرش را کم کند، نمی شود. می خواهد پدرش را بکشد و ماموریت را همینجا تمام کند که باز هم نمی شود و یا بهتر بگویم، نمی تواند. قصۀ ساده ایست این “به رنگ ارغوان”، اما دیدنی. قصه ارغوان های تنها مانده ایست که بزرگترین آرزو و وصیت مادرشان در آغوش کشیدنشان است. شاید دیگر قصه امروز نباشد ولی می تواند تصویری ماندگار شود. ابعاد دیگری هم داشت این اثر “حاتمی کیا” که من نمی خواهم در موردش بنویسم. “ارغوان”، قبل از هرچیز برای من یادآور دکلمه هوشنگ ابتهاج همراه با تارِ محمدرضا لطفی می باشد. (از اینجا دانلود کنید)
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من.
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی ست هوا؟
یا گرفته است هنوز؟
…
اندر این گوشه خاموش فراموش شده
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده
یاد رنگینی در خاطرمن
گریه می انگیزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می گرید
چون دل من که چنین خون آلود
هر دم از دیده فرو می ریزد
…
۱۷م فروردین ۱۳۸۹
گفته بودم کتابی به نام “آدلف” -شاهکارِ “بنژامین کُنستان”- را در دست گرفته ام. بالاخره در ایام عید تمامش کردم و در یک کلام می توانم بگویم واقعاً ارزش وقت گذاشتنش را داشت. در ادامه بخشهایی از کتاب را میاورم، تا خودِ کتاب حدیث مفصل بگوید! قبلش هم بگویم که این کتاب را مینو مشیری ترجمه کرده و انتشارات ثالث منتشر.
آدلف یک ضد قهرمان از خودبیگانه است که عاشق زنی ده سال از خودش بزرگتر می شود. آدلف هم خودشیفته است و هم طبیعتی ضعیف دارد، هم بزرگ منش است و هم قدرت ندارد رشته های عاطفی میان خود و زنی را که دیگر دوست ندارد، پاره کند. عشق آرمانی و زیاده خواهی النور نیز زیر ذره بین کنستان قرار می گیرد.
آدلف شاهکار روانشناسی عشق است که تراژدی عدم امکان برقراری ارتباط راستین میان انسان های عاشق را به نمایش می گذارد.
بنژامین کنستان در مقدمه چاپ دوم کتابش اینگونه می گوید:
مرادم فقط این نبود که خطرات این گونه پیوندهای غیراخلاقی را که معمولاً فرد را بیشتر به اسارت می کشاند تا به آزادگی، اثبات کنم. چنین هدفی البته سودمندی خاص خود را داشت؛ اما نظر اصلی من این نبود.
سوا از پیوندهایی که اجتماع آنها را محکوم می کند، خطر سوءاستفاده رایج از زبان عاشقانه برای برانگیختن احساسات زودگذر در خود یا در دیگری، به اندازه کافی نشان داده نشده است. گام برداشتن در راهی که انتهایش قابل پیش بینی نیست خطرناک است، پیشاپیش نمی دانیم در این راه چه احساسی را در دیگری برمی انگیزیم یا خود خواهیم داشت، و این خطرآفرین است. با ورود به این بازی، حساب شدت ضربات وارده و واکنش های شخصیمان را از دست می دهیم؛ زخمی به نظر سطحی، می تواند مهلک گردد.
و در بخش دیگری از همین مقدمه اینطور شرح می دهد:
من، در کتابم از شوربختی واضح و حاصل از ارتباط های عاطفی ای که ایجاد و سپس گسسته می شوند سخن نمی گویم؛ از دگرگونی شرایط، از داوری خشن مردم و بدخواهی سیری ناپذیر جامعه، که ظاهراً از قراردادن زنان بر پرتگاه و سقوط آنها لذت می برد، نمی گویم. این ها همه نگون بختی هایی عامیانه اند. من از درد و رنج قلب می گویم، از ناباوری زجرآوری که بی وفایی در روح زن ایجاد می کند، از سرگشتگی ناشی از تبدیل اعتماد به خطا، تعبیرِ وفاداری به گناه در چشم همان مردی که همه چیزشان را نثار او کردند. من از وحشت زنی می گویم که وقتی می بیند مردی که سوگند خورده حامی او باشد، ترکش می کند؛ از ناباوری ای که در پی زودباوری می آید و نخست متوجه آن مرد می شود و سپس تمام عالم را فرا می گیرد. من حرمت فروخورده ای می نویسم که تلف شده است.
این هم بخشی های از این کتاب تاثیرگذار و بی نظیر:
“چقدر هنگامی که بی طرف هستیم، عادل می شویم! هر که هستید هرگز منافع قلبی خود را به دیگری نسپارید؛ فقط قلب انسان است که می تواند مدافع خوبی برای خود باشد؛ فقط دل انسان است که می تواند وکیل مدافع خوبی برای خود باشد؛ فقط دل می تواند در ژرفای زخم خود نفوذ کند؛ ورنه هر واسطه ای داور می گردد؛ تجزیه و تحلیل می کند، مصالحه می کند، بی تفاوتی را درک می کند، آن را ممکن می شناسد، آن را گریزناپذیر می نامد، و در نهایت حیرت می بینیم این بی تفاوتی برایش موجه و قابل بخشش می گردد … وقتی زوایای پنهان روابطی صمیمانه را بر شخص سومی افشا می کنیم، گام بلندی برمی داریم، گامی غیرقابل برگشت، زمانی که روشنایی روز وارد این حریم می شود، آنچه را ظلمت شب در سایه هایش در پرده داشت، ویران می کند، همان گونه که اجساد تا وقتی در درون قبر قرار دارند اکثراً قواره ظاهریشان را حفظ می کنند، همین که هوای خارج به آن ها می خورد، غبار می شوند.”
“این دورویی با اخلاق طبیعی ام سازگار نبود، اما انسان هرگاه رازی در قلب نهفته داشته باشد که مجبور به کتمان دائم آن است، به فساد کشانده می شود.”
“حسرت عشق را نمی خورم، احساس یأس آور و اندوه بارتری داشتم. عشق آن چنان با فردی که دوست داریم یکی می شود که حتی در ناکامی، لطف خاص خود را دارد. عشق با واقعیت و با سرنوشت وارد ستیز می شود؛ اشتیاق وافر، عاشق را در مورد قدرتش فریب می دهد و در میان درد و رنج به شوروشوق می آورد.”
قسمت دیگری از نظر کنستان در خصوص چاپ این کتاب:
این داستان را به این خاطر چاپ می کنم که داستانی حقیقی از فلاکت قلب انسان است. اگر درس آموزنده ای می دهد، مخاطب مردان هستند، زیرا ثابت می کند عقلی که مایۀ مباهات می دانیم نه می تواند ما را به سعادت برساند و نه دیگری را؛ و ثابت می کند که شخصیت، قاطعیت، ایثار، و محبت موهبت هایی هستند که باید از پروردگار خواست؛ مقصودم از محبت ترحم گذرایی نیست که قادر به مهارِ بی حوصلگی باشد و نگذارد زخم هایی که لحظه ای ندامت التیام بخشیده بود از نو سرباز کنند. مسئله مهم در زندگی رنجی است که به دیگران تحمیل می کنیم و هیچ متافیزیکی قادر به توجیه مردی نیست که قلب دوستدارش را تکه تکه کرده است. من از ذهنیت متکبری که می پندارد با توضیح دادن می تواند چیزی را موجه سازد متنفرم؛ من از این خودپسندی که با روایت صدمه ای که وارد آورده در واقع به خودش می پردازد و مدعی است با این توصیف، ترحم برانگیز می شود، متنفرم، و از فرد تغییرناپذیری که از بالا به خرابه های زیر پایش می نگرد و به جای اظهار ندامت به تجزیه و تحلیل خود می پردازد، متنفرم. من از سُست اخلاقی که ناتوانی اش را همواره به پای دیگران می گذارد و نمی بیند که شر نه در پیرامونش، که در وجود خودش است متنفرم …